۱۳۹۲ آبان ۲, پنجشنبه

مردان خموش


مردان خموش
چهره مهربان و خندان او را هرگز فراموش نمیکنم، فکر کنم 21 یا 22  سالش بود، ولی از آنجا که موهایش ریخته بود کمی بزرگتر از سن واقعی اش نشان میداد. برایش نام مستعار محمود را انتخاب میکنم، اولین بار با او در غذاخوری مدرسه زبان روبرو شدم. تقریبا همزمان جواب پناهندگی گرفته بودیم و به شهر کوچکی در شمال دانمارک فرستاده شده بودیم که دوره فرا گیری زبان و راهیابی به جامعه را بگذرانیم. با فنجان قهوه به طرف میز من آمد و خیلی مودبانه سلام کرد و پرسید که میتواند چند دقیقه مزاحم شود؟ گفتم بفرمائید. نمیدانم از چه کسی شنیده بود که من کمی انگلیسی بلدم و گاهی برای ایرانی ها ترجمه میکنم. از من خواست که اگر وقت دارم در زنگ تفریح نزد مشاور اجتماعی مدرسه برویم و برایش ترجمه کنم که من هم پذیرفتم. سال 1985 بود و جنگ ایران و عراق همچنان ادامه داشت. او عاشق بود و تلاش میکرد که نامزدش را از ایران به دانمارک بیاورد. محمود بیش از یک سال تلاش کرد و من شاهد بودم که بعضی وقتها که نا امید میشد گریه میکرد. تقریبا 18 ماه طول کشید تا او موفق شد نامزدش را به دانمارک بیاورد. وقتی که نامزدش به دانمارک آمد، یک هفته بعد  در جشنی که محمود برای معرفی همسرش بر پا کرده بود او با یکی از مهمانان که دوست محمود بود طرح دوستی ریخت و از محمود جدا شد. محمود جوان خوش قلبی بود، که با این تجربه ضربه سنگینی خورد و مدتی بعد دانمارک را ترک کرد و به آمریکا مهاجرت کرد. مرد جوانی که پناهجو بود و منتظر بررسی تقاضای پناهندگی اش در کمپ پناهندگی زندگی میکرد، در آنجا با دختری آشنا شد که دو بار دادگاه تقاضای پناهندگی او را رد کرده بود و همواره این داستان را گفته بود که اگر به ایران برگردد حتما اعدام خواهد شد، آن جوان بلافاصله پس از گرفتن اجازه اقامت در دانمارک برای نجات جان دختر با او ازدواج کرد. 10 روز بعد دختر برای دیدن خانواده اش راهی ایران شد. بیش از دو سال سر بار زندگی آن جوان شد تا اینکه جوان او را طلاق داد. مرد دیگری پس از تلاش بسیار و پرداخت هزینه سنگین همراه همسر و فرزندش به اروپا آمد و تقاضای پناهندگی کرد، همسرش همان روز اول از او جدا شد و تمامی پول نقدی را که همراه آورده بودند با خود برد. این سه داستان تنها نمونه های کوچکی است از سرنوشت مردانی که مورد سوء استفاده زنان قرار گرفته اند. تصویری که رسانه ها در غرب از زنان مهاجر به جامعه ارائه داده اند، زنی را تصویر میکند که تحت ستم مرد است و اجازه تصمیم گیری ندارد و مجبور است که در چهارچوب سنتها به تولید بچه و خانه داری بپردازد. در این رابطه مرد موجود وحشتناکی است که زن را تنها به عنوان وسیله ای برای بر آورده کردن نیازهای جنسی اش به خدمت میگیرد و زن را به طور کلی انسان محسوب نمیکند. بدون شک چنین مردانی یافت میشوند ولی عمومیت بخشیدن به این تصویر به برداشتی غیر واقعی از زنان و مردان مهاجر منجر خواهد شد. تصویری که در دانمارک در سالهای اخیر از مرد شرقی در ذهن جامعه ساخته شده است، موجودی است مرد سالار که آزادی فردی را از همسر خود سلب کرده است و دخترانش به هیچ وجه اجازه ندارند که همسر آینده خود را شخصا انتخاب کنند، و همزمان از اینکه فرزندان ذکورش هر چند وقت یک بار با دوست دختر جدیدی که طبعا دانمارکی هستند، در ملاء عام ظاهر میشود، بر خود میبالد که پسرانش مردانگی خود را ثابت میکنند. کسانی که چنین تصویری را خلق کرده اند فارغ از انگیزه سیاسی نهفته در ایجاد چنین تصویری، از یک روش بسیار ساده استفاده استفاده کرده اند. آنها چند اتفاق واقعی را زیر زره بین برده اند، آنها را چندین بار در شکلهای مختلف تکرار کرده اند و به تدریج آنرا به کل جامعه مهاجرین از کشورهای غیر اروپائی گسترش داده اند. امروز مراکز مختلفی به وجود آمده اند که همگی در جهت کمک و یاری به زنان بی سر پناهی که میخواهند از ستم شوهرانشان رها شوند، تاسیس شده اند و بدون شک وجودشان لازم است، ولی مشکل این است که تقریبا هیچ مرکزی برای کمک به مردانی که از ستم همسرانشان میگریزند وجود ندارد. بدون شک اولین سوالی که پیش می آید این است که مگر چنین مردانی هم وجود دارند؟ اصولا در ذهنیت جامعه این مساله که مردی از جانب همسرش مورد آزار قرار گیرد، غیر ممکن است چرا که هیچ زنی توان آن را ندارد که شوهرش را مورد آزار و اذیت قرار دهد. در این ادعا این پیش فرض قرار دارد که زن بودن برابر است با ضعیف بودن و در نتیجه مطیع بودن و مرد بودن یعنی قدرت و فرماندهی. چنین دیدگاهی در واقع زن و مرد را به نرینه و مادینه تقسیم میکند و نگاهی است که در رابطه با جانوران صادق است، که غریزه عامل تعیین کننده رفتار آنها است. غرایز انسانی همگام با سیر تکامل اجتماعی انسان  مقید به ارزشهای فرهنگی شده اند و فرهنگهای مختلف با تعریف چگونگی رفتار متقابل انسانها رفتار مشخصی را شایسته دانسته و رفتار دیگری را تقبیح کرده است. کاربرد خشونت فیزیکی علیه زنان در فرهنگهای فئودالی و جوامع عشیرتی امری است پذیرفته شده و در بسیاری موارد نشان قدرت مرد و اثبات نرینگی اوست. با شکل گیری طبقه سرمایه دار و صنعتی شدن کشور های اروپائی روابط زن و مرد نیز دچار تغییرات جدی شد، و در جامعه مدرن انتخاب زوج به مساله ای کاملا شخصی تبدیل شد، به ویژه پذیرفتن اینکه زن هم همچون مرد نیاز دارد از رابطه جنسی لذت ببرد، از محدوده موضوعات ممنوعه خارج شد و مورد بحث قرار گرفت. با ورود زنان به بازار کار و رهائی اقتصادی آنان از مرد، تشکلهای مختلف زنان شکل گرفت که برای احقاق حقوق برابر با مردان در زمینه های مختلف تلاشهای خود را سازماندهی کردند. آنچه در اروپا زنان به دست آورده اند، نتیجه تلاشهای متشکل آنها و طرح مسائل در حوزه عمومی بوده است. آنها با طرح شفاف مسائل که در بسیاری از موارد برای جامعه تحریک آمیز بود موفق شدند به عنوان شهروند برابر حقوق خود را به ثبت برسانند و در قامت انسانی آزاد و غیر وابسته به مرد در جامعه مدرن ظهور کنند. یکی از دست آوردهای بزرگ جنبش زنان قبولاندن این مساله به جامعه بود که جسم زن متعلق به خود اوست و این حق طبیعی اوست که آنچنان که دوست دارد از لذت جنسی بهره مند شود. بدون شک ظهور قرصهای جلوگیری از حاملگی نقش مهمی در تسریع رهائی از برداشتهای سنتی روابط جنسی در جامعه داشت،و شرط بکارت در ازدواج به تاریخ سپرده شد.(1) در ایران جنبش زنان چنین تاریخ و تجربه ای را در کوله بار خود ندارد. در نبود پیش شرطهای لازم برای شکل گیری تشکلهای دموکراتیک، مساله زنان نیز همچون دیگر مسائل جامعه امکان آنرا نداشتند که به صورت شفاف مطرح شوند و از پستو های خانه بیرون بیایند و در حوزه عمومی به بحث گذاشته شوند و طرح مساله محدود شد به محفلهای کوچک روشنفکری. عدم وجود آزادی برای طرح مسائل این زیان را دارد که گفتمان ضروری در جامعه شکل نمیگیرد و افراد در روند تبادل نظر به شناخت مشترک از مشکلات دست نمییابند. در چنین شرایطی هر کسی از ظن خود طاماتی میبافد، و هر کسی درک خود  از روابط اجتماعی و حقوق فردی را حقیقت ناب میپندارد. فاجعه آنجا رخ میدهد که مفاهیم به کار برده شده در مقالات علمی در حوزه علوم انسانی، به دایره واژگان  مردم وارد میشوند و بار علمی خود را از دست میدهند ودر ذهن جامعه دچار دگردیسی مفهومی میشوند و هر کس آنچنان که خود میخواهد این مفاهیم را درک میکند، در یک کلام، در نبود آزادی کج فهمی به قاعده تبدیل میشود. زنان همچون عضو جامعه در محیط های فرهنگی مختلفی رشد کرده اند و با پیشینه های متفاوت برداشتهای فردی خود را از زندگی دارند. اینکه زنان را به خاطر جنسیتشان یگ گروه همگون تصور کنیم بدون شک خطائی بزرگ مرتکب