۱۳۹۹ شهریور ۱۲, چهارشنبه

علل اجتماعی پسیکونوروزها در آذربایجان

 

"علل اجتماعی پسیکونوروزها در آذربایجان"



پایان نامه دکتر غلامحسین ساعدی

دانشگاه نبریز

بهمن 1342 خورشیدی

 

در سال 1342 دکتر غلامحسین ساعدی پایان نامه پزشکی خود را با عنوان "علل اجتماعی پسیکونوروزها در آذربایجان" به دانشگاه تبریز ارائه داد که در نهم بهمن همان سال با درجه بسیار خوب تائید شد. آنچه که بیش از هر چیز در این رساله جلب نظر میکند عنوان آن است . جستجو برای یافتن رابطه ای بین شرایط اجتماعی و روان نژندی. طرح این پرسش در آن زمان و در شرایط ایران آن روزگار نشان از آن دارد که ساعدی روان آدمی را تنها از دریچه میکروسکوپ پزشکی نمی بیند و در مشاهدات بالینی خود به مساله مهمی توجه کرده است و آن نقش شرایط اجتماعی انسان ومحیط زیست او در تشدید و یا بروز روان نژندی در انسانها است.در مقدمه مینویسد" مقصود من از عوامل اجتماعی پسیکونوروزها آن دسته از سبب هایی است که از بیرون تأثیر کرده، سلامت روانی شخص را برهم زده، وضع غیرطبیعی و مرضی به وجود میآورد. اگرچه علل بیماریهای روحی خیلی زیاد است اما در مورد نوروزها به نظر میرسد که علتهای بیرونی دخالت بیشتری داشته باشد تا وراثت و بیماریهای جسمانی و مسمومیتهای دارویی و الکل و سایر سموم." روانشناسی و روانپزشکی در پنجاه و هفت سالی که از نشر پایان نامه ساعدی می گذرد تحولات زیادی را پشت سر گذاشته است، مرز بین روان پریشی و روان نژندی تدقیق شده است و تعریف بیماریهائی که در حوزه روانپزشکی قرار دارند دقیق تر شده اند وشیوه های درمانی متنوع تری به کار گرفته میشود. از این دیدگاه محتوی پایان نامه در مقایسه با دانش امروزی در حوزه روان نژندی به روز نیست اما هم چنان پرسشی که در "پایان نامه" مطرح شده است به قوت خود باقی است. شرایط اجتماعی چه تاثیری در شکل گیری و یا حاد شدن روان نژندی دارد؟ روان شناسی اجتماعی در این زمینه پژوهشهای بسیاری را انجام داده است که پرداختن به آنها میتواند موضوع مقاله ای جداگانه باشد و در اینجا تمرکز این نوشته را بر روی نکات برگزیده ای از پایان نامه ساعدی متمرکز میکنیم با این هدف که آنها را بیشتر بشکافیم و تا حد ممکن عمیق ترآنها را بررسی کنیم.اقای ابراهیم محجوبی در مقدمه ای که بر پایان نامه ساعدی نوشته اند نکات بسیار ظریفی را مطرح کرده اند که بخش هائی از آن الهام بخش این مقاله است.

در سرزمین پهناوری مانند ایران با تنوع قومی و توسعه اقتصادی نا همگون و بدون برنامه ریزی دراز مدت ما با یک جامعه همگون روبرو نیستیم که بتوانیم  با بررسی یک منطقه درستی آن را به همه مناطق تعمیم بدهیم. شهر نشینی در تهران با شهر نشینی در تبریز،ملایر،اراک،سنندج، بندر عباس،اصفهان، شیراز و شهرستان های دیگر یکسان نیست. در هر شهرستانی نیز ساختار آن شهر و روستاهای اطراف آن تاریخ خود را دارد با روابط برخاسته از این تاریخ. در کنار این ناهمآهنگی جغرافیائی وجود خرده فرهنگها نیز در هر منطقه و شهرستان نیز نیاز به بررسی جداگانه ای را میطلبد که تمامی این تنوع های ساختاری و فرهنگی دستیابی به یک تحقیق علمی را دشوار میکند که از توان یک نفر بر نمی آید.طرح این مساله از جانب ساعدی و محدود کردن آن به آذربایجان نشان میدهد که او بر پیچیدگی مساله آگاه بوده است.

 

" پسیکونوروزها عده یی از ناراحتیهای روانی است که از آشوب و اضطراب شخصیت انسانی حکایت میکند. این ناراحتیها واکنشهای ملایمی است که در برابر وضع نامطلوب و پیشآمدهای ناگوار آشکار میشود و صرفنظر از کسب رضایتی که ممکن است عاید مریض گردد، اغلب مفرّ نجات بخشی است که انسان آسیب دیده و رنج کشیده را از گزند تازه یی دور ساخته، او را به پناهگاهی میکشد که هرچند تاریک و ناراحت کننده است ولی با مرهمی از ترحم و توجه دیگران از آلام وی تا اندازه یی میکاهد. واکنشهایی که در چنین موارد ظاهر میشود، رویهمرفته واکنشهای وظیفه ئی است. مریض ناخودآگاه میخواهد بی مصرفی وجود خویش، تقصیراتی که بر گُرده اش بار شده، شکست هایی را که در مواجه با واقعیات تحمل کرده، همه را زیر نقابِ تازه یی بپوشاند".(به نقل از پایان نامه) امروز دیگر واژه "پسیکو نوروزها" استفاده نمیشود و به جای "نوِروز"((Neurosis)) به کار میرود که در فارسی معادل روان نژندی را برای آن انتخاب کرده اند.  

یکی از نکات برجسته در کار ساعدی روشی است که انتخاب کرده است و با استفاده از پژوهشها و دانش اجتماعی خود از شرایط اجتماعی آذربایجان چهره ای از ساختار اجتماعی روستا های آذربایجان ترسیم میکند و سپس با اضافه کردن شرح حال مختصر از بیمارانی که انتخاب کرده است ما را وامیدارد که به جای غرق شدن در علائم بیماری، انسانهائی را ببینیم که مبتلا به آن بیماری هستند، در یک کلام به جای دیدن "بیماری"، "بیمار" را با مشخصات سنی، جنسی و اجتماعی ببینیم.[1] ساعدی با آگاهی از کمبود منابع و تاکید بر آن در مقدمه مینویسد"گویا رسم بر این است که در بحث مسائلی که با رقم و آمار سروکار دارد، باید دست خالی شروع کرد، بی هیچ سند و مدرکی که اعتبار و رسمیت داشته باشد و بتوان به آن تکیه کرد و مسئله را قطعی شده جلوه داد. چرا که چنین سند و مدرکی خیلی کم عرضه میشود". با درنظر گرفتن شرایط سانسور و عدم وجود آزادی بیان که پس از کودتای مرداد سال 32 حاکم بوده است نوشتن همین چند جمله اعتراضی هم کافی است که بدانیم کار کردن در شرایطی که دسترسی به آمار صحیح وجود ندارد نقش مهمی در جلوگیری از ارائه پژوهشی علمی با معیارهای قابل قبول ایفا میکند. سال 1342 سالی مثل بقیه سالها نیست، ده سال از کودتا گذشته است، پایه های رژیم سلطنتی محکم شده است، هیچ حزب مخالفی وجود ندارد و انقلاب سفید شاه کلید خورده است. اصلاحاتی که هدف اصلی آن با جمله "الغای رژیم ارباب و رعیتی" تعریف شده بود.جامعه روستائی که ساعدی از آن نام میبرد جامعه ای است بر مبنای روابط "ارباب و رعیتی" آن هم به شیوه شرقی که رعیت بودن در بسیاری از موارد به برده بودن شبیه است. ارباب نه تنها صاحب روستا است که صاحب رعیت های خود نیز هست. رعیت بدون اجازه ارباب نمیتواند روستا را ترک کند و موظف به بیگاری برای ارباب است.  رعیت و خانواده اش زر خرید ارباب هستند، آنها آزاد نیستند.آزاد نبودن رعیتها به معنی آن نیست که پیشه وران، کارگران،معلمها و شهر نشین ها از آزادی بهره مند بودند. آزادی بیان،آزادی تشکل های سیاسی و آزادی رسانه ها نیز وجود نداشت و شهر نشینان تنها از موهبت نداشتن ارباب بهره مند بودند که آن هم با انتصاب استاندار، فرماندار و شهردار مطیع اوامر جایگزین میشد. چنین جامعه ای با چنین ساختار اقتصادی و سیاسی تنها یک راه در جلوی پای افراد جامعه قرار میدهد: پذیرش استبداد و تن دادن به فرهنگ ارباب و رعیتی. رعیت بودن تنها یک رابطه سازمان داده شده در روستاها درساختاری مبتنی بر ارباب و رعیتی نیست، رعیت بودن یک ذهنیت است که میتواند در خارج از ساختار نظام ارباب و رعیتی نیز به زندگی خود ادامه دهد و روابط ارباب و رعیتی را در شکلهای دیگری بازسازی کند. آزادی رعیت به فرمان ملوکانه در واقع اخراج او از زاد گاهش بود به سمت شهر، جائی که شهر نشینها نیز به شهروند ارتقاء پیدا نمیکنند و از حقوق شهروندی بهره مند نمیشوند و جامعه مدنی شکل نمیگیرد. به خاطر داشته باشیم که وحشت سرکوب جنبش ملی پس از کودتا همچنان کابوسی است آویخته به ذهن مردم. در چنین جامعه وحشت زده ای فردیت انسانها نفی میشود، کسی حق ندارد آزادانه اندیشه اش را بیان کند و اندیشیدن ممنوع میشود و این ممنوعیت بدون شک برای روشنفکران و دگر اندیشان رنج آور است ولی اکثر مردم که هیچ وقت طعم شیرین آزادی را نچشیده اند خود را با شرایط حاکم تطبیق میدهند به زبانی دیگر می پذیرند که رعیت باشند و در سایه استبداد زندگی کنند. پذیرفتن زندگی در زیر سایه استبداد هم زمان به معنی نفی وجودی خود به عنوان انسانی آزاد است. برای آنها که شرایط حاکم را به اشکال مختلف می پذیرند شاید زندگی چندان دشوار نباشد چرا که می توانند آن را به خواست خداوند یا سرنوشت و یا آزمایشی الهی برای ورود به بهشت بدانند اما واقعیت های زندگی آن چنان سنگین و سهمناک بر آدمیان فرود می آید که تحمل آن برای بسیاری غیر ممکن میشود. در این میان کم نیستند روان های حساس و زخم پذیری که تاب تحمل شرایط را نمی آورند و از درک شرایط زندگی خود ناتوان میشوند. باید به خاطر داشته باشیم که هر انسانی فردیتی است یگانه با شخصیت یگانه خود که کُنِش اجتماعی خود را در برابر واقعیت های اجتماعی آنچنان که خود بر آورد میکند سامان میدهد. در این میان هستند انسانهائی که توانائی لازم را برای سامان دادن کُنِش خود بر مبنای واقعیت های موجود ندارند و از درون میشکنند. این شکنندگی درونی میتواند تحت فشارهای اجتماعی همچون عاملی بیرونی تشدید شود. بی آنکه بخواهیم شرایط اجتماعی را تنها علت بروز روان نژندی بدانیم. در یک جامعه به سامان که فرد از آزادی فردی بهره مند است و هراسی ندارد که آن چنان که هست و می خواهد باشد در جامعه حضور داشته باشد انسان های حساس و شکننده از این امکان بر خوردارند که آنچنان که هستند باشند بی آنکه هراس از مسخره شدن، تنبیه شدن، رانده شدن و یا به زور تحت درمان قرار گرفتن را داشته باشند. در یک جامعه حقوقی که حقوی شهروندی مورد حمایت قانون است و ساختار سیاسی امکان گفتگوی آزاد را برای شهروندان مهیا میکند مسائل و مشکلات جامعه در تبادل نظر عمومی و بررسی آنها از جوانب مختلف زمینه رشد آگاهی و شناخت شهروندان را از مشکلات مختلف فراهم می آورد و شرایطی را ایجاد میکند تا افرادی که با مشلات روحی روبرو هستند بتوانند رنج خود را با دیگران در میان بگذارند و در محیط خود مورد پذیرش قرار بگیرند، همین پذیرفته شدن از سوی دیگران میتواند از شکل گیری هراس های جانبی جلوگیری کند.ساختار سیاسی رابطه فرد را با قدرت تعیین میکند اما فرهنگ جامعه فرد را در برابر ارزشهای مورد قبول جامعه موظف میکند و این نکته ای است که در پایان نامه به آن شاره میشود." ناهمآهنگی شخصیت انسانی با محیط زندگی، غرایز و تمایلات برآورده نشده که به خاطر قوانین و رسوم شرعی و عرفی و سایر نوامیس اجتماعی به عمق شعور باطن رانده میشود، دست به دست هم داده، برای تکان دادن روحیه و شخصیت انسان عامل مؤثری به وجود میآورد"(از متن پایان نامه)در اینجا جمله "به عمق شعور باطن رانده میشود" را میتوان به نهادینه شدن در ذهنیت فرد ترجمه کرد. وقتی از کودکی می آموزیم که خواهر ناموس ماست و وظیفه برادر است که از ناموس حفاظت کند، به خود اجازه نمیدهیم که بپرسیم چرا؟ بسیاری از ارزشهای پذیرفته شده اجتماعی ارزشهای بدیهی هستند و اگر نگوئیم مقدس به معنی مذهبی آن ولی میتوان آنها را اصول ازلی انگاشت که حرمت آنها بر همگان واجب است و هر کس آنها را زیر پا بگذارد هزینه های سنگینی بر او تحمیل میشود. حتی در مواردی تضادی عمیق بین ارزشهای فرهنگی و قوانین مدنی ایجاد میشود که فرد را مجبور به انتخاب بین وفاداری به ارزشهای فرهنگی یا احترام به قانون میکند. سن بلوغ نقطه عطفی است در رشد جسمی و روحی انسان، تولید هورمونهای جنسی و به دنبال آن تغییرات محسوس در بدن که به دنبال آن نیاز برقراری ارتباط جنسی با دیگری به مشغولیت روزانه ذهنی تبدیل میشود، مرحله بسیار حساسی در زندگی است و دقیقا در این مرحله است که فرهنگ جامعه تصمیم میگیرد چه چیزی مجاز است و چه چیزی قابل قبول نیست. فرد به یکباره در می یابد که در این مساله جائی برای سرپیچی وجود ندارد و همه چیز از قبل مشخص شده است. شاید بتوان در این مورد پذیرفت که در سراسر ایران ازدواج تنها شکل برقراری رابطه جنسی است که به رسمیت شناحته شده است و هر چه خارج از این شکل رخ میدهد توهین به ارزشهای اجتماعی مورد قبول جامعه است.چنین محدودیت دست و پا گیری در واقع به زنجیر کشیدن نیازی است سرکش و تنها راهی که در برابر فرد برای برآوردن این نیاز قرار میدهد یافتن راه حل هائی است که از سوی جامعه منع شده است. " در جامعه های نو، استمناء چون خطر و گناه در نظر گرفته شده است. بسیاری از کودکان و جوانانی که به این کار دست میزنند جز در خلال اضطراب های شدید به آن مبادرت نمیورزند. مداخله اجتماع و اولیاء است که از استرضای شخصی عیبی میسازد، اما خیلی از پسران جوان در نخستین انزال های خود دستخوش ترس های طبیعی شده اند"(جنس دوم ص 268). مذهب استمناء را حرام اعلام میکند و عرف آن را تقبیح میکند، و از سوئی دیگرتنها شکل مورد قبول رابطه جنسی را ازدواج میداند، اما برای نوجوانی که تمنای لمس دیگری و سپردن تن به تمنای درون قوی تر از آن است که سرکوبش کند این راه حل با واقعیت زندگی فاصله زیادی دارد،ولی زیر پا گذاشتن سنتها و ارزشها نیزعواقب خطرناکی میتواند داشته باشد پس به ناچار بهتر است که تن به قبول آنها داد.تمکین در برابر این قرار دادهای اجتماعی بهای سنگینی دارد که میتواند برای بسیاری منجر به روان نژندی درشکلهای مختلف آن شود. به ویژه برای دختران ترس از دست دادن آبرو، وحشت از کشته شدن به دست خانواده، ترس از بار دار شدن محرکهای بسیار قوی برای سرکوب خواسته های جنسی است. برآورده کردن انتظار خانواده و جامعه برای دختران که باید الگوی نجابت و عفت باشند بار سنگینی است که بر دوش آنها گذاشته میشود،باری که حمل آن برای  همه قابل تحمل نیست و میتواند در شکل های مختلف روان نژندی چهره بنماید."آبجی خانم" هدایت تصویر گویائی از بروز روان نژندی زاده شده از تمناهای بر آورده نشده جنسی را ارائه میدهد. عدم وجود آزادی انتخاب در ازدواج و در بسیاری موارد اجبار به تن دادن به ازدواج با کسی که دلخواه فرد نیست و شروع رابطه ای بر مبنای سنتهای موجود نفی حق انتخاب در یکی از مهمترین مراحل زندگی فرد است.سنتها قراردادهایی هستند نا نوشته که در شرایط تاریخی بنا بر نیاز جامعه پدید آمده اند و در زمان خود کار بردی اجتماعی داشته اند که برای آن برهه از زمان مناسب بوده اند اما اگر این سنتها در جامعه ای که دیگر نیازی به آنها نیست به زندگی خود ادامه دهند بیش از آنکه مفید باشند،مانعی میشوند در برابر تغییرات لازم و مناسب با زمان. سنت و مذهب همواره در برابر تغییرات و نو آوری سرسختی از خود نشان میدهند. سرسختی سنتها در برابر واقعیت های جامعه فرد را به سمت دوروئی و پنهان کاری سوق میدهد که همواره نگران این است که رازش افشاء شود. در شرایطی که فرد آزادی انتخاب ندارد و تن به پذیرش محدودیتهائی که جامعه بر او تحمیل کرده است میدهد و یا تظاهر به رعایت سنتها میکند و پنهانی نیازهای خود را رفع میکند در هر دو حالت بین او و محیط اطرافش تضادی حل نشدنی شکل گرفته است که او را مجبور به انتخابی میکند که انتخاب او نیست. چنین اجباری میتواند برای بسیاری سهمگین باشد و از حد تحمل آنها بیرون. انسان آزاد،انسانی که تنها به این خاطر که انسان است و آزادی را حق مسلم خود میداند با صدور فرمان به وجود نمی آید، چنین انسانی در فرایند مبارزه بی امان و پیگیر برای آزاد بودن، در کنش اجتماعی و مبارزه جمعی شکل میگیرد. تاریخ اروپا شاهد چنین امری است و دست آوردهای امروز مردم در اروپا ارزان و آسان به دست نیامده است. جامعه ای که نتواند و یا نخواهد آزادی انتخاب را برای افراد جامعه تامین کند،حریم شخصی افراد را در پناه قانون قراردهد و آزادی های بنیادی (آزادی بیان، آزادی تشکل و آزادی عقیده) را در روابط اجتماعی به رسمیت بشناسد، زندگی را برای روانهای حساس دشوار میکند و ممکن است بسیاری از آنها پناه بردن به روان نژندی را راه حلی برای گریز از دشواریهای زندگی بیابند.در یک جامعه به سامان تلاش میشود با ایجاد امکان انتخاب هر فردی بر مبنای علاقه و توانائی های خود راه زندگی اش را برگزیند و باری اضافی بر دوشش تحمیل نشود وساعدی در چنین جامغه ای زندگی نمیکرد و با تفسیر خود او از شرایط جامعه به این نوشته پایان میدهیم" در این روزگار وانفسا علاوه بر اینکه هر کسی مسئول حمالی وجود خویشتن است، بارهای سنگین دیگری هم بر گُرده اش نهاده میشود و مهمتر از همه اینکه باید دست تنها و بی اتکاء به هیچ امیدی روی پای خود بایستد و ضربه ها را تحمل کند، به ناچار انواع مختلف این ناراحتیها را روز به روز بیشتر خواهیم دید و یحتمل هر متفکری میداند که بی شناسایی دقیق این سببها نجات بیماران به طور کامل غیرممکن است"

 


 لینک مقاله در رادیو زمانه

 https://www.radiozamaneh.com/530880

 

 

 



[1] امروز جامعه شناسی پزشکی شاخه ای است مستقل که به رابطه بین شرایط اجتماعی و بیماری ها میپردازد


۱۳۹۹ شهریور ۱۱, سه‌شنبه

رسانه ها و حریم شخصی

 

حقوق فردی و رسانه ها

 

کریستین براد تامسن(Christian Braad Thomsen) نویسنده، فیلمساز و کنشگر اجتماعی از معدود روشنفکران دانمارکی است که مقهور جو سازی های رسانه ای نمیشود و هم زمان با دفاع از آزادی بیان از شیوه برخورد رسانه ها به پرسشگری و انتقاد نیز میپردازد. زمانی که رسانه ها با تمام قوا به پوشش جنبش اعتراضی "#MeToo " پرداختند او به شیوه برخورد آنها زبان به اعتراض گشود.نکته ای که او بر آن انگشت نهاد خطر جایگزینی "جامعه قانون مدار" با "جامعه دنباله رو" بود. مساله ای که در شرایط امروز برای ما نیز مطرح است با این تفاوت که در جامعه دانمارک قانون مداری در قرن گذشته در روندی مسالمت آمیز در این جامعه نهادینه شده است و یا به زبانی دیگر در پوست و گوشت و استخوان این مردم احترام به قانون رسوخ کرده است. در چنین جامعه ای با سنتی دیر پا در احترام به قانون کریستین تامسن این خطر را می بیند که قدرت رسانه ها قانون مداری را با دنباله روی جایگزین کنند و این نگرانی را باید جدی گرفت.سوء استفاده از قدرت یا جایگاه اجتماعی خود برای تعرض جنسی مساله ای است که همواره وجود داشته است و بسیاری قربانی این شرایط شده اند. این مساله ای است اجتماعی که باید به آن پرداخت و با طرح مساله در جهت جلوگیری از آن تلاش کرد. من فکر میکنم در این نکته میتوانیم همگی موافق باشیم. اما آنجا که نام افراد حقیقی را مطرح میکنیم باید بدانیم فرد را به ارتکاب جرم متهم می کنیم و تا زمانی که اتهام ثابت نشود فرد بی گناه محسوب میشود. اینکه فردی که خود را قربانی میداند در برابر دوربین رسانه ها بنشیند و بگوید که آقای فلان یا خانم بهمان مرا مورد تعرض جنسی قرار داده است از نظر قانونی تنها یک ادعا است. این بدان معنی نیست که او دروغ میگوید ولی از نظر قانون یک ادعا است. در اینجا نکته ظریفی وجود دارد که رسانه ها باید آن را در نظر بگیرند و آن اینکه برای دفاع از قربانیان تعرض جنسی، وسیله ای برای حتک حرمت از شخص دیگری نشوند. اینکه چرا بعضی رسانه ها چنین روشی را انتخاب کرده اند انتخاب مدیریت آن رسانه است اما خطر در آنجاست که من هر آنچه که در رسانه ها می آید را همچون وحی منزل بپذیرم بی آنکه اندکی در تاثیر آنها در شکل گیری ذهنیت جامعه فکر کنم بر مبنای آنچه در رسانه ها به نمایش در آمده است دیگران را داوری کنم. اگر من تنها بر مبنای سخنان کسی که خود را قربانی معرفی میکند حکم محکومیت متهم را صادر کنم خط بطلانی بر دفاع از قانون مداری جامعه کشیده ام. در آن صورت رسانه ها را جایگزین دادگاه ها کرده ام و بدون اینکه به متهم اجازه دفاع از خود را بدهم حکم اعدام او را صادر کرده ام و چنین روندی برای ما که بر خلاف جامعه دانمارک در یک قرن گذشته هیچ وقت قانون مداری را در جامعه خود تجربه نکرده ایم بسیار خطر ناک است به ویژه برای جامعه ای که شبی روی به سوی  آسمان کرد تا در ماه آرزوی خود را ببیند و روزی دیگرپذیرفت که جرمی وجود دارد به نام مفسد فی الارض و حکمش اعدام است بی آنکه بپرسد این جرم چیست؟ همین پیشینه کافی است تا فردا در خیابانها راه بیفتیم  و خواهان اعدام این یا آن فرد به دلیل ارتکاب جرمی که رسانه ها به او نسبت داده اند شویم. این خطری است که باید آن را جدی گرفت.

 

https://www.tribunezamaneh.com/archives/239317



۱۳۹۹ خرداد ۲۶, دوشنبه

غیرت ایرانی



قتل فجیع رومینا اشرفی به دست پدرش موج دوباره ای از طرح مساله قتل های موسوم به ناموسی را مطرح کرد و چندین مقاله در رسانه های مختلف از دیدگاه های متفاوت این مساله را مورد بر رسی قرار دادند که هر یک به نوبه خود ارزشمند و روشنگر بودند. پرسش دوستی که در ایران زندگی میکند و از این فاجعه متاثر شده بود برای من دریچه متفاوتی را برای نگریستن به این جنایت گشود،او از من پرسید " اگر تو جای پدر این دختر بودی چه میکردی؟". هر چند پس از لحظه ای سکوت پاسخی عقلانی به پرسش او دادم وبا اطمینان خاطر قتل را عملی شنیع دانستم ولی بعدا در خلوت خودم دچار شک شدم و پرسش را دوباره برای خودم مطرح کردم، آیا هیچ تضمینی وجود دارد که من در آن لحظه عقلانی عمل کنم؟ و همین نقطه شروعی شد تا مساله را از زاویه دید پدری که با داس دختر نوجوان را به قتل میرساند ببینم، تا شاید با کمک گرفتن از قدرت تخیل بتوانم آنچه او را به سوی این جنایت سوق داده است کشف کنم.نخستین واژه ای که به ذهنم خطور کرد "غیرت" بود. آیا اینکه من چندین سال است در اروپا زندگی کرده ام تضمینی بر این امر است که اگر در شرایطی شبیه پدر رومینا قرار بگیرم رگ "غیرت" این رسوب فرهنگ فئودالی که بدون شک گلبولهای آن در خون من نیز جریان دارند به جوش نمی آید و خون جلوی چشمانم را نمی گیرد؟ یا به زبانی دیگر عقل میتواند احساسم را کنترل کند؟ این همان پرسشی بود که برای لحظه ای عرق سرد بر ستون فقراتم جاری کرد و تداعی خاطره ای شد از مدرسه زبان سال 1985 در شهر کوچکی در شمال دانمارک که در آنجا همراه با آموزش زبان برای آشنائی با فرهنگ دانمارک موضوع های خاصی را انتخاب میکردند تا با یک تیر دو نشان زده باشند. در یکی از این روزها آموزگار که زنی بود حدود پنجاه سال و سرد و گرم چشیده روزگار موضوع آزادی زنان و اینکه قانونا دختران از چه سنی اجازه دارند رابطه جنسی بر قرار کنند را توضیح می داد و به این مساله اشاره کرد که دختران حق انتخاب دارند و پدر و مادر نمی توانند این آزادی را از آنها سلب کنند که آقای مجید خان مردی متاهل و صاحب فرزند اعتراض کرد و گفت این برای ما ایرانی ها قابل قبول نیست. معلم کمی جا خورد ولی خونسردی اش را حفظ کرد و پرسید چرا؟.مجید خان سعی کرد  با انگلیسی دست و پا شکسته توضیح دهد که در فرهنگ ما این مساله قابل قبول نیست و چندین بار بر روی کلمه فرهنگ تاکید کرد و چون نتوانست منظور خود را بیان کند به فارسی از کلاس پرسید غیرت را به انگلیسی چی میگویند. در کلاس ما دو یا سه نفر بودند که انگلیسی در حد مکالمه روز مره بلد بودند و هیچ کس نتوانست غیرت را به انگلیسی ترجمه کند و فشار خون مجید خان هر دم بالا تر میرفت که این مساله را به معلم تفهیم کند و از دیگران عصبانی بود که نمی توانستند مترادف انگلیسی برای غیرت را پیدا کنند تا اینکه با هزار درد سر معلم مترادف حسادت را از غیرت درک کرد که به هیچ وجه رضایت مجید خان بر آورده نشد.معلم که در سالهای شصت و هفتاد میلادی برای حقوق برابر زنان مبارزه کرده بود و هم چنان در سنگر مبارزه برای برابری زنان می جنگید نمیتوانست درک کند چگونه پدری میتواند به دخترش حسادت کند، چون غیرت در زبان دانمارکی مترادفی ندارد.
"در داستان کوتاهی از بورخس به نام " جستجوی ابن رشد" که شخصیت خیا لی محمد بن احمد بن رشد حکیم عرب آندلسی را  در آن به تصویر می کشد ، می خوانیم که ابن رشد (یا به تلفظ غربیان اورئوس Averos ) در ترجمه و تلخیص  خود از بوطیقای ارسطو به زبان عربی که در واقع ترجمه ای از ترجمه های موجود به زبان سریانی بود ( ابن رشد یونانی نمی دانست)،  دریافتن معا دلی برای  واژه های " تراٰژدی" و " کومدی" در زبان عربی  به مشکل بر خورده بود . این  دو واژه  غریب  را ارسطو  در  آغاز  سخن خود و  اینجا و آنجا در متن بوطیقا  به کاربرده بود  و  حکیم مسلمان نمی توانست  به آسانی از سر یا فتن برابرنهادی  برای  آن ها بگذرد...... درماندگی  حکیم آندلسی در ترجمه واژه های  تراژدی و کومدی  نه ناشی از نارسایی زبان عربی، بلکه از آن رو بود که معنا یا بهتر است بگوییم مد لولی را در جهان پیرامون خود برای آن دو لفظ نا آشنا نمی یافت ( این  دو واژه از شب پیش از شروع داستان ذهن او را به خود مشغول داشته بود)، چرا که به گفته بورخس، او محاط در فرهنگ عربی- اسلامی هیچ گونه تصوری از "نمایش" و صحنهٔ " تآتر" یونانی نداشت."("مشکل" ابن رشد سایت ادبی  رضا فرخ فال) . اگر برای ابن رشد  یافتن مترادفی برای واژه ای که هیچ تصور عینی از آن نداشته است و همین مشکل را معلم زبان دانمارکی برای درک غیرت دارد، چرا که در فرهنگ دانمارکی نیازی به خلق این واژه نبوده است، چگونه میتوان از من ایرانی انتظار داشت که به حقی احترام بگذارم که نمیشناسم؟ وقتی در خاطرات کودکی ام به یاد می آورم که تا سالها نمیدانستم مادر دوستم نامش چیست چون همیشه پدر دوستم او را مادر غلام رضا صدا میکرد. ارزشهای شکل گرفته در یک جامعه یک شبه به وجود نیامده اند آنها نتیجه کنش اجتماعی اجداد ما هستند که در طول تاریخ آنها را به وجود آورده اند و در این روند در ذهن ما همچون اصولی بدیهی نهادینه شده اند. اینها ارزشهائی هستند که وقتی مورد هجوم قرار میگیرند در واکنشی نخاعی به دفاع از حرمت آنها دست می زنیم بی آنکه آنها را با معیار عقل بسنجیم. پایبندی به این ارزشها و دفاع از آنها بیش از آنکه امری فردی باشد امری است اجتماعی چرا که اگر مردی در دفاع از ناموس خود بر نخیزد مطرود جامعه میشود، شهره خاص و عام قرار میگیرد و همه او را با انگشت نشان میدهند و مُهر بی غیرتی بر پیشانی اش میکوبند."داش اکل را همه اهل شيراز دوست داشتند . چه او در همان حال كه محله سردزك را قرق ميكرد ، كاري به كار زنها و بچه ها نداشت ، بلكه بر عكس با مردم به مهرباني رفتار ميكرد و اگر اجل برگشته اي با زني شوخي ميكرد يا به كسي زور مي گفت ، ديگر جان سلامت از دست داش آكل بدر نميبرد . اغلب ديده ميشد كه داش آكل از مردم دستگيري ميكرد، بخشش مينمود و اگر دنگش ميگرفت بار مردم را بخانه شان ميرسانيد".(سه قطره خون ص 46) همین داش آکل که سالهای سال در دفاع از جوانمردی و آئین مردانگی چهره اش زخم بر داشته است آنگاه که بر خلاف انتظار مردم در لاک خود فرو میرود و در آتش عشق مرجان از درون میسوزد دیگر کسی به یاد نمی آورد که روزی روزگاری تنها او بود که گذر را قرق میکرد و همواره حامی ناموس مردم بود." ديگر حناي داش آكل پيش كسی رنگ نداشت و برايش تره هم خورد نميكردند . هر جا كه وارد ميشد درگوشي با هم پچ و پچ ميكردند و او را دست مي انداختند . داش آكل از گوشه و كنار اين حرفها را ميشنيد ولي بروي خودش نميآورد و اهميتي هم نميداد ، چون عشق مرجان بطوري در رگ و پي او ريشه دوانيده بود كه فكرو ذكري جز او نداشت"(ص53). این بی رحمی جامعه در برابر سرپیچی از قوانین نانوشته تنها دو راه در برابر مرد میگذارد، یا شستن بد نامی به خون و یا پذیرفتن ننگ بی غیرتی، دو گانه ای کاملا سیاه و سفید، یا بکش و به ریختن خون ثابت کن مرد با غیرتی هستی تا تو را در جمع مردان بپذیریم و یا ننگ را به دوش بکش و بدان که در آن صورت دیگر ناموس تو ناموس ما نیست. "خانم فتوحی را نمی شد دست کم گرفت. در شهر اولین زنی که چادر آبی کلوش سر کرد و به قول خودش کفن سیاه را کنار گذاشت او بود و هنوز کشف حجاب رسما اعلام نشده بود که او چادر آبی کلوش را هم مرخص کرد. وقتی حالش خوب بود برای زری درد دل میکرد که حیف کسی قدر مرا ندانست، که مردها آمادگی برای پذیرفتن زنی مثل مرا نداشتند، که اولش خیال کردند عسلم و خواستند انگشت به عسل فرو کنند و من که گفتم دست خر کوتاه شروع کردند به مسخره کردنم یا ندیده گرفتنم و ناگهان فریاد میزد"دیوانه ام کردند، دیوانه ام کردند! من به آنها گفتم نمیدهم، آنچه شما میخواهید بدهم، نمیدهم! مگر من نور حماده ام؟ خلاص! زنهای احمق هم کو تا بفهمند من کی بودم و چه کردم؟"(سووشون چاپ دوم ص 107) در جمله "خیال کردند عسلم" دنیائی از خشونت نهفته است، جامعه ای که اگر زنی بر خلاف ارزشهای پذیرفته شده عمل کند به وسیله ای برای لذت جوئی تبدیل میشود. امکان دارد دلیل بیاورند که همه چیز معلول شرایط اجتماعی است و در یک جامعه به سامان انسانها به انتخاب یکدیگر احترام میگذارند. هر چند بر این باورم که شرایط اجتماعی نقش تعیین کننده ای دارد ولی نمونه هائی را میشناسم که نقش فرهنگی را که در آن رشد کرده ایم در چالش با ارزشهای جدید تعیین کننده تر از شرایط اجتماعی به ما نشان میدهد.برای مثال سه نمونه از دانمارک می آورم.

نمونه اول: دختر جوانی که با خانواده خود در کودکی به دانمارک آمده و از نو جوانی اولین تجربه های عشقی خود را پنهان از خانواده داشته است همواره سعی کرده است که در جامعه ایرانی آبروی پدر مادر را حفظ کند و خود را دختری محجوب و پای بند به  سنتهای ایرانی نشان دهد. برای او خواستگار می آید و پدر مادر بر این باورند که دیگر وقت آن شده است که او به خانه بخت برود و زندگی تازه ای را شروع کند. داماد نیز جوانی است ایرانی ساکن دانمارک. خانواده ها به توافق می رسند و دختر به بهانه دیدار مادر بزرگ راهی ایران میشود و با یک عمل جراحی بکارت خود را به دست می آورد تا آبروی خانواده را حفظ کند.

نمونه دوم: خانواده ای سکولار با تحصیلات دانشگاهی صاحب فرزند دختری که در دانمارک متولد شده است پس از چند سال زندگی در دانمارک به ایران باز میگردند چرا که مادر ترس آن دارد که دخترش در اینجا بی بند و بار تربیت شود.

نمونه سوم: خانواده ای روشنفکر، سکولار و فعال سیاسی وقتی دختر نوجوانشان از ابراز عشق همکلاسی اش به او، پدر مادر را آگاه میکند با این امید که مانند هم سنهای دانمارکی اش بتواند او را به پدر مادرش معرفی کند، پدر آن چنان خشمگین میشود که فاصله زیادی با ارتکاب یک جنایت نداشت.

در این سه مورد با خانواده هائی روبرو هستیم که به خاطر نارضایتی از شرایط اجتماعی ایران مهاجرت کرده اند، تعصب مذهبی ندارند و ریشه در طبقه متوسط سکولار دارند ولی پذیرش اینکه دخترشان از همان آزادی هائی بهره مند شود که دختران دانمارکی از ان بهره مند هستند برای آنها نه دشوار که غیر ممکن است. در حالیکه چنین محدودیتی را برای پسر هایشان قائل نمی شوند. هر چند به هیچ وجه این موارد را عمومیت نمیدهم ولی وجود آنها را نمی توان انکار کرد. این دشواری را در گفتگوی بین آقای "الف" که با همسر دانمارکی اش زندگی میکند و دخترش در آغاز جوانی است و آقای "ب" دانش آموخته در دانمارک که با همسر ایرانی اش زندگی میکند و دختری در سن نوجوانی دارد را در یک مهمانی خیلی بهتر درک کردم. بزرگترین نگرانی آنها این بود که یک روز دخترشان دست یک "نره خر" را بگیرد بیاورد خانه و بگوید "با با این دوست پسر من است" و آنها مطمئن نبودند چه واکنشی نشان خواهند داد. به کار بردن واژه "نره خر" در این رابطه را باید چگونه فهمید؟ آیا میتوان این واژه را در مفهومی که آنها به کار می برند ترجمه کرد؟  آیا برای دوست دختر پسر شان واژه "ماچه خر" را به کار میبرند؟ به نظر می آید که ما هم با همان مشکلی روبرو شده ایم که ابن رشد در ترجمه بوطیقای ارسطو داشت و آن یافتن مترادفی برای "غیرت" به زبان دانمارکی است. زیاد دور از واقعیت نیست که اگر به یک پسر جوان دانمارکی به عنوان دشنام بگوئید که مادرش فاحشه است، کمی مکث کند و بعد بگوید فکر میکنم شما مادر مرا با کس دیگری اشتباه گرفته اید، مادر من وکیل است، در حالیکه همین دشنام در فرهنگ ایرانی میتواند آشوب به پاکند. ویگوتسکی پایه گذار شاخه ای از روانشناسی که به روانشناسی فرهنگی ـ تاریخی نام گذاری شده است به Internalization  اهمیت خاصی میدهد. میتوان برای این مفهوم مترادف درونی شدن و یا نهادینه شدن را در فارسی پیشنهاد داد. اما مهم تر از انتخاب مترادف درک این مفهوم از نظر ویگوتسکی است که به گفته بنی کارپاتچف استاد دانشکاه کپنهاک " فراگیری اجزاء فرهنگی محیط اطراف است توسط فرد" و زبان در مکتب ویگوتسکی نه زائیده رشد شناخت و معرفت در کودک است که بر عکس رشد شناخت و معرفت در مسیر رشد کودک نتیجه نهادینه شدن کنش زبانی کودک با دنیای خارج به ویژه والدین است. مفاهیم تجریدی مثل "غیرت" از آسمان بر زمین نازل نشده اند، این مفاهیم در فرایند فرهنگی ـ تاریخی مشخصی برای بیان یک قرار داد اجتماعی، یک قانون نانوشته که همگان پای بندی خود را به آن پذیرفته اند ساخته شده اند. "به دَرَک تو زندگی هیچ چیز نیس که به قد شرف و حیثیت آدم برابر باشه؛ حتی جون آدم.حتی زن و بچه آدم. دُرسه که چشمشون به دس ماس و ما باید به فکرشون باشیم و زیر پرو بال خودمون بزرگشون کنیم، اما نه با بی آبروئی. این خوبه که فردا که بچه هامون بزرگ شدن مردم بشون بگن، با باتون نامرد بود و زیر بار زور رفت؟" (تنگسیر ص 55) برای محمد زار تنگسیری کشته شدن بهتر از زنده ماندن به بهای "بی آبروئی" و به ارث گذاشتن پذیرش زور و انگ "نا مردی" خوردن از طرف مردم برای فرزندانش است. هر چند او برای باز پس گرفتن پولش آماده است تا به سازش تن در دهد و حتی بخش بزرگی از طلب خود را نادیده بگیرد ولی آنجا که مساله آبرو و شرف در میان می آید دیگر اهل سازش نیست. "خالو برای پولش نیس،پول مثه چرک کف دس میمونه، یه ساعت میاد، یه ساعت دیگه میره. اینا آبرو منو تو بندر بردن. دیگه نمیتونم کاسبی کنم. حتی جاشوای "جبری" و "ظلم آباد" هم مسخره ام میکنن. (ص 53) در داستان تنگسیر نویسنده ما را با شخصیتی آشنا میکند که من خواننده نه تنها انتقام گیری شخضی او را موجه میدانم که حتی با او همدلی میکنم. به او حق میدهم که برای دفاع از آبرو وشرف خود دست به تفنگ ببرد و در جائی که قانون توانائی دفاع از حق او را ندارد پس همان بهتر که شخصا بر علیه ظلم قیام کند، هر چند که او نه برای بیدار کردن این قوم به خواب رفته که تنها به انگیزه شخصی دست به این کار میزند. همین  حق را نمیتوانم به پدری بدهم که برای دفاع از آبروی خود داس بر گردن دختر خود میگذارد و جان او را میگیرد، در این کار هیچ عمل قهرمانانه ای وجود ندارد، کشتن دختری بی دفاع تنها نشان از بی رحمی پدر دارد تا شجاعت او در دفاع از آبروی خود و بی رحمی پدر ارثیه ای است فرهنگی که در ذهنیت ایرانی حک شده است. همین حک شدن است که زنگ خطر را به صدا در می آورد، چرا که هیچ تضمینی وجود ندارد که حتی کسانی که مخالف قتل ناموسی هستند در شرایط خاص "امر به دفاع از آبروی خود" در ذهن آنها فعال نشود و دست به عملی بزنند که آن را منع میکنند." بعد افسرهای خارجی رفتند سراغ خانمهای دیگر. زنهای شهر با لباسهای رنگارنگشان در بغل افسر های غریبه میرقصیدند و مردهایشان روی مبلها نشسته بودند و انها را میپاییدند. گفتی بر سر آتش نشسته اند. شاید هم خوشحال بودند. شاید خون خونشان را میخورد. ..... بعضی افسر ها پا ها را جفت میکردند و دست زنها را میبوسیدند و اینگونه که می کردند مردهای آن زنها مثل فنر از جا می جستند و دوباره مینشستند. انگار کوکشان کرده بودند."( سووشون ص 11) کدام یک از ما می پذیریم که همسرمان در آغوش مردی دیگر در مهمانی برقصد و از خشم بر خود نپیچیم؟ ارزشهای بنیادی فرهنگی نهادینه شده در ذهنیت انسانها آنچنان در ساختار ذهنی فرد تنیده شده اند که به راحتی نمیتوان از آنها خلاص شد. میتوان با کار مداوم تلاش کرد که آنها را تحت کنترل عقل در آورد ولی از بین بردن آنها تقریبا غیر ممکن است. میتوان خرد ورزانه پذیرفت که هیچ انسانی قابل تملک نیست و هر انسانی حق دارد در آزادی زندگی کند و آزادانه انتخاب کند. میتوان پذیرفت که زنان و مردان فارق از جنسیت شان چون انسانند برابرند و حق انتخاب دارند. رسیدن به چنین دیدگاهی از راه خرد ورزی امری است اکتسابی که در برابر "غیرت" نهادینه شده توان زور آزمائی ندارد. بدون شک تلاش برای تغییر شرایط اجتماعی و بر قراری جامعه ای به سامان که در آن کرامت انسان بودن ارج گذاشته شود شرط لازم برای جلوگیری از به قتل رسیدن دختران و زنان است ولی هم زمان لازم است که رسوبات فرهنگ فئودالی را قبل از هر چیز در درون خودمان بکاویم.

  لینگ در تریبون زمانه https://www.tribunezamaneh.com/archives/231826
       
نقل قولها از:
سووشون ، سیمین دانشور چاپ دوم انتشارات خوارزمی 1349
سه قطره خونف صادق هدایت چاپ سروژ 1333
تنگسیر صادق چوبک
Benny  Karpatchof استاد دانشکده روانشناسی در دانشگاه کپنهاک  

۱۳۹۹ خرداد ۸, پنجشنبه

جنون و قدرت در ریچارد سوم

  ریچارد سوم نماد جنون مطلق



تو جهانی به خون آلودی و انجامت نیز چنین خواهد بود
زندگی ات به رسوائی گذشت و مرگت نیز قرین رسوائی خواهد بود
(ریچارد سوم ترجمه عبدالله کوثری ص 204)

اگر جنون را زایل شدن عقل در نظر بگیریم در نمایشنامه های شکسپیر نمونه های مختلفی از آن را می توانیم بیابیم با این تفاوت که هر یک از آنها به دلایل مختلفی دچار جنون میشوند و دست به اعمال جنون آمیزی میزنند که عقل سلیم نمیتواند مهر تائید بر آنها بزند. اتللو که شیفته همسر خود است بازیچه دست دسیسه گرانی قرار میگیرد که با استفاده از نقطه ضعف او، وی را به سمت حسادتی جنون آمیز سوق میدهند تا سر انجام آنچنان در چنگال حسادت اسیر میشود که احساس بر عقل چیره میگردد، خشم سراپای وجودش را در بر می گیرد تا دستهای او را به خون دزدمونای بیگناه آلوده کند. مکبث اسیر جاه طلبی خود میشود، جاه طلبی پنهان در او که جادوگران با وعده جلوس اوبر سریر پادشاهی آتش نهان در زیر خاکستر را جان می بخشند تا شعله هایش در وجود مکبث زبانه بکشد. مکبث دچار تردید میشود و سعی میکند که بر این جاه طلبی لجام بزند که همسرش "لیدی مکبث" افسار این جاه طلبی را به دست میگیرد و مکبث را مجری آمال خود می کند. شاه لیر چون با چهره زشت واقعیت رو در رو میشود تحمل دیدن آن همه ناروائی و بی مهری را ندارد، آنچه را که تجربه میکند با عقل نمی تواند درک کند. مجنون میشود و در گریز از دنیای سراپا حرص و آز سر به بیابان می گذارد تا جراحتی را که جگر گوشه های نا سپاسش بر روح او وارد کرده اند به دست جنون بسپارد. این سه شخصیت یک نقطه مشترک دارند، آنها به سوی جنون کشیده می شوند، در آنها تردید و کشمکش درونی وجود دارد، و از اینکه در این جدال شکست میخورند، متاسف میشویم.ریچارد سوم بر خلاف آن سه دیگر شخصیتی که نام بردیم درگیر هیچ شکلی از جدال درونی با خود نیست، دچار تردید نمیشود و عذاب وجدان امری است ناشناخته برای او. ریچارد سوم میخواهد که شر باشد و پلیدی هدف غائی او در زندگی است او به جنون کشیده نمی شود چرا که او خود تجسد جنون است و تنها یک هدف دارد و آن جلوس بر سریر قدرت است تا پایه های آن را بر خون غرقه کند.او تشنه به دست گرفتن قدرت است ، نه از برای خدمت به کشور و یا مردم که برای ارضای نیاز ذاتی اش در بر قراری شر مطلق. با چنین پیش فرضی به بررسی شخصیت ریچارد سوم می پردازیم و کلام را به او می سپاریم چرا که هیچ کس بهتر از خود او نمی تواند او را به ما معرفی کند. " اما من که برای نیرنگهای شادی آفرین، آفریده نشده ام،من که برای اظهار عشق به آئینه ای آکنده از عشق، خلق نشده ام، من که سخت و گستاخانه پایمال شده ام و آن شکوه را در عشق ندارم که در برابر پری هوسباز خوشخرامی بخرامم، منی که از حصه عادلانه خویش، محروم مانده ام و چهره ام فریب طبیعت ریاکار را خورده است، زشت هستم و تکامل نیافته و قبل از زمان خویش به دنیای ذیروح فرستاده شده ام؛در وضعی که نیمی از من به دشواری تکامل یافته بود و آن هم چنان ناقص و بی تناسب که هنگام توقف در کنار سگها، آنها بسویم زوزه میکشند؛ آری من در این دوران کم دوام و آرام صلح، مسرتی در تلف کردن وقت نمی بینم، مگر آنکه سایه خویش را در خورشید یابم و پیرامون زشتی خود داد سخن دهم. و از اینروی که نمیتوانم در این روزهای خوش و زیبا عاشقی باشم، عزم جزم کرده ام تا نشان دهم که انسانی شریر و پست هستم و از لذات بیجای این روزها متنفرم. توطئه ها چیده ام، تدارکات خطرناک دیده ام؛ با پیشگوئی های مستی آور و افترا ها و رویاها، تا برادرم کلرنس و پادشاه را با نفرتی کشنده به ضد یکدیگر بر انگیزم و اگر به همان اندازه که من حیله گر، دورو و خیانتکار هستم، ادوارد شاه، صادق و عادل باشد، امروز باید کلرنس به زندان رود..."(تراژدی ریچارد سوم ترجمه دکتر رضا براهنی ص 20).
 او عزم جزم کرده است که پست و شرور باشد، برای او شرور بودن و شر به پا کردن هدف است و با زبانی ثلیث و انتخاب واژگانی تفسیر ناپذیر نیات قلبی خود را به زبان می آورد بی آنکه از آن شرم داشته باشد.همینجا بر روی واژه شرم مکث میکنیم، یکی از زیباترین صفتهای انسانی که ما را آن هنگام که مرتکب عملی زشت میشویم نیشتر میزند. شرم! واژه عجیبی است از یک سو توصیف واکنشی است انسانی که از درون میجوشد و همچون آینه ای دو رویه که هم ما را در برابر خودمان افشاء میکند و هم روی دیگر آن، شرم ما را به دیگران نشان میدهد، ما را شرمنده میکند از آنچه که انجام داده ایم و یا از سخنی که گفته ایم. شرم یک واکنش شرطی است، من قبل از هرچیز از خودم شرمگین میشوم که چگونه به خود اجازه دادم این کار را انجام دهم، چگونه توانستم چنین رفتار زشتی داشته باشم؟ برای شرمگین شدن باید در من ساز و کاری وجود داشته باشد که نیک و بد را از هم تشخیص دهد، زشت و زیبا را بشناسد،معیاری برای سنجش عمل خود داشته باشد تا هر گاه عملی بر خلاف ارزشهای پذیرفته شده ام از من رخ داد زنگ هشدار به صدا در آید، خون درون رگهایم از شرم به جوش آید تا چهره ام از شرم گلگون شود و برای پنهان کردن شرمِ خود سرم را پائین اندازم تا مبادا چشمم در چشم دیگران بیفتد وبیش از بیش شرمنده شوم.آنچه که ریچارد سوم فاقد آن است همان ساز و کاری است که در انسان شرم را جان میبخشد. برای او امر زشت وجود ندارد و هر آنچه که او را به هدفش برساند استفاده از آن جایز است. دروغ، حیله، دسیسه و دیگران را آلت دست خود قرار دادن برای رسین به هدف برای او کاملا امری بدیهی است. در اینجا ضروری است دوباره مکث کنیم و اینبار بر روی فعل "آلت دست قرار دادن"مکث میکنیم. در زبان انگلیسی واژه Manipulation  به همین معنی است. در زبان دانمارکی با همین املاء و همین معنا به کار میرود و در توضیح آن در فرهنگ لغت نوشته شده است "به کار گیری دست برای دستکاری و یا جابه جا کردن اشیاء".[1] اما این واژه در روانشناسی  درمفهوم گسترده تری به کار گرفته میشود. وقتی آن را به شخصی نسبت میدهیم در واقع به دیگران هشدار میدهیم که از او دوری جویند و یا مواظب باشند که طعمه او نشوند چرا که او توانائی های ویژه ای دارد که ما را "آلت دست" خود قرار دهد تا ما بی انکه خود بدانیم مجری اعمال و کارهائی شویم که او را به هدفش میرساند،در واقع ما "لعبتکانیم" و او "لعبت باز". میتوان این توانائی ویژه را به نیروی خاصی تعریف کرد که این افراد دربه بازیچه قرار دادن دیگران دارند، که در واقع نقطه قوت آنها همین توانائی ویژه است که با دروغ،خدعه و عمدا به بیراهه سوق دادن دیگران جهت استفاده از آنها در راه رسیدن به هدف خود میتوانند دیگران را به مهره های خود در بازی ئی که بازی آنهاست نه با بازی ما تبدیل کنند. این دقیقا همان توانائی ویژه ای است که ریچارد سوم دارد.برای او دیگران تنها تا آنجا مطرح هستند که او بتواند از آنها در راه رسیدن به هدف خود استفاده کند.برای او دیگری نه "کسی" که "چیزی" است،آنها وسیله اند، ابزارند همچون تیشه، اره، ساطور و غیره که هر زمان به کار نیایند آنها را دور میریزد. برای او همه چیز وسیله ای است برای ارضای شهوت قدرت طلبی اش و در این راه استفاده از هر چیز و هر کس به هر شکلی جایز است،هیچ امر مقدسی برای او وجود ندارد ولی اگر تقدس وسیله ای باشد برای فریب دیگران او خود را از مسیح هم مقدس ترجلوه می دهد.ریچارد سوم در حالیکه تشنه رسیدن به قدرت است و برای گذاشتن تاج شاهی بر سر له له میزند،برای فریب مردم به ناگاه در جلد مردی روحانی رها شده از دنیای مادی و گریزان از قدرت فرومی رود و در جواب کسانی که از او میخواهند که تاج پادشاهی را قبول کند میگوید"من لیاقت دولت و پادشاهی ندارم. تمنا میکنم از من نرنجید. من نه میتوانم تسلیم شوم و نه تسلیم خواهم شد"(ترجمه براهنی ص137) مهمترین ویژگی ریچارد سوم این است که او با کمک عقل هدفش را دنبال میکند و بنا بر تعریفی که در آغاز این مقاله از جنون آورده شد نمیتوان او را دیوانه نامید چرا که عقلش زایل نشده است. او همچون مکبث دچار اوهام نشده است و یا چون شاه لیر تعادل روحی خود را از دست نداده است. مغز او همچون شطرنج بازی ماهر مهره های خود را حرکت میدهد و تمامی امکانهای حریف مقابل را زیر نظر دارد، و دربرنامه ریزی دراز مدت و نقشه کشیدن برای رسیدن به هدفش عقل خود را با تمام توانائی آن به کار میگیرد،عقلی کاملا حسابگر و دنیوی. تفاوت او با یک شطرنج باز نخبه این است که او قواعد بازی را رعایت نمیکند و در به کار بردن خدعه و نیرنگ منع اخلاقی برایش وجود ندارد. برای او دیگری نه یک انسان که پله ای است از پله های نردبانی که او را به قدرت رهنمود میکند. او به همان راحتی که لیوانی آب مینوشد میتواند پا بر روی سر دیگری بگذارد تا از نردبان بالا برود بی آنکه به زیر پای خود نگاه کند. برای او درک دیگری امری است بیگانه و نا آشنا.در اینجا ناچاریم بر روی مساله "درک دیگری" مکث کنیم.در جهان امروز به ویژه در جوامع مدرن فردیت هر انسانی امری است بدیهی که فارغ از وابستگی های طبقاتی،مذهبی،نژادی و جنسیتی مورد تائید همگان است. در چنین جامعه ای احترام به فردیت دیگری پذیرش حق آزادی او در انتخاب زندگی مورد پسند او نیز هست و همین انتظار را ما از دیگری داریم که حق ما را در آزادی انتخاب بپذیرد.من باید توانائی آن را داشته باشم که دیگری را با تمام تفاوتهائی که در نوع زندگی داریم به عنوان فردی مستقل و آزاد بپذیرم.اما مساله تنها حقوق فردی و اجتماعی نیست، من باید این خصوصیت را نیز در خود داشته باشم که از شادی دیگران خوشحال شوم و از رنج آنان متاثر گردم."پا به پای شادمانی هایشان پایکوبی کنم"[2] و در رنجهای شان همدرد آنها شوم.همدردی! واژه ای است جادوئی که به زندگی ما معنی میبخشد، ما را از تنهائی بیرون می آورد و حس زیبای انسان بودن را در کنار دیگر انسانها به ما می بخشد. به ما این حس را میدهد که به خانواده بزرگ انسانی تعلق داریم. همدردی همان حسی است که ریچارد سوم از آن بی بهره است. چرا که برای او دیگری هم چون "انسان" به عنوان فردی صاحب اختیار و حق انتخاب وجود ندارد.اینکه دیگری چه خواستی دارد،چه آرزوهائی دارد و زندگی را چگونه درک میکند در مخیله او جائی ندارد. درک دیگری برای او امری است ناشناخته و تصورش برای او ممکن نیست، او به راحتی از محنت دیگران بی غم است او فاقد حس همدردی است، او نمیتواند "با" دیگران باشد چرا که او تنها "بَر" دیگران است. ریچارد سوم شخصیتی است که میتوان او را مظهر دنائت،رذالت، ددمنشی،دسیسه گری، فریبکاری، ریاکاری و پلیدی مطلق دانست.او تجسد کامل همه آن صفاتی است که غیر انسانی مینامیم، او جنون مطلق است.

به چه کار امروز ما می آید

شاید بگوئیم هر آنچه که در باره ریچارد سوم بگوئیم سزاوار اوست ولی بر رسی شخصیت نمایشنامه ای که در قرن شانزده نوشته شده به چه کار امروز ما می آید؟ با دانش امروز ما در روانپزشکی میتوان با اطمینان گفت که ریچارد سوم مبتلا به ناهنجاری شخصیتی است و دقیق تر اینکه او مبتلا به ناهنجاری" شخصیت ضد اجتماعی" است که قبلا به آن سایکوپات میگفتند. در اینجا لازم است یاد آوری کنم که ناهنجاری های شخصیتی در سیستم بیماری های روانی طبقه بندی شده اند و با ویژگی های شخصیتی تفاوت دارند.شخصی که دارای "شخصیت ضد اجتماعی" است، بیماری است که فاقد وجدان و نیروی سنجش خوب یا بد اعمال خود است، برای او خیر و شر وجود ندارد و حس همدردی برای او دنیائی ناشناخته است. او از درون تهی است و برای پر کردن خلاء درونی خود نیاز وحشتناکی برای سلطه بر دیگران در شکلهای مختلف دارد. این سلطه میتواند جسمی و یا روحی باشد. او تشنه تحقیر دیگران است و همواره در دیگران به دنبال پیدا کردن نقطه ضعفها و عیبهایی است تا با استفاده از آنها دیگری را مورد تحقیر قرار دهد و دیگران را نیز نسبت به او بد بین کند.او با تحقیر دیگران به دنبال به دست آوردن جایگاه بالاتر برای خود در نزد دیگران است ، چرا که هر چند خود را قوی جلوه می دهد ولی در درون خویش از نداشتن اعتماد به نفس در عذاب است. او با تحقیر دیگران تلاش میکند تا خود را بهتر از دیگران جلوه دهند تا "کسی" شود، چرا که در خانه وجود خود حس میکند که در خانه "کَس" نیست.او در درون خود از "هیچ" بودن در عذاب است و "پوچی" خود را تنها با سلطه بر دیگران میتواند معنی ببخشند. آنچه که این بیماران را از دیگر بیماران بخش روانی متمایز میکند این است که آنها به هیچ وجه خود را بیمار نمیدانند و بیماری آنها نیز به شکلی نیست که در آنها نشان و علامت بیرونی داشته باشد. آنها دچار توهم نیستند، عقل خود را از دست نداده اند و نشانه هائی را که در روان پریشی ها مثل اسکیزوفرنی دیده میشود در اینها به چشم نمی خورد تنها محیط اطراف آنان است که وجود ناهنجاری را حس میکنند.، آنها اگر چه در ظاهر مثل دیگران هستند و حتی در مواردی عادی تر از دیگران به نظر می آیند، ولی در باطن بیمارند و بسیار خطر ناک با این تفاوت که پایشان به تیمارستان باز نمیشود. در جهان امروز در همه جا میتوانند وجود داشته باشند به ویژه در جایگاه های تصمیم گیری، چرا که قدرت برای این بیماران جذابیت خاصی دارد و تشخیص آنها کار آسانی نیست. آنها میتوانند خوش پوش، خوش عطر،خوش سخن و مزین به مدارک دانشگاهی از بهترین دانشگاه ها باشند. آنها میتوانند سیاستمدار،مدیر کل، رئیس اداره،قاضی القضات،صاحب رسانه های غول پیکر،مفتی اعظم،کاردینال و دیگر مقامهای تصمیم گیرنده باشند.آنها میتوانند در برابر دوربین رسانه ها با لبخندی دلنشین بزرگترین دروغ ها را تحویل دهند و یا در نقش خبرنگار حقیقت را وارونه به جهان عرضه کنند. به کار بردن صفتهائی چون ریاکار، پلید، قدرت طلب و امثال آن در مورد این افراد ما را در برابر شگرد های آنان تا ما را بازیچه دست خود قرار دهند و بی آنکه بدانیم آنها را در رسیدن به مقصودشان یاری دهیم، مصونیت نمیبخشد. باید آنها را به عنوان بیمار شناسائی کنیم و علامت های بیماری را به موقع تشخیص دهیم هر چند کاری است بس دشوار.این بیماران به ظاهر بی خطر زمانی که قدرت را به دست میگیرند هم چون ریچارد سوم نقاب از چهره بر می گیرند تا همگان طعم دد منشی آنان را با گوشت و پوست خود در شلاقی که بر گرده شان فرود می آید بچشند، آنان به هیچ کس رحم نمیکنند حتی به کسانی که آنان را برای دستیابی به مسند  قدرت بی دریغ یاری داده اند همانگونه که ریچارد سوم باکینگهام را در ازای خدماتش به قتل رساند. برای این بیماران بنی آدم نه اعضای یک پیکر که مهره های شطرنجی هستند که آنها به اختیار خود، مهره ها را می چینند و هر جا لازم باشد به یک سرباز لباس وزارت میپوشانند.

قاقاتورق           23 ماه می 2020
                      سوم خرداد 1399

توضیحی در باره نقل قولها:
از ریچارد سوم چهار ترجمه مختلف در دسترس است که من به سه ترجمه مختلف دسترسی داشتم.هر یک از این ترجمه ها به نوبه خود گویای دشواری ترجمه آن به زبان فارسی است. ترجمه عبدالله کوثری جدید ترین ترجمه ای بود که به دستم رسید، ترجمه ای شیوا و گوش نواز.(نشر نی 1396).ترجمه دیگر از دکتر رضا براهنی با عنوان تراژدی ریچارد سوم توسط انتشارات امیرکبیر سا 1343 منتشر شده است که ترجمه بسیار خوبی است. "سوگنمایش شاه ریچارد سوم" را م.ش. ادیب سلطانی به پارسی برگردانده است که چالشی است برای یافتن توانایی های زبان فارسی در ترجمه. کتاب دو زبانه است و امکان مقایسه متن انگلیسی با ترجمه فارسی ان برای علاقه مندان به ترجمه وجود دارد. کتاب سال 1389 توسط انتشارات امیر کبیر منتشر شده است.
لینک مقاله در رادیو زمانه



[1] دست ورزی،بَرزش،دستکاری،دست بردن،حقه بازی، تقلب (فرهنگ علوم انسانی ـ داریوش آشوری)
[2] پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن ، از منظومه آرش، سیاوش کسرائی

۱۳۹۹ اردیبهشت ۳۱, چهارشنبه

زیگموند فروید و روانکاوی


فروید چه میگوید

بهانه‌ای برای نوشتن

به دنبال تهیه فهرستی از ترجمه‌های فارسی آثار فروید بودم که یادداشت کار بری در زیر نسخه فارسی ”سه رساله در باره تئوری مسائل جنسی” نظرم را جلب کرد که کتاب را اثری شرم آور و مروج فساد نامیده بود. این نوشته تداعی خاطره دیگری شد از ایام نوجوانی که چند باری نام فروید را شنیده بودم و از دوستی پرسیدم فروید چه میگوید که در جوابم گفت «هیچی چرت وپرت» و پرونده فروید بسته شد. این مقاله بر سر آن نیست که از نظریه فروید دفاع کند یا آن را نقد کند بلکه با این نیت نوشته می‌شود که به زبانی ساده علاقه‌مندان را با روانکاوی آشنا کند. برای نقد هر نظریه‌ای نخست باید آن را شناخت تا بتوان به نقد آن نشست.* کج فهمی یک نظریه به مراتب خطر ناک تر از عدم آشنائی با آن نظریه است و خطر كم دانستن از خطر ندانستن بسيار بيشتر است چرا که نيمه حكيم بلاي جان است نيمه فقيه بلاي ايمان.
به راستی کیست این اطریشیِ یهودیِ خدا ناباور که دین را وهمی ساخته بشر می‌نامد،تمدن را ملالت بار اعلام میکند و یک سره خط بطلان بر خود آگاهی انسان میکشد. کیست این مرد یک‌دنده و لجوج با اعتماد به نفسی به عظمت قله آلپ که یک تنه با سیگار برگی در گوشه دهان در برابر تمامی مخالفین نظریه‌اش می‌ایستد و بی‌آنکه پلک بزند میگوید حق با من است و ابائی ندارد که کشف خود از خواص کوکائین را بستاید و همکاران خود را تشویق به استفاده از کوکائین کند. کیست این عزیز دردانه مادر که با کیسه جنین در سر به دنیا آمد و به روایت یک باور قدیمی باید مرد بزرگی میشد.کیست این شاگرد اول دبستان و دبیرستان که استعداد شگرفی در آموختن زبان های مختلف دارد، بر زبان‌های یونانی و لاتین تسلط دارد،شیفته شکسپیر است و گوته را ستایش میکند. کیست این پزشک جوان که به جای آنکه تیغ جراحی به دست بگیرد تا ”مغز” آدمها را جراحی کند واژه‌ها را بر می گزیند تا از آن‌ها چراغی بسازد تا به شبستانهای تاریک”ذهن” نوری بیفکند.کیست این مردی که به اختیار خود به زندگی‌اش پایان داد؟به راستی فروید کیست و چه میگوید؟
زیگموند فروید در ششم ماه مه 1856 میلادی به دنیا آمد و در بیست و سوم سپتامبر 1932 در سن 76 سالگی به زندگی خود پایان داد.او برای ما روانکاوی را به ارث گذاشت.هدف این نوشته معرفی اصول بنیادی روانکاوی است و از اینجا آغاز میکنیم که روانکاوی چگونه شکل گرفت.”اوله آنکه ئر” و ”سیمو کوپه” که به جرأت میتوان گفت دو تن از بهترین فروید شناسان دانمارک هستند در کتاب جامعی که در باره روانکاوی نوشته‌اند بر این باورند که ”ضرورتاً اینطور باید فرض کرد که زمانی که روانکاوی به عنوان ”فرضیه ای جدید در مورد سوژه” شکل گرفت به این دلیل بود که شرایط اجتماعی ”سوژه ای” جدید خلق کرده بود.”1در وین شهری که فروید در آن زندگی میکرد شرایط تاریخی به گونه‌ای فراهم شده بود که این سوژه جدید جلوه‌های خاص خود را در شکلهای مختلف نمایان میکرد و زایش روانکاوی در وین یک امر اتفاقی نبود.*فروید کتاب ”تفسیر خواب” را در سال 1900 منتشر کرد و هر چند کتاب در آن سال چندان مورد توجه واقع نشد ولی بعداً اهمیت آن را با کتاب داروین”خاستگاه گونه ها” در باره تکامل یکسان دانستند و هم چنان یکی از ستون‌های استوار روانکاوی است.نکته ای که در این کتاب نظر ما را به خود جلب میکند روش فروید برای دستیابی به تشریح ساختار روان انسان است. با همین کتاب که اولین کتاب جامع فروید در باره روانکاوی است با پزشکی روبرو هستیم که با ثبت مشاهدات خود و کار با بیماران در تلاش است که به درون ذهن انسان نقبی بزند. فروید فیلسوف نیست، نظریه پرداز نیست او قبل از هر چیز پزشک است و تخصص او مغز و اعصاب است. او پزشکی است که با تحلیل مشاهدات خود و تجربه هائی که نزد دیگران آموخته است به این نتیجه رسیده است که روان رنجوری علت فیزیولوژیکی ندارد بلکه نتیجه کشمکشهای درونی ذهن فرد است.فروید در روند شکل دادن به روانکاوی بدون انقطاع نطریه خود را عمق می بخشید ، تکمیل میکرد و تصحیح مینمود و در درمان از روش آزمون و خطا استفاده میکرد. فروید متوجه می‌شود که خواب هائی که بیماران برایش تعریف میکنند رابطه‌ای مستقیم با تجربه‌های زندگی و آرزوهای روزانه آن‌ها دارد. او در تفسیر خواب فرضیه نوئی را مطرح میکند و خط بطلانی به ربط دادن رؤیا ها به نیروهای فرا زمینی و یا تفسیرهای مورد پذیرش عوام از جمله رابطه مستقیم بین خواب و پیش‌بینی آینده در سطح کف بینی و رمالی کشید. او در می‌یابد که با تفسیر خواب میتوان به گوشه‌های پنهان ذهن راه یافت،و از آن همچون کلیدی برای باز کردن قفل صندوق خانه‌های در بسته ای که آرزوهای ممنوعه مان را در آن‌ها مخفی کرده ایم استفاده کرد. در تفسیر خواب او بیش از هرچیز به تشریح نقش ضمیر نا خود آگاه و ساختار ذهن انسان میپردازد. رابطه ضمیر نا خود آگاه را با خود آگاهی و نقش پیش آگاهی به عنوان دروازه ورودی به خود آگاه را میشکافد. پیش از فروید دیگران در ادبیات و یا فلسفه به وجود نا خود آگاه اشاره کرده بودند، ولی این فروید بود که آن را از پس پرده های ابهام و کلی گویی بیرون آورد و به خوبی تشریح کرد.اهمیت کار فروید تعیین فرد و ذهن او به عنوان موضوع مورد مطالعه روانشناسی است و با کشف ضمیر نا خود آگاه به ما میگوید که ما در خانه خود صاحب اختیار نیستیم و نیروئی پنهانی در درون ما وجود دارد که «می کشد ما را هر جا که اوست» و چه بهتر که برای شناخت فروید نخست با ضمیر نا خود آگاه آشنا شویم ولی برای اینکار لازم است که نظریه اورا در باره ساختارذهن انسان به صورت فشرده شرح دهیم و در پایان به کاربرد نظریه او در درمان و استفاده از روش تداعی آزاد بپردازیم.

ساختار ذهن انسان

مشکلی که در خواندن فروید به فارسی وجود دارد عدم شکل‌گیری یک زبان یک دست در ترجمه‌ها است. متر جم های مختلفی بعضی از آثار او را از زبانهای مختلف به فارسی ترجمه کرده‌اند ولی هیچ وقت یک جمع تخصصی برای گزینش مترادف های مناسب و ایجاد زبانی واحد برای روانکاوی شکل نگرفته است تا به درک بهتر فروید برای فارسی زبانان یاری رساند.فروید برای تشریح ساختار ذهن انسان سه واژه لاتین”Id,Ego و Superego” را به کار میبرد. مترادفهای مختلفی در فارسی برای این سه واژه در ترجمه‌های مختلف به کار برده شده است که برای جلوگیری از سر درگم شدن، در این مقاله مترادف های زیر مورد استفاده قرار میگیرند (نهاد،من و فرامن).
نهاد آن چیزی است که با آن زاده میشویم، غرایز طبیعی موجود در انسان همچون نوعی از انواع و مشخص تر نوعی از پستانداران. ویژگی غرایز این است که وقتی ارضاء نمی شوند فریاد شان بلند می‌شود و خواهان آن هستند که بلافاصله رضایت آنان بر آورده شود. کودکی که به دنیا می‌آید در آغاز برای رفع نیازهای غریضی خود کاملاً به مادر وابسته است این مادر است که باید او را شیر بدهد و آغوش مادر همان جائی است که کودک از بودن در آن لذت می برد. هر گاه که گرسنه است و یا به دلیلی آرامش ندارد و یا کمبودی دارد گریه را سر میدهد تا اطرافیان متوجه او شوند و نیاز های او را بر آورده کنند.نهاد بر پایه اصل لذت بنیان گذاشته شده است.بر خلاف دیگر پستانداران کودکی انسان دوره ای است طولانی که همین وابستگی به دیگران در مدتی طولانی روابط بین انسان‌ها را بر مبنای این نیاز شکل میدهد و آن را بسیار پیچیده‌تر از روابط گله ای بین دیگر انواع پستانداران میکند. به تدریج که کودک رشد میکند فر آیند تربیت او بر مبنای ارزشهای مورد قبول جامعه‌ای که در آن به دنیا آمده است نیز آغاز میشود.در اولین مرحله او از پستان مادر محروم می‌شود و غذاهای دیگر جایگزین شیر مادر می‌شوند و به تدریج و مناسب با سن رشد او به او می آموزند که چگونه باید غذا بخورد برای مثال استفاده از قاشق به عنوان ابزار برای غذا خوردن. هم‌ زمان باید یاد بگیرد که غذا را روی میز یا زمین نریزد.مرحله بعدی یاد‌گیری کنترل تخلیه ادرار و مدفوع خود است که نباید در هر مکانی که دوست داشت انجام دهد.همین مسائل به ظاهر کوچک اولین آموزشهای مقررات زندگی در جامعه متمدن است که آزادی کودک را از او سلب میکند. با فراگیری زبان دنیای کودک وارد مرحله جدیدی می‌شود او یاد می‌گیرد که اشیاء را به نام صدا کند ولی زبان تنها وسیله‌ای برای نام گذاری اشیاء نیست به زودی واژه هائی از پدر مادر و محیط زندگی یاد میگیرد که نماد بیرونی ندارند بلکه به انجام کاری او را دعوت میکنند. ”وقت خوابه، دستهات را بشور، درست بشین و غیره” جملاتی هستند که مرتب به او میگویند که در زندگی مقرراتی وجود دارد و او باید به آن‌ها تمکین کند.با رشد ذهنی کودک مفاهیم تجریدی نیز وارد دایره واژگان می‌شود تا اخلاقیات مورد پذیرش والدین را به او بیاموزند زمانی که کودک کاری را که مورد تائید ارزشهای اجتماعی نیست انجام میدهد والدین با واژگانی چون”بچه بد، شرم کن، این کار خیلی زشت بود” به او می فهمانند که هر عملی مورد تائید آن‌ها نیست و اگر تکرار شود با تنبیه و مجازات روبرو خواهد شد. اینکه خانواده چگونه و از چه زمانی شکل گرفت و در سرزمینهای مختلف سیر تحولی آن چگونه بوده است موضوع این نوشته نیست ولی خانواده اروپائی در قرن نوزدهم و بیستم خانواده تک همسری است بر مبنای حق پدری که کودکان وارث پدر هستند و کودک باید با معیار های ارزشی چنین فرهنگی تربیت شود. شکل‌گیری «من» در چنین فرهنگی نمود ضروری واقع گرائی در برابر شرایط موجود است.”رنج از سه جهت ما را تهدید میکند. یکی از طرف جسم خودمان که محکوم به تلاشی و اضمحلال است و حتا از درد و ترس که نشانه خطرند، راه گریزی ندارد. دیگر از طرف جهان بیرون، که با نیروئی چیره، بی رحم و ویرانگر ما را مورد حمله قرار میدهد و سر انجام از طرف رابطه ما با دیگران”(تمدن و ملالت‌های آن ص 35) شاید اگر انسان زندگی ای آمیبی داشت میتوانست سعادت مند باشد چرا که نیازی به دیگری نداشت، با تقسیم سلولی تولید مثل می‌کرد و در محیطی سازگار با حیات زیست شناسانه اش به سر می برد. فروید رنجی را که از رابطه با انسانهای دیگر بر ما تحمیل می‌شود از دیگر رنجهای نامبرده دردناک تر میداند. زیستن با دیگران از یک سو نیاز انسان است و از سوی دیگر محدود کننده انسان. «من» چاره‌ای ندارد که در رابطه با انسانهای دیگر از اصل پذیرش واقعیت پیروی کند، اصلی که نهاد به هیچ وجه از آن خشنود نیست، نهاد تمدن را مانع رسیدن به اهداف خود میداند و از اینکه «من» سرکشی او را مهار میکند همواره در تلاش برای دستیابی به ارضای کامل و بی چون و چرا است. «من»در ساختار فرویدی معرف عقلانیت و واقع گرائی است تا رضایت نهاد را به شکلی معقول و مورد پسند معیار های فرهنگی بر آورده کند. «من»از جانب سه نیرو مورد هجوم مداوم است، نیروی سرکش «نهاد» که بی‌وقفه خواهان بر آورده شدن خواسته هایش میباشد، شرایط بیرونی و امکانات موجود برای ارضای نیاز های «نهاد» و هشدار های «فرامن». ”فرامن” اخلاقیات و وجدان فرد است که والدین از راه تربیت کودکان اصول اخلاقی خود را در کودک نهادینه میکنند.«فرامن» آنجا که عملی را با معیار های اخلاقی اش در تضاد میبیند «من» را خطاب قرار میدهد و نهیب میزند که این کار درست نیست. غیر اخلاقی است، زشت است، غیر انسانی است.جنبه دیگر«فرامن» آرمان گرائی است،تلاش برای خلق یک «من» آرمانی. « من» آرمانی که «فرامن» به دنبال خلق آن است لزوماً فرشته نیست و میتواند دیو باشد. آرمان‌های همسایه شما میتواند کابوسهای شما باشد.اما تلاش بی‌وقفه «من» برای پیروی از واقعیت و وفق دادن خود با واقعیت موجود هیچ وقت مورد رضایت نهاد واقع نمی‌شود و برای «من» راهی به غیر از کنترل نهاد وجود ندارد. اینها ملالتهائی هستند که تمدن به انسان تحمیل میکند و انسان ناگزیر بسیاری از آرزوهای ممنوعه را سرکوب میکند، آرزوهائی که به سردابه های هزار توی ناخود آگاه فرستاده می‌شوند.

ناخود آگاه
مدل کوه یخ برای نشان دادن ناخود آگاه
تقسیم ذهن به خودآگاه و ناخودآگاه، فرض اساسی روانکاوي است و صرفا بر مبناي این فرض است که روانکاوي به فرایندهاي آسیب شناختی حیات روانی انسان پی می برد(فروید،خود و نهاد، ترجمه حسین پاینده)
هرچند خواستهای ممنوعه نهاد در ناخود آگاه به زنجیر کشیده می‌شوند ولی از بین نمی‌روند و با جان سختی عجیبی به زندگی ادامه میدهند و از تلاش برای ورود به خود آگاه دست نمی کشند. سرکوب خواسته‌های نا متعارف به معنی نابود کردن آن‌ها نیست بلکه وظیفه سرکوب جلوگیری از ورود آن‌ها به خود آگاه است. در اینجاست که فروید ساختار ذهن را دستگاهی به هم پیوسته تعریف میکند که در آن سه لایه ، هم‌زمان با یکدیگر همزیستی دارند بی آنکه مرز های غیر قابل تغییری بین آنها وجود داشته باشد ولی این همزیستی یک همزیستی مسالمت آمیز نیست***. بخش عمده این دستگاه را ناخود آگاه تشکیل میدهد که لایه زیرین را شکل میدهد و در لایه بالائی خود آگاه عرضه اندام میکند که در «من» نمود بیرونی پیدا میکند و مابین این دو پیش آگاهی وجود دارد.پیش آگاهی را میتوان مرحله ترانزیت نامید، ایده ای که از سد سانسور عبور کرده است و اجازه خروج از ناخود آگاه را به دست آورده است وارد پیش آگاهی می‌شود جائی که ”شرایط خاصی را کسب کرده، قادر است بدون مقاومت خاصی به ابژه ضمیر آگاه بدل شود"(ضمیر ناخودآگاه ص9).
کل این دستگاه روانی تا زمانی که همکاری دو‌جانبه ای بین «من» و «فرامن» وجود دارد وظایفش را به نحو خوبی انجام میدهد و انسان از بودن خود احساس رضایت میکند. در چنین شرایطی «من» در برآوردن نیازهای «نهاد» به شکلی عاقلانه موفق است و با محیط اطراف سازگاری ایجاد کرده است ولی این بدان معنا نیست که این آرامش ابدی است، آرزوهای بر آورده نشده از تلاش برای راهیابی به خود آگاه دست نمی کشند و در اولین فرصتی که به دست بیاورند یا به شکلی علنی و یا با تغییر شکل و در لباس مبدل از سانسور عبور میکنند و آرامش را به هم می زنند.داستان شیخ صنعان را میتوان اینگونه تفسیر کرد که شیخ پس از پنجاه سال ریاضت، آرزوهای سرکوب شده اش را در خواب می‌بیند و به دنبال این خواب راهی روم می‌شود و دل در گرو عشق دختری ترسا می‌سپارد و برای رسیدن به او دین و ایمان خود را فدا میکند و هرچه مریدانش تلاش میکنند تا او را از این کار منع کنند نتیجه‌ای نمیدهد.
آن دگر یک گفت ای پیرکهن                گر خطایی رفت بر تو توبه کن   
  گفت کردم توبه از ناموس و حال         تایبم از شیخی و حال و محال
آن دگر یک گفت ای دانای راز             خیز خود را جمع کن اندر نماز
 گفت کو محراب روی آن نگار              تا نباشد جز نمازم هیچ‌کار
” از روانکاوي آموخته ایم که ماهیت فرایند سرکوب در پایان دادن و محو کردن ایده یا فکري، که امري غریزي را نشان میدهد نهفته نیست، بلکه ماهیت این فرایند جلوگیري از آگاهانه شدن آن ایده است. وقتی چنین امري رخ میدهد، میگوییم که آن ایده در وضعیت”ناخودآگاه” است”(ضمیر ناخود آگاه ص 1). آنچه در ناخود آگاه وجود دارد تنها آرزوهای سرکوب شده نیست بلکه تجربه‌های دردناکی که به ناچار به فراموشی سپرده ایم نیز در ناخود آگاه ما لانه کرده اند.تجربه های ناخوشایند و آرزوها و اعمال ممنوعه دوران کودکی مان در شبستانهای تنگ و تاریک در لایه‌های زیرین نا خود آگاه زندانی شده‌اند و ما وجود آن‌ها را به فراموشی سپرده ایم ولی آن‌ها به زندگی خود ادامه میدهند و در انتظار لحظه‌ای هستند که بتوانند از زندان فرار کنند. بار ها شنیده ایم که قدرت انسانها را تغییر میدهد، در تاریخ معاصر جهان انقلابیونی را میشناسیم که با شعار رهائی انسان و سعادت برای همگان به قدرت رسیدند و به تدریج به هیبت موجوداتی آدمی خوار چهره نمودند. آیا قدرت آنها را تغییر داد و یا قدرت فرصت داد تا آرزوهای سرکوب شده از نا خود آگاه بیرون بیایند و چهره واقعی آنان را به نمایش بگذارد؟ ناخود آگاه مجموعه آرزوها،تجربه ها، آزمونها و انگیزه‌هائی است که فرد خواهان آگاه بودن بر آن‌ها نیست و در ناخود آگاه محبوس شده‌اند تا از ورود به خود آگاه دور نگه داشته شوند. فروید کاشف این بخش ناشناخته ذهن انسان بود، بخشی که اگر چه کشف شده است ولی همچنان دنیای ناشناخته‌ای است.

جایگاه غریزه جنسی در ذهن ما
 خانواده Gustav Klimt
غریزه جنسی در تعریف بیولوژیک پیوند مستقیمی با سن بلوغ و آمادگی بیولوژیک برای تولید مثل دارد. روانکاوی این مساله را نفی نمیکند ولی تعریفی که از غریزه جنسی ارائه میدهد به بلوغ و روابط تناسلی محدود نمیشود.در” سه رساله در باره تئوری میل جنسی”(از اینجا به بعد با عنوان سه رساله نام برده میشود) که در سال 1905 منتشر شد فروید نظریه روانکاوی را بدون خود سانسوری بیان میکند. اوغریزه جنسی را هم سنگ با دیگر غرایز انسانی همچون گرسنگی و تشنگی قرار میدهد و از آنجا که در فرهنگ عامه واژه‌ای که بتواند کلیت این غریزه را بپوشاند وجود ندارد او از واژه لیبیدو(Libido)استفاده میکند. یافتن مترادفی که دقیقاً بتواند مفهوم لیبیدو را به فارسی بر گرداند مشکل است و پیشنهاد های مختلفی برای آن وجود دارد که شهوت یکی ازآنها است.در فرهنگ لغت دانمارک لیبیدو واژه ای با ریشه لاتینی معرفی شده است به معنی میل، هوس و خواسته، در روانکاوی به مفهوم رانش جنسی میتوان آن را درک کرد. همانگونه که گرسنگی ما را به سوی یافتن غذا رهنمون می‌شود لیبیدو ما را به سوی ارضاء نیازهای جنسی می راند.فروید وجود میل جنسی را در کودکی مطرح میکند و همین خشم بسیاری را بر می انگیزد ولی او همواره بر این مساله تأکید کرده است که میل جنسی در کودکی به معنی رابطه تناسلی نیست. او در سه رساله دوران بلوغ را کاملاً از دوران کودکی جدا میکند ولی بر این باور است که دوران کودکی نقش تعیین کننده ای در شکل‌گیری گرایش های جنسی انسان دارد.آنچه که غریزه جنسی را در سن بلوغ و بعد از آن از دیگر غرایز متفاوت میکند این است که برای ارضاء آن نیاز به دیگری دارد، نیاز به فرد دیگری که بتوان از یک دیگر کام گرفت ولی یافتن دیگری همیشه کار آسانی نیست چرا که دیگری نه یک شئ که انسان دیگری است با آرزوها، تمناها، انتظارات و نیازهای جنسی خود. از این رو به رابطه دو انسان تبدیل می‌شود و جامعه به خود اجازه میدهد که ضوابطی برای آن بر قرار کند. ورود تمدن و فرهنگ در این حوزه برای تعریف شکل بر آورده کردن این نیاز است، در‌واقع معیارهای دیکته شده توسط جامعه آزادی انسان را در رابطه با ارضای غریزه جنسی محدود میکند و تنها روابطی را که در چهارچوب مورد قبول اجتماع صورت میگیرد مهر تائید میزند و آنچه که خارج معیار های پذیرفته شده باشد غیر اخلاقی و انحرافی میداند. این قوانین در فرهنگهای مختلف با یکدیگر متفاوتند و در طول تاریخ نیز بنا بر نیاز تحولات اجتماعی تغییر کرده اند.اگر صد سال پیش بوسیدن در ملاء عام عملی شنیع و غیر اخلاقی بود امروز بوسیدن و یکدیگررا در آغوش کشیدن در صحن عمومی خون عابران را به جوش نمی آورد.امروز در بسیاری از کشور های غربی همجنسگرائی به مقدار زیادی پذیرفته شده است در حالیکه در بخش بزرگی از جهان هم چنان بیماری و انحراف اخلاقی محسوب میشود.سرکوب آرزو ها،رویاها و تمناهای جنسی اجباری است که فرهنگ به ما تحمیل میکند.فروید در آغاز قرن بیستم در وین زمانی که خانواده تک همسری نماد آرمانی زندگی جنسی بود و اصول پدری بر امپراطوری اتریش حاکم بود شاهد تأثیر این تحمیل فرهنگی در گسترش روان رنجوری شد و با طرح مساله، راهگشای توجه جامعه به اهمیت آگاهی و شناخت واقعی از کارکرد غریزه جنسی شد.

فروید درمانگر
موزه فروید در لندن
برای رهائی از روان نژندی (شامل روان پریشی ها نمیشود) باید بر آنچه که در ناخود آگاه علت روان نژندی است آگاه شد. برای رسیدن به این آگاهی فروید از روش تداعی آزاد بهره میگیرد. بیمار بر روی کاناپه مخصوص دراز میکشید، فروید در پشت سر بیمار به گونه‌ای بر روی صندلی می نشست که بیمار نمیتوانست او را ببیند و از بیمار میخواست که هرچه دوست دارد بگوید.اما برای استفاده از این روش پیش‌زمینه ای باید فراهم شود و آن ایجاد اعتماد بین بیمار و درمانگر است. بیمار باید بداند که درمانگر محرم راز است و گفته‌های او به هیچ وجه به دیگران منتقل نمیشود. زمانی که چنین اعتماد دوجانبه ای به وجود می‌آید از بیمار خواسته می‌شود که آنچه در فکرش میگذرد بدون سانسوربیان کند. فروید پس از استفاده از روشهای مختلف از راه آزمون و خطا به این این نتیجه رسید که تداعی آزاد مؤثر ترین روش برای عیان کردن آنچه که در ناخود آگاه بیمار میگذرد است. در ادبیات فارسی استفاده از تداعی برای یافتن درد بیمار را میتوان به وضوح در داستان کنیزک و پادشاه در مثنوی دید.حکیم نبض کنیزک را میگیرد و نام شهر ها را یکا یک می گوید تااینکه به سمر قند میرسد:
نبض او بر حال خود بُد بی گزند            تا بپرسید از سمر قند چو قند
آه سردی برکشید آن ماه روی               آب از چشمش روان شد همچو جوی
فروید به کار گیری تداعی آزاد را در درمان روان رنجوری ها به گونه‌ای سامان داد که بیمار با تداعی های خود به شبستانهای تاریک ذهن خویش سرک بکشد و با عبور از دالانهای تنگ و تاریک به پستوهای نمور و غبار گرفته که خاطرات ممنوعه دوران کودکی را به حبس کشیده است نگاهی کند تا شاید ریشه رنجوری های روان خود را در آنجا بیابد.
سخن پایانی
میتوان با فروید موافق و یا مخالف بود، میتوان نظرات او را هم چون هر نظر دیگری نقد کرد چنانچه بسیاری این کار را کرده‌اند ولی تقلیل نظریه فروید به هرزه نگاری و دفتر چه راهنمای مسایل جنسی، تنها نشانه کج فهمی و تفسیر اشتباه سخنان اوست****. فروید خود همواره بر این مساله تأکید کرده است که نظراتش را به طور مرتب مورد تدقیق قرار داده است و در هر موردی که احتیاج به تصحیح بوده است آن‌ها را به طور شفاف تصحیح کرده است. فروید خواهان آزادی بدون قید و شرط نیست و در ”آینده یک توهم” به روشنی نظرات اجتماعی خود را بیان می‌کند که جانبدارآموزش مردم، عدالت اجتماعی و حفظ تمدن است بی آنکه در نقش یک رهبر سیاسی قد علم کند.اما به سختی بتوان او را در ردیف انسانهای خوش بین به آینده بشریت دانست.
و یک پیشنهاد:
«مفهوم ساده روانکاوی» را فروید در سال 1926 به زبانی ساده برای معرفی نظریه خود برای عموم نوشت. در این کتاب او با منتقدی فرضی گفتگو میکند و پاسخ پرسشهای او را میدهد. برای آشنائی با فروید خواندن این کتاب را توصیه میکنم. کتاب را فرید جواهر کلام ترجمه کرده است و انتشارات مروارید در سال 1342 اولین چاپ آن را منتشر کرده است.


17 اسفند 1398- 8 مارس 2020
قاقورتوق
منابع
Freuds Psykoanalyse s-23 
تمدن و ملالت‌های آن زیگموند فروید ترجمه محمد مبشری نشر ماهی 1392
ضمیر نا خود آگاه، زیگموند فروید ترجمه شهریار وقفی پور
خود و نهاد، زیگموند فروید، ترجمه حسین پاینده

* در سال 1330 ا.ح آریان پور با همین دیدگاه کتاب «فرویدیسم با نگاهی به عرفان» را منتشر کرد
** Freud's Vienna and Other Essays نام کتاب و جستاری است ازBettelheim Bruno که در آن شرایط فرهنگی وین در زمان فروید را شرح میدهد.
*** برای تجسم بهتر از ساختمان ذهن از تشبیه به کوه یخی استفاده میشود.


****در ادبیات کلاسیک ما نمونه‌هائی هست که بدون پروا صحنه‌های روابط جنسی را تشریح میکند ولی از آنجا که آن را به عرفان ربط میدهد ما آن‌ها را می پذیریم.برای مثال مثنوی معنوی دفتر پنجم 159 با عنوان ” وصیت کردن پدر دختر را کی خود را نگهدار تا حامله نشوی از شوهرت”.و یا غزالی در کیمیای سعادت از لواط صوفیان سخن میگوید و حافظ از مغبچگان. در توضیح المسائل های موجود بخشی هست که به جماع اختصاص دارد که مسائل را با جزئیات کامل شرح داده است ولی از آنجا که یک مساله شرعی محسوب می‌شود قابل پذیرش است.

 لینک در زمانه https://www.radiozamaneh.com/492994