خواهیم شد. زن بودن مترادف با فمینیست بودن نیست ، و زن بودن، شرط لازم و کافی برای آگاه بودن بر نقش اجتماعی خود نیست. زنان نیز برداشتهای متفاوتی از حقوق خود دارند و میتوانند به بیماری کج فهمی مبتلا شوند و به این نتیجه برسند که دفاع از حقوق زنان به معنی انتقام از مردان است و با این برداشت به جنگ مردان بروند و برای پیروزی در این جنگ هدف وسیله را توجیح میکند. در جامعه ای که انسانها از حقوق شهروندی بهره مند نیستند، انسان به عنوان فرد مورد تبعیض واقع میشود و زنان این تبعیض را مضاعف به دوش میکشند، و هر روز این تبعیض را حس میکنند، با این تبعیض بزرگ میشوند و در چهار چوب همین روابط تبعیض آمیز زندگی میکنند و یاد میگیرند که چگونه به بقای خود ادامه دهند. مورد تبعیض واقع شدن به تنهائی برای شکل گیری آگاهی بر ریشه های وجود تبعیض کافی نیست و افرادی که مورد تبعیض واقع میشوند در برابر تبعیض واکنشهای متفاوتی نشان میدهند، یکی از این واکنشها میتواند انتقام شخصی باشد، واکنشی عاطفی و کاملا انسانی که مستقل از جنسیت عمل میکند و تنها در شیوه انتقامجوئی شاید متفاوت باشند. زن بودن هیچگونه مصونیتی در برابر ناهنجاری های روحی ایجاد نمیکند، چرا که به عنوان انسان، چنین مصونیتی ندارد. در جامعه ای با فرهنگ مستبد و عدم وجود فرهنگ گفت و شنود، انسانها دچار فرهنگ قبیله ای و فرقه ای می شوند و فرد در پیله قبیله یا فرقه خود، امنیت را جستجو میکند، امنیتی که بهای آن وفاداری به ارزشهای قبیله و یا فرقه است، ارزشهائی که فراتر از قانون حاکم بر اجتماع قرار میگیرد و فرد عمل بر خلاف قانون را نه تنها ناپسند نمیداند بلکه آنرا عملی قهرمانانه در اثبات وفاداری خود به فرقه محسوب میکند. فردی که در چنین فرهنگی رشد میکند انسانها را به "ما" و "آنها" تقسیم میکند و تنها در برابرآنها که وابسته به جمع "ما" هستند خود را مسئول میداند و افراد خارج از آن جمع را تنها وسیله ای برای رسیدن به اهداف خود تصور میکند. احترام به حق فردی در ذهن این افراد امری است بیگانه، چنین ذهنیتی به جنسیت افراد بستگی ندارد. زنی که با چنین ذهنیتی رشد کرده است به همان اندازه میتواند از ازدواج برای رسیدن به اهداف دیگر استفاده کند که یک مرد میتواند این کار را بکند. چنین زنی میتواند دروغ بگوید، ریا کار باشد و تا آنجا که بتواند از یک مرد سوء استفاده کند و او را مورد آزار و شکنجه روحی قرار دهد. او در انتخاب قربانی خود بسیار دقیق عمل میکند و از زن بودن خود نهایت استفاده را میکند تا بتواند به هدف خود برسد، و خوب میداند چگونه نقش خود را ایفا کند و در موارد ضروری مظلوم نمائی کند. او با آگاهی از پیش داوری جامعه در باره مرد شرقی میداند که با مراجعه به مراکز ویژه، از حمایت آنها بهره مند خواهد شد و هر داستانی که بگوید آنها باور خواهند کرد. کم نیستند مردانی که قربانی چنین روابطی شده اند، ولی سکوت را بر شکایت ترجیح داده اند. مردان می دانند که اگر لب به سخن بگشایند متهم به ناتوانی میشوند و داغ ضعیف بودن بر پیشانیشان می خورد. اگرمردی به پلیس مراجعه کند و از همسرش شکایت کند، باید بتواند با دلایل کافی پلیس را قانع کند که حرفهایش حقیقت دارد. بسیاری از مردان سکوت را ترجیح میدهند و بغض خود را خموشانه فرو میدهند. همانگونه که مرد بودن مترادف با اعمال خشونت علیه زنان نیست، زن بودن هم در نفس خود به معنی معصومیت مطلق نیست. اگر منیژه ، فرنگیس و رودابه نمایه عشق، وفاداری و فداکاری اند، سودابه مظهر تمام و کمال حسادت، توطئه و ریاکاری است.   
1ـ در دهه 70 میلادی جنبشی در دانمارک شکل گرفت که به آن نام "جوراب قرمز ها" را دادند. از ویژگی این جنبش رادیکال بودن آن برای برابری زنان ذر همه زمینه هابود

 اکتبر 2013 کپنهاک

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر