۱۴۰۴ آبان ۳۰, جمعه



 

 

ای شمس تبریزی بیا ای معدن نور و ضیا کین روح با کار و کیا بی تابش تو جامد است

گوی منی و می دوی در چوگان حکم من در پی تو همی دوم گر چه که می دوانمت

 

 

میگویند مولانا پس از آشنائی با شمس دیگر آن نبود که بود.در دیوان شمس دیگر ما با مولانای عارف که در مثنوی درس عرفان می دهد و سنجیده سخن میگوید رو در رو نیستیم چرا که او از آموزگار عرفان به عاشقی شوریده تحول پیدا کرده و در سماع از خود به در شده است و به تمامی شور است. من نه دراین مورد صاحب نظرم و نه قصد آن دارم که از تحول مولانا سخنی بگویم. آنچه که در این روایت نظر مرا به خود جلب کرد نقش روابط بین انسانی در تحول و تغییر فرد است.

 

در آغاز دوران بازنشستگی به دلیل بیماری به ناچار خانه نشین شدم و همین فرصتی شد که با دقت بیشتری بر آنچه که در زندگی تجربه کرده ام نگاه کنم و این نگاه به بیرون و تجربه های زندگی راه را به نگاه به درون گشود و رو در رو شدن با من امروز که دیگر آن من نیست که بود. رو برو شدن با این واقعیت که دیدگاه من نسبت به انسان و انسان بودن از دیدگاهی آرمانی به پذیرش این واقعیت که آن انسان آرمانی وجود خارجی ندارد و انسان امروز برای من ناشناخته است مرا نه تنها متعجب که مضطرب کرد.نخستین واکنش من در رودرروئی با این تغییر، شک بود. با خود گفتم شاید گام گذاشتن در سن بازنشستگی مرا به سمت مراقبت از خود سوق داده است و بالا رفتن سن مرا محافظه کار کرده است.این شک راه را برای ریشه یابی این تغییر گشود. کاغذ و قلم را به دست گرفتم وتجربه های مختلفی را که حدس میزدم در این تغییر موثر بوده اند را روی کاغد آوردم. از میان این تجربه ها مهم ترین آنها را انتخاب کردم و جداگانه به بررسی هر یک پرداختم.

الف: قیام مردم علیه سلطنت و بر پائی جمهوری اسلامی

ب: مهاجرت

ج: کار در درمانگاه ویژه درمان پناهندگانی که دچار تراوما شده بودند

د: کار در گرینلند

 

زمانی که کلاس اول دبستان را شروع کردم انقلاب سفید آغازشده بود و دوران دبستان من همزمان شد با رشد اقتصادی و ورود کالاهای جدید به بازارکه مسلسل وار دنیای جدیدی را به نمایش میگذاشت. تا قبل از سقوط سلطنت در ایران تصورم از جامعه و روابط بین مردم این بود که هر کس مشغول زندگی خود میبود و زندگی: »نگاه گیج رهگذری بود که کلاه از سر بر میداشت و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گفت صبح به خیر« بی آنکه بد خواه یکدیگر باشند. با سقوط سلطنت حجاب پر زرق و برقی که بر چهره جامعه افکنده شده بود فروریخت و زشتی های نهان شده در بطن جامعه و روابط بین مردم عیان شد.بخش بزرگی از آن مردمی که هر روز با احترام به یکدیگر سلام می کردند نقاب از چهره بر گرفتند و من واقعی خود را به نمایش گذاشتند ، تیغ برکشیدند فریاد زدند می کشم می کشم. هر روز فریاد »مرگ بر« در کوچه و خیابان طنین افکن شد. این رنگ عوض کردن ناگهانی و این فرو افتادن نقابهای ریاکاری از چهره جامعه ضربه سنگینی بود که بر تصور من از روابط اجتماعی در ایران وارد کرد و این پرسش را در برابرم گذاشت که با این مردم چه رفته است؟ این همه انباشت پلشتی و تنفر چگونه در این جامعه خود را پنهان کرده بوده است؟ پاسخی که برای این پرسش یافتم این بود که شرایط اجتماعی این مردم را اینگونه به کینه ورزی و نفرت از دیگری سوق داده است اگر نه انسان ها در ذات خود پلید نیستند و این همه پلیدی نتیجه حاکمیت چندین ساله استبداد است. هنوز هم بر این باورم که شرایط اجتماعی نقش تعیین کننده ای در چگونگی شکل گیری روابط اجتماعی دارد ولی پاسخ پرسش های مرا به تنهائی پاسخگو نیست.

 

مهاجرت

 

پنج سال پس از به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی ایران را ترک کردم و به اروپا آمدم و این آغاز زندگی جدیدی بود در مهاجرت.شروع زندگی در کشوری که همه چیز در آن نا آشنا است، مانند پرتاب شدن به سیاره دیگری می ماند. زندگی جدید در کشوری که هیچ وجه تشابه فرهنگی با زادگاه انسان ندارد دشواری های بسیاری دارد ولی هم زمان مزیت بزرگی نیز هست.تجربه زیستن در فرهنگی کاملا متفاوت با آنچه که در آن پرورش یافته ای این امکان را به انسان می دهد که فرهنگ کشور میزبان را همچون آینه ای در برابر خود ببیند که هر روز و هر لحظه پرسش های جدیدی برای انسان در مورد فرهنگ خود مطرح میکند و همزمان بدون وقفه از خود میپرسی که چرا در اینجا اینگونه زندگی می کنند.با ارزش ها و معیار های جدیدی روبرو می شوی که پذیرش بسیاری از آنها برایت دشوار است تا اینکه دریابی که، چگونه تاریخی در پس پشت این فرهنگ قرار دارد که در شکل گیری آن نقش تعیین کننده ای داشته است. شکل گیری هنجارهای اجتماعی در طول تاریخ زندگی مردمان هر سرزمین و در روندی طولانی پا می گیرد تا اینکه در باور مردم نهادینه میشود و همزمان در حال تحول و تغییر هستند.در سالهای نخست مهاجرت بسیاری از رفتارهای اجتماعی در فرهنگ سرزمین میزبان قابل فهم نیستند و برای چرائی آنها نیاز به زمان هست تا پیشینه تاریخی پیدایش شکل گیری آنها را درک کرد. فرد مهاجر با فرهنگ سرزمین میزبان قدم در روندی طولانی برای تطبیق دادن خود با هنجارهای حاکم در آن فرهنگ می گذارد و از طرف دیگر جامعه نیز به شکل آشکار و پنهان او رازیر نظر دارد.

کار در درمانگاه ویژه تراوما

 

با ورود پناهندگان از کشورهای مختلف به دانمارک به تدریج آشکار شد که تعداد کسانی که دچار تراوما هستند در بین این پناهندگان چشم گیر است و نیاز به درمان ویژه ای دارند. بر همین مبنا در تعدادی از بیمارستانها در بخش روان پزشکی درمانگاه هائی ویژه برای درمان این افراد به وجود آمد که ترکیبی بود از پزشک،روان شناس و دیگر شکلهای درمان جانبی. در مدت تقریبا شش سال کار در این درمانگاه این امکان را یافتم که با مراجعینی از گوشه و کناردنیا آشنا شوم که برای من درس بزرگی بود. در این دوره بیشتر به نقش فرهنگ در درمان پی بردم. درمانی که برای زنی از آفریقا مناسب است برای زنی با همان علائم رنجوری از افغانستان کار برد ندارد و باید شکل برخورد با هر فردی را با فرهنگ همان کشور تطبیق داد تا به نتیجه دلخواه رسید.شاید در نگاه نخست این مساله از بدیهیات به نظر بیاید ولی در روند کار به تدریج به کارکرد فرهنگ در درک ما از دیگری و خودمان و چگونگی برخورد با زندگی پی می بریم. هنجار های پذیرفته شده در هر فرهنگی محصول زندگی انسانها در بافتار اجتماعی است که در روند تحولات تاریخی بر ارثیه فرهنگی نسلهای گذشته شکل گرفته است و هر نسل چیزی به آن افزوده و چیزی از آن را حذف کرده است. مفاهیمی که در زبان بوجود آمده بازتاب اندیشه انسانها در اجتماعی است که در آن زیسته اند و در عمل متقابل اجتماعی نیاز به ساختن مفاهیم برای درک مشترک از زندگی آنان را به سمت خلق مفاهیم سوق داده است. بر چنین مبنائی است که یک فرهنگ خشونت علیه دیگری را مجاز و ضروری می پندارد و در فرهنگ دیگری خشونت امری مزموم شمرده می شود.زمانی که دیگری را نه هم نوع خود بلکه موجود دیگری که به دلیل مذهب یا ملیت و یا رنگ پوست و یا هر علت دیگری با تو متفاوت است را از دایره انسان بودن حذف میکنی اعمال خشونت،شکنجه و حتی کشتن او را بر خود مجاز میدانی چرا که او دیگر انسان نیست و برای تو دشمن است. تمام کسانی که مورد شکنجه و آزار قرار گرفته بودند به همین دلیل ساده بود که برای بعضی ها آنها بیگانه محسوب می شدند. تعریف بیگانه بودن و غیر بودن را فرهنگ تعیین می کند.

 

کار در گرینلند 

 

مجموع چند تجربه ناخوشایند در مدتی کوتاه مرا با بحرانی دشوار روبرو کرد که نیاز به خلوتی داشتم دور از همه چیز و همه کس تا با خود خلوت کنم  و فرصت کافی برای بازنگری بر باورهایم و یافتن راهی جدید برای ادامه زندگی بیابم.در چنین شرایطی بود که تقاضای کار در گرینلند را انتخاب کردم.تصورم این بود که بعد از مدت کوتاهی باز خواهم گشت ولی زندگی و کار در گرینلند پنجره جدیدی به روی من گشود که حدود نه سال تا زمان بازنشستگی در آنجا ماندم و بسیار آموختم.زندگی در گرینلند به من آموخت که میتوان به شکل دیگری به زندگی نگریست. گوئی برفهای قطب چشمهایم را شست و زندگی رنگ دیگری به خود گرفت.

 

نقش کار در تحول انسان

 

هر یک از ما در دوران های مختلف زندگی خود در ارتباط با انسانهای مختلفی قرار میگیریم. روابطی هستند که انتخاب ما نیستند و جایگاه ما در این روابط از پیش تعیین شده است که مشخص ترین شکل آن رابطه خانواده است که بر مبنای روابط خونی بر قرار شده است. رابطه بین فرزندان و والدین و روابط بین خواهر برادرها نزدیک ترین روابط بین انسانی است که ما تجربه می کنیم و در ادامه پیوندهای خونی، پدر بزرگ ها و مادر بزرگها عمو ها و عمه ها دائی ها و خاله ها و غیره می آیند. همسایه ها و دوستان آشنا در درجه بعد قرار می گیرند وارد مدرسه که میشویم همکلاسی ها و از میان آنها یک یا چند نفری که رابطه ای صمیمی تر با آنها بر قرار میکنیم وارد زندگی ما میشوند. محیط مدرسه و نحوه آموزش و شیوه تعلیم و تربیت ما را به سمت آشنائی با هنجار های اجتماعی سوق می دهد. در آغاز نو جوانی و بلوغ نیاز به دوست داشتن و دوست داشته شدن به ویژه از سوی جنس مخالف نیاز به ارتباطی عاطفی را در ما بیدار میکند و دیگری به یکباره مفهوم دیگری برای ما پیدا می کند.با ورود به دوران جوانی و ورود به بازار کار مسئولیت فردی و همکاری با دیگران در محیط کار ما را بر آن میداردکه هم زمان بر استقلال شغلی و توانی های فردی تکیه کنیم و از طرفی بدون همکاری با دیگر همکاران کار مشترکی را که بر عهده گرفته ایم نمی توان به انجام رساند پس دیگری(ان) را نمی توان نادیده گرفت. در کار از یک طرف فرد مهارت های حرفه ای خود را پرورش می دهد از طرف دیگر می آموزد که چگونه در هم آهنگی با مهارتهای دیگر همکاران خود در سامان دادن به کار گروهی شرکت کند.همکاری با دیگران اگر چه بر مبنای کار مشترک و مهارتهای حرفه ای بنا شده است ولی همکار ما یک ماشین مکانیکی نیست بلکه انسانی است با خصوصیت های ویژه خود که برای پیش برد کار باید بتوان با توجه به این ویژگی های فردی به گونه ای ارتباط بین همکاران را سامان داد که هر یک با آرامش خاطر بتوانند مها رتهای خود را به کار گیرند.کوتاه سخن باید یاد گرفت که دیگری را درک کرد. این دیگری(ان) که همکار من است آینه ای میشود که من در او زشت و زیبای خود را نیز می بینم. زمانی که همکارم خسته است و یا نمی تواند بر روی کار تمرکز کند این فکر از ذهنم خطور میکند که مشکل چیست. آیا در زندگی شخصی مشکلی برایش به وجود آمده است و پرسش های دیگر. همکار من هم در مورد من همینگونه فکر میکند. این توصیف از کار برای کار در کارخانه، کارگاه،مزرعه و اداره صادق است. در این محل های کار انسان به تولید چیزی دست میزند که مادیت می یابد. در مورد شغلهائی که موضوع کار مستقیما انسانهای دیگر هستند مساله متفاوت است. مشاور اجتماعی که شهروندان را برای یافتن کار راهنمائی میکند،پزشکی که بیماران را مداوا می کند،پرستاری که از بیماران مراقبت میکند،مربی کودکی که در کودکستان با بچه ها کار میکند و آموزگاری که درس می دهد نمونه هائی هستند از چنین شغلهائی. در این مشاغل رابطه متقابل بین انسانها پیچیده تر از رابطه ای صرفا حرفه ای است و ابعاد مختلفی را در بر میگیرد. مربی کودک در ارتباط با کودکان تنها با تکیه بر دانش تعلیم و تربیت خود با کودکان ارتباط بر قرار نمی کند بلکه به عنوان فردی بزرگ سال و شخصیت فردی خودش در بر قراری رابطه حضور دارد که منش او در نحوه ابراز محبت و بر خورد با کودکان نقش مهمی ایفا می کند. کم نیستند آموزگارانی که نقش تعیین کننده ای بر روی دانش آموزان در انتخاب مسیر زندگی آنها می گذارند و این تاثیر گذاری دو جانبه است. موفقیت دانش آموزان رضای خاطر آموزگار را فراهم می کند و به کار و زندگی معنا می بخشد. کار روان شناس بالینی به گونه ای است که بدون اعتماد دوجانبه بین روان شناس و مراجع روند درمان پیش نخواهد رفت. برای بیان محرمانه ترین دلنگرانی های شخصی ضروری است که مراجع روان شناس را امین خود بداند و در محرم راز بودن او تردید نداشته باشد تا بی هیچ دغدغه ای حرف دل خویش را بیرون بریزد تا چاره درد را پیدا کند.

سوی دیگر این رابطه این است که روان شناس هر چقدر هم که براصول حرفه خود تسلط داشته باشد، انسانی است که با گوش فرا دادن به مشکلات دیگری تحت تاثیر قرار می گیرد.زندگی هر یک از مراجعین بیان بخشی از واقعیت موجود در جامعه است، که از چهار دیواری خانه بیرون نمی آیند و یا تجربه های دردناکی هستند که در گذشته رخ داده اند و سالهای متمادی مراجع بر روی آنها سرپوش گذاشته است.مردان و زنانی که در کودکی مورد سوء استفاده قرار گرفته اند و همواره بر این باور بوده اند که خود مقصر بوده اند. پناهندگانی که مورد شکنجه قرار گرفته اند، زنان پناه جوئی که در مسیر فرار مورد تعرض قرار گرفته اند و اسیران جنگی که تحقیر شده اند. گوش فرا دادن به چنین واقعیتهای دردناکی انسان را به فکر فرو میبرد. هر چند راویان شکنجه از کشورهای مختلف بودند ولی نحوه به کار گیری شکنجه به شکلی باور نکردنی یکسان بود. اراده قدرت برای تسلط بر دیگری و وادار کردن فرد به تسلیم در برابر قدرت. مامور اجرای اوامر انسان دیگری است که قدرت شلاقی در دست او نهاده است تا دیگری را به اطاعت وادارد.آنکه شلاق میزند انسانی است همانند آنکه شلاق می خورد شاید در شرایط دیگری میتوانست جای ایندو عوض شود ولی باید به خاطر داشته باشیم آنکه شلاق میزند میتواند از اجرای امر سرپیچی کند و بهای آن را بپردازد اما چنین انتخابی به شهادت تاریخ در مواردی بسیار نادر رخ داده است. روایتهای شکنجه این پرسش را در ذهن ایجاد می کند که این پلیدی در انسان از کجا نشات می گیرد؟

پاسخ به این پرسش موضوع این نوشته نیست بیان این پرسش اعتراف به این واقعیت است که در جهانی زندگی میکنیم که هم چنان قدرتمندان برای حفظ قدرت از به کار گیری خشونت در اشکال مختلف ابائی ندارند.

 

آینه فرهنگ

 

خوش تر آن باشد که سر دلبران

گفته آید در حدیث دیگران

 

نزدیک به نه سال زندگی و کار در گرینلند این امکان را به من داد که با فرهنگ اینوئیت ها آشنائی نسبی به دست آورم. برخورد با فرهنگی کاملا متفاوت همچون آینه ای است که انسان در آن می تواند فرهنگی را که در آن رشد یافته است به محک تجربه بگذارد.ذهنیت اینوئیت ها در نبرد با طبیعت خشن قطب شکل گرفته است جائی که زندگی روزمره مبارزه برای بقا است.هر چند در هفتاد سال گذشته شهر نشینی اجباری در گرینلند رشد بسیاری داشته است ولی ذهنیت اینوئیت شکارچی خود را با شهر نشینی بیگانه حس می کند.برنامه ریزی برای آینده امری بیهوده و پوچ به نظر می آید چرا که هیچ اعتمادی به طبیعت نیست.در ذهنیت اینوئیت ها تنها زمان مورد اعتماد اکنون است و زندگی در حال جریان دارد. حسابگری و عقل معاش و صرفه جوئی به شکلی که در ذهنیت ایرانی و دانمارکی وجود دارد برای اینوئیت ها اتلاف وقت است.چنین ذهنیتی تمام روابط اجتماعی را تحت الشعاع خود قرار می دهد و بودن با دیگری نیز بودن در لحظه است.در برخورد با چنین ذهنیتی اولین پرسشی که برایم پیش آمد این بود که ” مگر اینگونه هم میتوان زندگی کرد” ؟ پاسخی هائی که برای این پرسش به دست آوردم با آشنائی هرچه بیشتر من با فرهنگ اینوئیت ها تغیر کرد و در نهایت به این نتیجه رسیدم که وابستگی زندگی به شرایطی که طبیعت تعیین میکند “اینوئیت ها را به این نتیجه رسانده که با طبیعت نباید جنگید بلکه باید همراه با آن زندگی را پیش برد چرا که اگر به جنگ طبیعت بروی متوجه ناتوانی خود خواهی شد”. شرایط زیست اینوئیت ها فرهنگی را شکل داده است که روابط اجتماعی از یک سو فرد را در انتخاب زیست شخصی آزاد میگذارد و فرد مختار است تا زمانی که مایل است در کنار دیگران بماند و هر زمان که میل به تجربه ای جدید داشت میتواند راه خود را پیش بگیرد. وابستگی کامل به شرایط طبیعی امکان شکل گیری خانواده در ساختاری پدر سالار را برای اینوئیت ها فراهم نکرده است و رشد شهر نشینی در هفتاد سال گذشته نه تنها نتوانسته است نقش تعیین کننده ای در تغییر فرهنگ اینوئیت ها ایفا کند بلکه با تحمیل فرهنگ وارداتی دانمارکی از آنها انتظار میرود که با پذیرش هنجار های تمدنی که خود هیچ نقشی در شکل گیری آن نداشته اند وارد دنیای مدرن شوند و از همین نقطه مشکل های اجتماعی بروز می کنند. خشونت خانگی و مصرف بی رویه الکل تنها نمودهای بیرونی بحران هویت هستند. بدون هنجار های مورد قبول اکثریت جامعه، روابط بین انسانی در خلاء نبود معیارهای اخلاقی برای تشخیص درست از غلط سرگردان می ماند و هر کس آن چنان با دیگری رفتار می کند که خود صلاح می داند و فرد همچون گمشده ای در اقیانوس بدون قطب نما قایق بادبانی خود را به هر سو که باد بوزد راه می برد.

 

کلام آخر

 

  ای کاش آب بودم

گر می شد آن باشی که خود می خواهی

آدمی بودن

حسرتا!

مشکلی است در مرز نا ممکن.نمیبینی

ای کاش آب بودم ـ به خود می گویم

 

در مسیر زندگی و اندوختن تجربه باورم به ذات نیک انسانی تبدیل به پذیرش این واقعیت شد که انسان موجود پیچیده ای است که در شرایط ویژه آنچه را که واقعا هست به نمایش می گذارد. ناخود آگاه در انسان آن چنان که فروید آن را تعریف می کند نیرویی بسیار قوی دارد که در شرایطی که امکان بروز پیدا می کند آرزوهای سرکوب شده را بیرون می ریزد و ما با چهره دیگری از انسان روبرو می شویم.ما ناچاریم در جامعه در کنار یکدیگر و با یگدیگر زندگی کنیم ما نیازمند یکدیگریم ولی هر یک از ما درک خاص خود را از دیگری داریم. اراده ای قوی در هر یک از ما وجود دارد که ما را فرا می خواند تا قدرتی را به دست آوریم تا دیگری را به اطاعت واداریم.اعمال قدرت می تواند اشکال مختلفی داشته باشد، یکی باثروت دیگری با دانش و در بسیاری از موارد با شلاق. در چنین شرایطی انسان مجبور به مبارزه برای به دست آوردن آزادی است یا آن چنان که سارتر گفت “انسان محکوم به آزادی است”. برای به دست آوردن آزادی آگاه بودن به داشتن حق آزادی شرط لازم است. باور به آزادی یعنی پذیرش حق آزادی برای دیگری و ستایش از حق زندگی در آزادی برای همگان.

 

حیرت ات را بر نمی انگیزد

قابیل برادر خود شدن؟

یا جلاد دیگر اندیشان؟

 

 

 

 

 

 

 


به یاد ناصر تقوائی


ناصر تقوایی در گذشت، خبری بود در میان خبرهای دیگر در دنیای مجازی و طولی نکشید که این خبر با تصاویر مختلفی از او دنیای مجازی را پر کرد. بدون شک در چند روز آینده نیز مرگ او موضوع نوشته های بسیاری خواهد بود اما در کشوری با بیش از هشتاد میلیون جمعیت چند در صد مردم می دانند که او که بود و چه کرد؟ یا حتی آنانی که نام او را شنیده اند و علاقه ای به تحولات فرهنگی دارند تا چه حد از نقش او در هنر معاصر ایران و جایگاه او در سینمای ایران اطلاع دارند؟ شاید بعضی ها بگویند « تا قبر آ آ آ« به یاد سریال دائی جان ناپلئون که تنها بخشی از کار های بزرگی است که او در سینمای ایران به یادگار گذاشت. تقوائی زخمی دشنه کودتای بیست و هشت مرداد بود. او که زاده جنوب بود و در جنوب بزرگ شده بود بیش از ساکنین دیگر نقاط ایران شور و شعف جنبش کارگری را تجربه کرده بود شاید همراه خالد همسایه ها در بازداشتگاه بوده است. شاید او نیز در گرفتن جنازه شریفه از آب در داستان یک شهر همراهی کرده است. شاید تابستان همان سال در کوچه های شهر با »خورشیدو« بد مستی کرده باشد و اگر نبود این چنین تجربه هائی نمی توانست نفرین را بسازد تا نفرینی را که بر این سرزمین رفته است بر ما بنماید همان نفرینی که پیش از آن در بادجن در همکاری با غلامحسین ساعدی با نفرین شده ترین تصاویر مستند در آمیخته با موسیقی پر از رنج مراسم ماما زار،نتیجه نفرینی را که دامنگیر این سرزمین شده است را به جان تماشاگر انداخت. هر چند زخم عمیق کودتا دردناک بود ولی تقوائی را از پای نینداخت تا نا امیدی را ترویج کند. به راستی چه کسی به غیر از او می توانست مستندی از مراسم اربعین در بوشهر بسازد که بی آنکه ستایش گر مرگ باشد، دگردیسی آئینی مذهبی را در ستایش از زندگی بیان کند. در روزگاری که انتقام و قهرمان سازی بر سینمای ایران حاکم بود تقوائی داستان زندگی صادق کرده را به تصویر کشید داستانی که تمامی زمینه های لازم را برای قهرمان پروری و انتقام کور در خود داشت اما تقوائی انتقام جوئی صادق کرده را دربستر اجتماعی زمان خود و روابط اجتماعی به گونه ای قاب بندی کرد که انتقام رنگ باخت. در ناخدا خورشید بار دیگر تقوائی شناخت خود از فرهنگ جنوب ایران و ادبیات را به کار گرفت تا با برداشتی آزاد از داشتن و نداشتن همینگوی نسخه ای بومی شده از آن را خلق کند. چرا که فقر در هر کجای دنیا یکسان به انسانها ستم میکند.

اگر هیچ یک از این آثار را که نام بردیم تقوائی خلق نکرده بود و تنها آرامش در حضور دیگران را ساخته بود بدون شک

سینمای ایران وامدار او می بود. حتی اگر تنها صحنه پایانی آرامش در حضور دیگران را خلق کرده بود برای جاودانه شدنش در تاریخ سینمای ایران کافی بود.

 

در انتظار تو این دفتر خالی تا چند تا چند ورق خواهد خورد.

 

 

 

 


۱۴۰۳ دی ۱۷, دوشنبه

نصرت کریمی و نئورئالیسم در سینمای ایران



نصرت کریمی و نئورئالیسم

بابک کریمی روایت های پدرش از زندگی و کار در تئاتر و سینما را در زمانهای مختلف بر روی فیلم ضبط کرده است و با تدوین آنها فیلم مستندی از زندگی پدرش ساخته است که آن را در شش قسمت که هر بخش کمی بیش از یک ساعت است را در صفحه ای که بنام پدرش در یوتیوب باز کرده است قرار داده است. در هر بخش به موضوع مشخصی از زندگی کریمی میپردازد و در مجموع زندگی هنری او را از دوران جوانی در تئاتر سعدی تا زندانی شدن او در جمهوری اسلامی و ممنوع الکار شدن در بر میگیرد.اگر چه این مستند به زندگی نصرت کریمی می پردازد اما هم زمان روایتی است از تاریخ معاصر ایران آن چنان که نصرت کریمی آن را زیسته است. در آغاز فیلم نوشته شده است که خانواده کریمی برای ثبت در تاریخ این مستند را منتشر می کنند


در این مستند دو موضوع نظر مرا به خود جلب کرد. موضوع اول نقش عبدالحسین نوشین در شکل گیری تئاتر مدرن ایران و نقش نمایش در آن برهه زمانی در پیوند بین هنر و نسل جوان بود و موضوع بعدی دو فیلم بلند سینمائی کریمی درشکه چی و محلل و تلاش کریمی برای شکل دادن به نئورئالیسم در سینمای ایران با الهام از ویتوریو دسیکا و سینمای بعد از جنگ ایتالیا است .در مورد موضوع اول دانش کافی برای بررسی آن را ندارم و امیدوارم دیگران این مهم را به عهده بگیرند و به آن بپردازند ولی در مورد موضوع دوم نظر شخصی خودم را در نوشته زیر بیان می کنم  

درشکه چی اولین فیلمی بود که نصرت کریمی امکان یافت آن را بر مبنای آنچه که خود در نظر داشت بسازد. او با به کارگیری اصولی که از نئورئالیسم ایتالیا آموخته بود دوربین را از استودیو بیرون آورد و در محیط زندگی مردم فیلم خود را به تصویر کشید.قهرمان پروری در فیلم وجود ندارد. موضوع فیلم به نمایش روابط اجتماعی درلایه های فرودست جامعه می پردازد و بر خلاف ملودرام های رایج در فیلمفارسی از نبرد خیر و شر در آن خبری نیست.  

این فیلم زمانی اکران شد که دو سال قبل از آن موج نوی سینمای ایران با قیصر و گاو آغاز شده بود و به ویژه فیلم گاو نشان داد که میتوان در برابر فیلمفارسی و داستانهای تکراری همراه با چاشنی رقص کاباره و صحنه های زد و خورد به سبک فیلمهای هندی نوع دیگری از فیلم ساخت که به مسائل اجتماعی با دیدی واقع گرایانه بپردازد.سینمای ایران می رفت تا به دو شاخه کاملا متضاد تقسیم شود.شاخه ای که در ادامه تولید فیلم فارسی با الهام از قیصر از سینمای فردین عبور کرد تا بتواند بازار را در دست خود نگه دارد و شاخه دیگر بنا بر تولید فیلم هائی داشت که میتوان به آنها نام تولید هنری داد. بدون شک این دو شاخه بینندگان خاص خود را داشت و در بین این دو گرایش جای نوع دیگری از فیلم خالی بود. فیلمی که هم بتواند به واقعیت های جامعه بپردازد و هم اینکه زبانی را به کار گیرد که برای همگان قابل فهم باشد بی آنکه دچار ابتذال شود. ابراهیم گلستان با خشت و آینه هفت سال قبل از ساخته شدن درشکه چی تلاش کرده بود تا سینمائی اجتماعی را بنیان بگذارد، هر چند خشت و آینه نشان داد که می توان فیلمی ساخت که به مسائل اجتماعی بپردازد تا آینه ای باشد که تماشاچی نا بسامانی های اجتماعی را در آن ببیند و از عهده این کار به خوبی بر آمد ولی در جذب تماشاچی موفق نبود. چهار سال بعد از اکران خشت و آینه داوود ملاپور با ساختن شوهر آهوخانم تلاش کرد تا شکلی از نئو رئالیسم را وارد سینمای ایران کند هرچند این فیلم بازتاب واقعیت های اجتماعی بود ولی به سرنوشت خشت و آینه دچار شد و مورد استقبال عامه قرار نگرفت، تیری در تاریکی که به هدف نخورد. درشکه چی موفق شد آنچه را که گلستان و ملاپور نتوانستند با تمام تلاشی که کردند در آن موفق شوند به واقعیت در آورد«درشکه چی موفق شد تماشاچی را به سالن سینما بکشد«

آنچه که کار کریمی را از دیگران متمایز می کرد شناخت او از فرهنگ عامه بود شناختی که نه بر مبنای تئوری های مردم شناسی بلکه بر مبنای زندگی زیسته خود در روابط اجتماعی و محیطی که در آن رشد کرده بود بنا شده بود. شاید به دلیل پیشینه ای که از تاتر داشت می دانست که اجرای نمایش برای بیننده است و بدون حضور آنان اجرای نمایش بی معنی است. شاید این نکته را نیز در نظر داشته است که رفتن به سینما در ایران نوعی تفریح است و نشستن در سالن تاریک سینما فرصتی است برای فراقت از مشکلات زندگی و غرق شدن در هیجان کاذب یا خندیدن از ته دل. او در شرایطی جنبه های منفی فرهنگ عوام را بر پرده سینما به نمایش گذاشت که جو غالب در میان روشنفکران مردم فرودست را خلق قهرمان تصور می کرد و تحمل هیچ گونه انتقادی از مردم را نداشت چرا که سیستم مقصر تمامی نارسائی ها بود و مردم قربانی آن بودند. کریمی در درشکه چی با زبان طنز تصویری واقعی از ریاکاری و دورویی در روابط اجتماعی ارائه داد و همین طنز به بیننده اجازه می داد به ضعفهای جامعه خود بخندد،خنده ای که مهر تاییدی بود بر نابسامانی روابط اجتماعی. جذابیت فیلم فارسی برای تماشاچی در برانگیختن حس جانبداری از قهرمان و خشم نسب به شخصیت بد طینت ملودرامی بود که با صحنه های رقص کاباره ای در بین صحنه ها و اضافه کردن آواز در فیلم جنبه سرگرم کننده هم داشت. کریمی با استفاده از طنز و حذف قهرمان روابط اجتماعی را به شکلی به نمایش گذاشت که تماشاچی می توانست خود را در آینه آن روابط بشناسد و برای شخصیتهای فیلم نمونه ای در اطراف خود بیابد. در درشکه چی به جای رقص کاباره ای کریمی رقص و شادی را به همان شکلی که در دور هم بودن ها رخ میدهد در فیلم قرار داد که برای بیننده کاملا آشنا بود. چنان که برای مثال در سیزده به در مرسوم بود

  .موفقیت تجاری فیلم درشکه چی راه را برای نصرت کریمی باز کرد و میثاقیه که قبلا حاضر نشده بود با کریمی همکاری کند این بار با اطمینان از اینکه سرمایه اش به خطر نمی افتد ساختن فیلم محلل را تامین مالی کرد.در این فیلم کریمی همچنان با پایبندی به اصول نئورئالیسم با اعتماد به نفس بیشتری وارد کار شد و بدون شک بهترین کار خود را در کارنامه فیلمهای بلندش ارائه داد.اما محلل و به ویژه یکی از پوستر های این فیلم باعث خشم روحانیت شد و کار به آنجا کشید که مطهری قبل از انقلاب با انتشار مقاله ای در روزنامه کیهان به این فیلم تاخت و همین دلیل احضار نصرت کریمی به دادگاه انقلاب شد که تا دو قدمی اعدام هم رفت.نکته جالب در نقد مطهری این بود که او فیلم را ندیده بود بلکه آن را از دیگران شنیده بود. محلل نه اصول شرع را که جان سختی سنتهای نا متناسب با زمان را به سخره گرفته بود و در واقع ادامه طرح همان مسائلی بود که در درشکه چی به شکل دیگری بیان شده بود.مردی بازاری متعصب و پایبند به سنتهای پدران خود که اندرونی را ملک مطلق خود می دانست تا آن حد که صدای همسرش را مرد غریبه نباید بشنود و دختر بچه سه ساله اش هم باید تمرین چادر به سر کردن کند تا به رعایت حجاب عادت کند. مردی که بر این باور بود که دختری را که عصمت خانواده را لکه دار کرده است والدینش باید بکشند تا ننگ پاک شود اما همسر خائن را می توان طلاق داد. چنین مردی در دام همین باورها گرفتار میشود وقتی که به اشتباه همسرش سه طلاقه میشود و او بنا بر قوانین شرعی باید برای رجوع مجدد به همسرش او را به عقد یک محلل در آورد.

چنین داستانی می توانست به شکل های مختلفی روایت شود. کارگردانی دیگر می توانست از آن یک تراژدی خانوادگی بسازد و یا نسخه دیگری از پایبندی به باور و تسلیم در برابر شرع شود اما روایت کریمی از آن یک طنز اجتماعی بود و مساله محلل بهانه ای بود برای نشان دادن ناسازگاری سنتهای دیرپا در جامعه ای که دست آوردهای دنیای مدرن را تجربه می کرد. دوگانگی بین پیروی از قانون حمایت از خانواده یا قانون شرع و یا ناشایست دانستن رفتن دو دلداده جوان قبل از ازدواج به سینما که در هر دو فیلم درشکه چی و محلل مطرح می شود.در محلل اگر چه در خانه رادیو وجود دارد ولی هیچ کس اجازه استفاده از آن را ندارد چرا که رادیو فقط برای استفاده در ماه رمضان برای شنیدن دعای سحری است.طرح همین مسائل به ظاهر پیش افتاده در قالب طنز به کارگردان اجازه می داد که آنها را به سخره بگیرد و به تماشاچی نشان دهد چنین سنت هایی با زمانه سازگار نیستند.نصرت کریمی هنرمندی بود چند وجهی که در تاتر،نمایش عروسکی، فیلم انیمیشن،مجسمه سازی،ساخت صورتک،پرورش کاکتوس و فیلم بلند سینمائی آثار مختلفی را پدید آورد. اگر چه تعداد معدودی فیلم بلند سینمائی ساخت ولی با دو فیلم درشکه چی و محلل توانست خود را به عنوان فیلمسازی مولف در تاریخ سینمای ایران به ثبت برساند.

 یادش گرامی باد

 

لینک به صفحه نصرت کریمی در یوتیوب

https://www.youtube.com/@NosratKarimiFilms

فیلم درشکه چی با کیفیتی قابل تحمل در یوتیوب در دسترس است هر چند که نسخه اصلی سیاه و سفید است و در یوتیوب رنگی شده آن موجود است و از فیلم محلل در یوتیوب نسخه ای با کیقیت پائین در دسترس اس

برای آشنائی با نئو رئالیسم ایتالیا دیدن فیلم های دزد دوچرخه و معجزه در میلان از ویتوریو دسیکا میتواند شروع خوبی باشد

لینک مقاله در زمانه

https://www.radiozamaneh.com/845629

 

 


 

 

 

 

 

 

 


  

۱۴۰۲ شهریور ۵, یکشنبه

خشت و آینه نحستین خشت سینمای هنری در ایران

خالق خشت و آینه هم رفت

 




ابراهیم گلستان در صد و یکمین سال زندگی اش درگذشت. در میان روشنفکران ایران او مثل دیگران نبود و راه خودش را برگزید. در باره او بسیار نوشته اند و بدون شک در این روزها بسیاران خواهند نوشت و بدون شک کسانی هم به نقش او در سینمای ایران و فیلم خشت و آینه خواهند پرداخت. خشت و آینه را میتوان بدون تردید نخستین گام برای نجات سینمای ایران از ورطه ابتذال نامید. فیلمبرداری آن در سال 1342 آغاز شد و در سال 1343 به پایان رسید*. برای درک اهمیت این فیلم و نقش آن در سینمای ایران بررسی شرایط تاریخی که این فیلم در آن ساخته شد میتواند راهگشای ما باشد. بعد از کودتای 28 مرداد تولید فیلم در ایران جهش بزرگی کرد و از 7 فیلم در سال 1331 به 32 فیلم در سال 1332 رسید.در شرایط ملتهب پس از کودتا سینما بهترین مخدر برای سرگرمی مردم و تزریق توهم در جامعه بود. با انقلاب سفید و انحلال فئودالیزم در ایران جامعه شهری رشد سریعی را آغاز کرد و کوچ روستائیان به شهر ها آغاز شد و سینمائی شکل گرفت که با نام فیلمفارسی غسل تعمید داده شد و با فیلم گنج قارون "سینمای فردین" نام جدیدی بود برای فیلمفارسی. مشخصه این فیلمها اشاعه این توهم بود که همیشه حق به حق دار میرسد. جوانمردی و صداقت بهترین راه زندگی است و فقیر بودن مهم نیست. در یک کلام آنچه در این ملودرام ها به خورد جامعه داده میشد هیچ رابطه ای با واقعیت زندگی مردم و جامعه نداشت. در سال 1343 فرخ غفاری فیلم شب قوزی را ساخت که هژیر داریوش کار او را بسیار ستود و فیلم شب قوزی را آغاز تحول سینمای ایران دانست. ساخت خشت و اینه به دلایل مشکلات فنی دو سال به طول انجامید و در سال 1344 بر پرده سینما رفت یعنی همان سالی که فیلم گنج قارون اکران شد و پر فروش ترین فیلم سال شد. خشت و آینه از نظر فروش بلیط موفق نبود و مورد توجه مردم قرار نگرفت. در زمانی که تولید انبوه فیلم در ایران تنها برای سرگرم کردن مردم به صنعتی پول ساز تبدیل شده بود خشت و آینه سازی بود نا کوک درارکستر بزرگ سیرک سینمای تجاری. با نگاهی به بعضی از عناوین 36 فیلمی که در سال 43 تولید شده بود میتوان اجناس تولید شده در این خط تولید را تشخیص داد برای نمونه ببر رینگ، سه تفنگدار،جاهل ها و ژیگولوها،جاهل محل و غیره.. عنوان بعضی از این فیلمها هستند. گنج قارون در سراسر کشور خانواده ها را به سالن سینما کشاند تا ببینند برای رهائی از محرومیت باید صادقانه زندگی کرد و صداقت بهترین سرمایه آدمهای محروم برای بالا رفتن از پله های ترقی است.در چنین شرایطی که تولید فیلم با به کار گیری رقص و آواز و ملودرام های سوزناک وظیفه غرقه ساختن عامه مردم را در رویائی دروغین به عهده گرفته بود خشت و آینه دوربین را برای بازتاب بخشی از واقعیت های موجود در جامعه به کار گرفت.راننده تاکسی دیگر آن جوان با معرفتی نبود که آب دوغ خیار میخورد و به جای آروغ بعد از غذا یک دهن کوچه باغی می خواند و با تمام کمبود های زندگی انسان خوشبختی بود،راننده تاکسی در خشت و آینه انسان درمانده ای بود که با هراس و نگرانی می زیست.تنها داستان فیلم نبود که فیلم را از سینمای تجاری متمایز می کرد بلکه به کار گیری دوربین همچون وسیله ای که برای بیان واقعیت زبان تصویر را می شناسد و با این زبان با بیننده سخن میگوید آن را از انبوه فیلمهائی که نقش فیلمبردار تنها تصویر برداری بود متمایز میکرد. زبانی قابل فهم برای همگان. گلستان نشان داد که سینما توانائیهای ویژه خود را برای بیان واقعیت دارد که میتوان با آنها نوع دیگری از فیلم ساخت که هدفش نه سرگرم کردن عامه مردم، که آینه ای باشد برای انعکاس واقعیت زندگی در آن.هرچند خشت و آینه کورسوئی بود در میان تشعشع نور لوسترهای فیلمفارسی که به چشم نیامد ولی به جرات اولین خشت بنائی را گذاشت که از سال چهل و هشت با فیلم گاو دروازه سینمای مدرن ایران را به روی تماشاگران گشود. گلستان خشت اول را نهاد و با دقت و دقیق آن را قرار داد و همین بود که دیواری که بر روی این اولین خشت بنا نهاده شد کج نشد و مستقیم تا فستیوال کن و اسکار راه خود را ادامه داد.      

 


* تاریخ سینمای ایران از آغاز تا سال 1357 نوشته مسعود مهرابی شرح کاملی از ساختن فیلم خشت و آینه ارائه داده است

لینک این نوشته در تریبون زمانه

https://www.tribunezamaneh.com/archives/357348

        

۱۴۰۲ خرداد ۱۴, یکشنبه

می خواهم زنده بمانم

 

میخواهم زنده بمانم

 


آریامن احمدی در مقاله" آیین اعدام ،تصویر اعدام روی پرده نقره ای سینما* " در بین فیلمهائی که نام میبرد دوفیلم هست که به احتمال زیاد بسیاری از جوانان آنها را ندیده اند. "در کمال خون سردی"(1) به کارگردانی ریچارد بروکس در سال 1967 ساخته شده است و "میخواهم زنده بمانم"(2) به کارگردانی رابرت وایس  ساخته شده در سال 1958. وجه مشترک این دو فیلم این است که بر مبنای دو رخداد واقعی که مورد توجه خاص رسانه ها به ویژه روزنامه های آن زمان قرار گرفته بودند ساخته شده اند. نکته مشترک دیگری که این دو فیلم دارند پرداختن به جزئیات مراسم اعدام است که در این نوشته مورد توجه ویژه قرار خواهد گرفت. در کشورهای اروپائی و بسیاری از کشور های دیگر حکم اعدام لغو شده است ولی در ایالات متحده آمریکا هم چنان اعدام بنا به رای دادگاه صادر میشود که پس از سپری شدن مراحل قانونی لحظه ای فرا می رسد که حکم اعدام باید اجرا شود، یعنی کسانی باید عمل کشتن فرد محکوم را انجام دهند.رابرت وایس در میخواهم زنده بمانم در صحنه های پایانی فیلم بر روی این بخش از حکم اعدام تاکید ویژه ای دارد. مرحله ای که چندین نفر برای تحقق آن با ایفای نقشی که بر عهده آنان گذاشته شده است محکوم را به سوی قتلگاه سوق می دهند. مذهب در هیبت کشیش برای آمرزیده شدن روح محکوم نقش نهاد الهی را به عهده دارد و با وعده این که خداوند فرزندان خود را می بخشاید محکوم را برای پذیرش حکم خود به این امید که در دنیای دیگر مورد لطف الهی قرار خواهد گرفت تشویق میکند.مسئول سلولی که محکوم آخرین روز خود را در آن میگذراند  نماد زنی است مطیع دستورات و قواعد وضع شده. او فاقد حس هم دردی است و تنها چیزی که برایش مهم است اجرای دقیق مقررات وضع شده برای این شرایط خاص است تا همه چیز طبق برنامه پیش رود و محکوم به اتاق گاز فرستاده شود همکار دیگر او پرستا ری است که هر چند تلاش می کند تا وظایفی را که به او محول شده طبق مقررات انجام دهد اما سعی میکند تا با بر قراری ارتباطی دوستانه همکاری محکوم را در اجرای مقررات به دست آورد.گفتگوی او با محکوم در زمان ورود به سلول ویژه او را از دیگر همکار خود که زنی عبوس و تابع مقررات است متمایز می کند.

پرستار: سلام باربارا، اسم من هم مثل تو بارابارا است

باربارا: من را خانم گراهام صدا کنید

پرستار سعی میکند گفتگوئی دوستانه و عادی بر قرار کند و با تاکید بر اینکه هم نام هستند اینگونه جلوه دهد که تفاوتی بین آنها نیست. اما تفاوت بزرگ این است که محکوم روز بعد ساعت 10 به اتاق گاز فرستاده میشود و پرستار با اتمام ساعت کارش به خانه نزد بچه هایش می رود. نحوه اعدام در این دو فیلم با هم متفاوت است، باربارا گراهام در می خواهم زنده بمانم به اتاق گاز فرستاده میشود ولی در فیلم "در کمال خون سردی" پری اسمیت(3) و اسکات ویلسون(4) با طناب دار حلق آویزمی شوند.رابرت وایس صحنه پرده برداری از اتاق گاز را به گونه ای نشان میدهد که گوئی پرده تماشا خانه ای است که برای نمایش ویژه ای که هر از گاهی برای تماشاچیان دست چین شده بر روی پرده میرود ساخته شده است، نمایش جان کندن انسان. با کنار رفتن پرده سیاهی که اتاق گاز را از دید دیگران پنهان کرده است محفظه ای نمایان میشود که کپسولهای فضانوردان را در فضا در ذهن تداعی می کند،محفظه ای که نظیرش را در زندگی روزمره نمی بینیم. نماد به کار گیری آخرین دستاوردهای فنی در ساختن آن، محفظه ای بنا شده از اسکلتی فلزی با پنجره هائی در اندازه مناسب تا تماشاچیان بتوانند به راحتی جان دادن محکوم را از نزدیک به وضوح ببینند و هم زمان قاب فلزی و سیاه پنجره ها با تعداد چشمگیر میخهای پرچ شده به آنان اطمینان می دهد که امکان نشت گاز به بیرون از این محفظه غیر ممکن است و تمامی گاز تولید شده در ششهای محکوم جای خواهد گرفت. کارگردان با دقت دانش آموزی که تمام جزئیات آزمایش های درس شیمی را در دفترچه خود یادداشت میکند و آن را با ترسیم وسایل آزمایشگاه منقش میکند تا همه چیز را به خوبی به خاطر بیاورد مراحل آماده کردن اتاق گاز را با تصاویر نزدیک از اندازه گیری دقیق مواد لازم شیمیائی و آزمایش بخش های مختلف مکانیکی اتاق گاز برای رسیدن به اطمینان خاطر که همه چیز بدون نقص کار خواهد کرد، رابطه تکنیک و کشتار را به تصویر می کشد. دقت او در نمایش رابطه دانش و فن آوری در ساختن اتاق گاز به گونه ای است که اگر این بخش از فیلم را جداگانه تدوین کنند بیشتر شبیه فیلمهای مستند علمی خواهد بود با این تفاوت که دو ماموری که این وظیفه را به عهده دارند اونیفورم پلیس به تن دارند.مجریان حکم اعدام پذیرفته اند که انجام این کار شغل آنها است و گوش به زنگ تائید اجرای حکم هستند که احتمالا از پشت میز مسئولی در بخش ویژه ای در ساختمان دادستانی که چندین کیلومتر با زندان فاصله دارد به آنها ابلاغ خواهد شد. آنها چشم به عقربه های ساعت دارند و گوش به زنگ هستند تا تلفنی که مستقیما اجرای حکم را تائید میکند به صدا در آید. همه چیز با نظمی صنعتی پیش میرود. ساعت زمان را نشان میدهد و تلفن حکم را تائید میکند.صحنه اجرای حکم باربارا گراهام در این فیلم، نفس گیرترین بخش آن است. کارگردان با تدوین صحنه های آماده کردن اتاق گاز،نقش تلفن و ساعت و آنچه که باربارا گراهام در این آخرین لحظات تجربه میکند ما را به دنیای درونی محکوم به مرگی می برد که با تمام وجودش می خواهد زنده بماند. اجرای حکم در همان روز دو بار به تاخیر می افتد و هر بار امید زنده ماندن در باربارا شکوفا میشود او در پاسخ به کشیش می گوید " من اعدام نشدن را بیشتر از اعدام شدن دوست دارم".او با ظاهری آراسته هم چون زنی که به جشن میرود به سمت اتاق گاز می رود اما در آخرین لحظه تقاضا میکند که به او چشم بند بدهند چرا که نمی خواهد چشم در چشم تماشاگران بیندازد. کشیش به همراه مامور پلیس زیر بازوی او را می گیرند و او را راهی اتاق گاز می کنند.ماموران او را بر روی صندلی می نشانند دستهایش را با کمربند به دسته های صندلی می بندند و با همان نوع کمر بند که شبیه به کمر بند ایمنی در اتوموبیل ها است شانه های او را به صندلی محکم می بندند و پاهایش را نیز.برای بیان نگاه تماشاگران این مراسم زنده قتل مشکل بتوان واژگانی در خور یافت که بتواند حسی را که به انسان دست میدهد وصف کند. شاید ترکیبی از وحشت و لذت. لذت از دیدن مرگ دیگری و وحشت از اینکه میتوانست سرنوشت من هم چنین شود و من چه خوشبختم که زنده می مانم.در پایان نمی توان از نقش آفرینی درخشان سوزان هیوارد(5) برای خلق شخصیت بابارا گراهام خودداری کرد.

 


"در کمال خونسردی" بر مبنای کتابی به همین نام از ترومن کاپوت(6) ساخته شده است که در ملاقاتهای طولانی که با  پری اسمیت و اسکات ویلسون در زندان داشته نوشته است. هر چند ریچار بروکس فقط چند دقیقه از فیلم بلند دو ساعته خود را به نمایش چوبه دار و توصیف غیر مستقیم آن از زبان دیگران میپردازد ولی موفق میشود در همین دقایق کوتاه تصویری واقعی از مجریان اعدام را بر پرده سینما نقش بزند.مراسم به شکل غریبی شبیه به همان است که در فیلم "می خواهم زنده بمانم" دیده ایم با این تفاوت که در این فیلم از اتاق گاز خبری نیست ولی در عوض انباری در نزدیکی زندان است که در کنج آن سکوی اعدام را بنا کرده اند که به نام "گوشه" شناخته میشود. در این زندان که محل نگه داری محکومین به اعدام است هر زندانی در سلول انفرادی در انتظار اجرای حکم اعدام است. در این زندان مقررات ویژه ای بر قرار است. محکومین از حق داشتن رادیو محرومند.هر هفنه فقط دو بار حق تراشیدن صورت خود را دارند آن هم با خود تراشی ویژه که نتوانند از تیغ آن برای خود کشی استفاده کنند. آنها می توانند از پنجره سلول خود آن زمان که محکومی را برای اجرای حکم به گوشه میبرند ببینند و انتظار روزی را بکشند که خود آن مسیر را طی کنند. سکوئی که در کنج انبار بنا کرده اند سازه ای است چوبی که بنا بر نیاز کارکرد آن بدون هیچ نوعی از تزئین با حد اکثر توجه به مکانیسمی که باید بدون هیچ مشکلی در زمان استفاده قابل اعتماد باشد بنا شده است.محکوم باید از پله های سکوبه محلی برسد که جلاد در انتظار اوست تا طناب اعدام را بر گردنش بیفکنند. روز موعود که فرا میرسد دستهای محکوم را دستبند میزنند،دسبندی ویژه که برای این روز مهم ساخته شده است. ترکیبی از تسمه و زنجیر که هم چون جلیقه ای بالا تنه محکوم را در بر می گیرد.نماینده دادگاه در پای سکوی اعدام حکم را قرائت میکند و محکوم اگر حرفی برای گفتن دارد به او این امکان را می دهند که آخرین حرفهایش را بزند. آنگاه دو مامور او را در بالا رفتن از پله ها همراهی می کنند و تحویل جلاد می دهند. روشی شناخته شده و قدیمی بدون به کار گیری فن آوری پیچیده و مدرن که با کنترل چند کارکرد ساده  آنمیتوان از عملکرد درست آن اطمینان حاصل کرد.هم زمان که نماینده دستگاه عدالت در حال اعلان اجرای حکم برای محکوم است مردی که کت و شلواری تیره به تن و کلاه شاپوئی به همان تیرگی بر سر دارد به سمت پله های سکو میرود او جلاد است، همان کسی که دستگیره را می کشد تا دریچه زیر پای محکوم باز شود. مرد جوانی از روزنامه نگار میپرسد:

ـ او برای حلق آویز کردن محکوم چقدر میگیرد

خبر نگار: 300 دلار برای هر نفر

مرد: این بابا اسم هم داره؟

خبرنگار: ما مردم

پاسخ خبر نگار جای تامل دارد چرا که او از نام جلاد استفاده نمی کند.در زبان فارسی مترادف های مختلفی برای جلاد است که میتوان از میر غضب،دژخیم و سلاخ نام برد. عناوینی که شغل را تعریف میکند و زمانی که خبر نگار "ما مردم" را مترادف جلاد به کار میبرد همه کسانی را که از حکم اعدام جانبداری میکنند در این جنایت مسئول میداند. اعدام در هر شکلی و به هر بهانه ای قتل است، قتل دولتی.

 

کاپوته ترومن

1 ـ In Cold Blood  

 2 ـ I Want to Live

Perry Smith

4 ـScott Wilson

5 ـ Susan Hayward

6 ـ Truman García Capote


 لینک مقاله در تریبون زمانه

https://www.tribunezamaneh.com/archives/349820


* https://www.radiozamaneh.com/748859/

 

 

 

 

 

 

۱۴۰۲ فروردین ۱۳, یکشنبه

پیچیدگی های ساختار خانواده در گرینلند




 جای خالی اصول پدری

هشت سال کار و زندگی در گرینلند برای من تجربه و امکانی استثنائی بوده است تا با فرهنگ این جامعه و دشواری های آن آشنا شوم. روانشناس این امتیاز را دارد که انسانها با اعتماد کامل سفره دلشان را در برابر او باز میکنند و زندگی هر یک از مراجعین رمان نانوشته ای است که نویسنده خود داستان را روایت می کند. بعضی ها به انتخاب خود فصل هائی از رمان زندگی شان را برای روایت برگزیدند و بعضی ها فصل کوتاهی را که همچون دردی جان فرسا بر قلبشان نشسته بود بیرون ریختند و تعداد انگشت شماری بودند که تقریبا راوی تمام فصلهای رمان زندگی خود بودند.مجموع این روایت ها منبع با ارزشی است که در حافظه من ذخیره شده است و مبنای نوشته ای است که به دنبال می آید.

 اصول پدری



در جامعه پدر سالار، پدر رئیس خانواده و صاحب‌اختیار همسر و فرزندان است که نسبت فرزند و خانواده به او می‌رسد. در چنین جامعه ای قدرت در دست مردان است. پدر سالاری در جامعه فئودالی شکلی عیان داشت،پدر که مالک زمین و رعیت های خود بود در خانواده همچون پادشاهی قدرتمند حکومت میکرد.بزرگترین آرزوی او این بود که پسر ارشدش لیاقت آن را داشته باشد که پا در جای پای پدر بگذارد تا جایگاه و مقام و منزلت خاندان را برای نسل آینده حفظ کند.احترام و تبعیت از پدر وظیفه بی چون چرای فرزندان بود و در تصمیم گیری ها کلام پدر حجت بود. در تاریخ ایران کم نیستند شاهانی که پسران خود را تنها به این دلیل که در وفاداری آنها شک کردند به قتلگاه فرستادند. قدرت پدر به او این امکان را میدهد که اصول اخلاقی خود را در خانواده جاری سازد و هنجارهای حاکم بر خانواده را تعریف کند و بر همین منوال در جامعه ای پدر سالار این اصول پدری است که هنجار های اجتماعی را تعریف میکند. اینکه این هنجار ها عادلانه است یا زورگویانه پرسشی است که موضوع این نوشته نیست ولی آنچه که مهم است برقراری هنجارهای اجتماعی است. در فرهنگ پدر سالار حقوق زنان توسط مردان تعریف میشود و دختران آنگونه تربیت می شوند که مردان میخواهند. تعریف روابط خانوادگی و روابط جنسی بر مبنای اصول پدری پایه گذاری شده است و افراد مذکر خانواده را موظف میکند از زنان به عنوان ناموس خانواده دفاع کنند. نه تنها پدر که برادران و پسرانِ فامیلهای نَسَبی نیز موظف هستند پاسدار ناموس تبار خویش باشند. بر مبنای حاکمیت اصول پدری سوء استفاده جنسی از کودکان به شدید ترین وجهی مجازات خواهد شد، بی حرمتی به دختران نیز با تنبیه سخت پاسخ داده خواهد شد، زنای با محارم گناه کبیره محسوب میشود و تجاوز را تنها با خون میتوان شست.همسر گزینی انتخاب آزاد زوجین نیست بلکه امری است مربوط به خانواده که پدر تصمیم می گیرد فرزندانش با چه کسی ازدواج کنند. چند همسری برای مردان به رسمیت شناخته میشود و زنی که به شوهرش وفادار نباشد به سختی مجازات میشود.هنجارهای نهادینه شده در جامعه برخاسته از چنین فرهنگی از یک سو آزادی زنان را از آنان میگیرد و از سوی دیگر مردان را موظف میکند که پاسدار حرمت زنان باشند. قدرت اقتصادی پدر در جامعه صنعتی نیز ادامه پیدا میکند با این تفاوت که پسران بر مبنای شایستگی جایگزین پدر میشوند ولی هم چنان پدر در خانواده نگهبان ارج و قرب خانواده در بین رقبا است است.  با شکل گیری جامعه مدرن اطاعت از فرمان پدر و پایبندی به اصولی که پدر نماینده آنها بود به چالش کشیده شد و پیروی از باورهای فردی جایگزین دنباله روی از باورهای پدر شد.این تحول عظیم که در شورش جوانان در دهه شصت میلادی به اوج خودرسید زهدان تولد انسان مدرن شد، انسانی که بر فردیت خود و خود آگاهی فردی بر پیروی از عقل سلیم و شکل دادن زندگی خود بر مبنای نیازهای فردی آنگونه که خود آنها را درک میکرد قرار گرفت. این تحول هرچند انسان جدیدی را خلق کرد ولی زیربنای جامعه هم چنان بر مبنای اصول پدری ادامه پیدا کرد.انسان جدیدی که در بستر جامعه مدرن متولد شده بود به ناچار پا جای پای پدران خود نهاد و بر همان مبنا با اصلاح اصول پدری و وفق دادن آنها با شرایط جدید جامعه، پدر سالاری را باز تولید کرد،نه در شکل اطاعت مطلق بر مبنای وابستگی خانوادگی که بر مبنای حفظ اصول پدری در روابط خانوادگی و جامعه. هم چنان فرزندان نام خانوادگی خود را از پدر می گیرند و هم چنان این پدر است که مسئول تامین آسایش خانواده است هرچند مادر خانواده وارد بازار کار شده است و در تامین هزینه های زندگی سهیم است. با شکل گیری جامعه مدرن هر چند زنان از زنجیرهائی که جامعه پدر سالار بر دست و پای آنها نهاده بود رها شدند ولی اصول پدری هم چنان معیار برقرای هنجارها و تطبیق آنان با شرایط جدید بود.

 دشواری اینوئیت بودن



 توریست هائی که به گرینلند می آیند با مشاهده چهره مدرن شهر ها متعجب میشوند. شهر سازی و مسکن بسیار شبیه شهر های اروپا است با این تفاوت که با ضرورت های جوی در مدار قطبی وفق داده شده اند،در پوشش مردم هیچ نشانی از لباسهای سنتی اینوئیت ها وجود ندارد، پسران و دختران جوان همانند هم سن های خود در گوشه و کنار دنیا در گوشی های همراه در جستجوی مطالب مورد علاقه خود هستند. در نگاه نخست جامعه ای را می بینند که تفاوت چندانی با اروپا ندارد. اما برای من که هر روز گوش به روایتهای زندگی این مردم می سپارم، در پس پشت ظاهر آراسته اجتماع به روایت رنجی گوش فرا میدهم که اینوئیت بودن در گرینلند امروز دارد. در سال 2012 دولت گرینلند سازمانی را تاسیس کرد به نام "سازمان حقوق کودکان گرینلند"(1) با این وظیفه که مسئولیت نظارت بر رعایت حقوق کودکان را بر مبنای معاهده سازمان ملل بر عهده بگیرد چرا که دولت گرینلند این معاهده را امضاء کرده است.مسئولیت این سازمان در هفت سال گذشته به عهده خانم "اَوییایا لونگه"

(Aviaja Lynge) بوده است که در این مدت پژوهشی ژرف در مورد شرایط زندگی کودکان انجام داده است. او در هفت سال گذشته از مصاحبه با رسانه ها خود داری کرده بود تا اینکه در دسامبر 2022 در مصاحبه ای مشروح به کمبود ها و نقصان های فرهنگی که از رعایت حقوق کودکان جلوگیری می کند اشاره کرد.از جمله موانعی که او نام برد "فرهنگ سکوت" بود.او که خود گرینلندی و دانش آموخته مردم شناسی از دانشگاه اسکاتلند است با حضور در جمع ساکنین در شهر ها و سکونت گاه های گرینلند از شمال تا جنوب و شرق گرینلند به ابداع مفهوم"فرهنگ سکوت" رسید که در اینجا ترجمه مستقیم واژه هائی است که او به کار برده است و با شکافتن پوسته واژگان میتوان آن را در فارسی به "نادیده گرفتن" و یا "سرپوش گذاشتن" تفسیر کرد.او در ادامه مصاحبه دلیل این سکوت را وابستگی افراد در شکلهای مختلف به یکدیگر در سکونتگاه ها عنوان میکند.بر مبنای آنچه که در این سالها مشاهده و تجربه کرده ام با تائید وجود"فرهنگ سکوت" آن را به ارثیه فرهنگی اینوئیت ها از روزگاری که با صید ماهی و شکار در گروه های کوچک روزگار میگذراندند گسترش میدهم.این گروه های کوچک را میتوان جماعت های ناپایدار نامید چرا که برای بقا کاملا به شرایط طبیعی وابسته بودند و تا زمانی که در سکونتگاه امکان صید و شکار به اندازه کافی وجود داشت با هم می زیستند و در نبود امکان صید و شکار به مکانی دیگر کوچ می کردند که هر کس میتوانست به اختیار خود به جستجوی محل مناسب دیگری ره توشه بردارد به این امید که شاید آسمان در جائی دیگر رنگ دیگری داشته باشد. بر خلاف جامعه کشاورزی که انسانها به زمین وابسته می شدند و ناچار به سکونت دائمی در نزدیکی کشتگاه خود می گشتند اینوئیت ها به مکان وابسته نمی شدند و همراه با جریان آب برای بقا از محلی به محل دیگر می رفتند. در چنین شرایطی ساختار خانواده نیز تابعی از شرایط زیست میشود. در کومه هائی که  با عنوان "خانه زمستانی" شناخته میشوند در مساحتی اندک همگان در کنار یکدیگر شب را به روز میرساندند که حریم شخصی وجود نداشت و رابطه جنسی نه انتخابی بر مبنای عشق که آمیزشی بر مبنای غریزه بود.کشاورز برای بقاء به زمین و کشتگاه خود وابسته است، او نظم زندگی خود را با کاشت،داشت و برداشت تنظیم میکند.وابستگی به زمین و سکونت دائم در یک مکان ساختار خانواده را شکل میدهد ساختاری هرمی که پدر در راس آن قرار میگیرد. برای او وفاداری همسر و فرزندانش امری ضروری است تا کار را سازمان دهی کند خانواده برای اینکه گرسنه نماند باد در هر فصلی بخشی از زنجیره تولید را پاسداری کند. اگر بهار موسم کشت است،تابستان موسم آب یاری است، پائیز موسم برداشت و زمستان را باید در انتظار بهار به کارهای دیگر پرداخت. میتوان در زمستان گلیم بافت یا داسها را تیز کرد و یا به شکار رفت و شاید دامداری کرد.زمین حلقه اتصال خانواده میشود،بقای خانواده به زمین وابسته میشود،اما زمین سرسخت است باید با گاو آهن آن را شخم زد تا بذر را بهتر در خود بپذیرد.کار سخت نیروی بازوی مردان را می طلبد که پدر را بر راس هرم خانواده می نشاند وهنجار های خانوادگی بر مبنای اصول پدری شکل میگیرد،زیست محیط اینوئیت ها شرایط شکل گیری خانواده در شکل هرمی و پدر سالارانه را نداشته است. ساختار خانواده هیچ شباهتی به خانواده کشاورزی ندارد. این ساختار ارثیه ای است که به نسلهای کنونی اینوئیت ها منتقل شده است.

 نگاهی به ساختار خانواده در گرینلند امروز



 بیمارستان زن جوانی را که چندین بار اقدام به خودکشی کرده است به روان شناس مراجعه داده است. روشی که تقریبا به صورت استاندارد در مورد مراجعین به کار گرفته میشود ترسیم روابط خانوادگی است.بارداری در سنین آغازین بلوغ امری متداول است که در اکثر موارد نتیجه غفلت از به کار گیری راه های جلوگیری از بارداری بوده است. در اکثر مواردی که این مادران حاضر به سقط جنین نمی شوند والدین او نوه خود را به فرزندی قبول میکنند. داشتن چند فرزند از پدران متفاوت امری عادی است و در نتیجه پدر فرزندانی از زنان مختلف بودن نیز بخشی از ساختار خانواده است که منجر به پیچیدگی روابط خواهر برادری و دیگر روابط نَسَبی از جمله عمو عمه زاده ها و خاله خاله زاده ها و غیره میشود.در اینجا لازم است مفهوم پدر بودن را در گرینلند بیشتر بشکافیم.سیمون دو بوار در توصیف زن بودن می گوید"زن زاده نمیشوند: به صورت زن در می آیند" میتوان این گزاره را برای پدر بودن نیز به کار برد"پدر زاده نمیشوند: به صورت پدر در می آیند" به زبان دیگر چگونه "پدر" بودن در سیر شکل گیری تمدن همواره باز تعریف شده است.سکونت کوتاه مدت مرد اینوئیت در سکونتگاه ها امری عادی بوده و هست که نتیجه این اقامتها به احتمال زیاد میتواند نه ماه بعد تولد کودکی یا کودکانی باشد از پدری که رخت سفر را بر بسته و سکونتگاه را ترک کرده است و پرورش کودک به عهده مادر و خانواده مادری محول میشود.از دیدگاه جامعه پدر سالار، پدر باید مسئولیت فرزند خود را به عهده بگیرد، مرد اینوئیت چنین برداشتی از پدر بودن ندارد. کم نیستند کسانی که در جشن بلوغ خود(14 سالگی) برای اولین بار پدر بیولوژیک خود را ملاقات کرده اند.  رسم قدیمی اینوئیت ها درهدیه دادن بچه به دیگری هم چنان رایج است و قانونی. برای مثال زنی باردار با خواهرش و یا دوست نزدیکش قرار می گذارد که فرزندش را بعد از تولد به او هدیه بدهد. چنین کودکی همیشه زنی را که از او مراقبت کرده است مادر خطاب میکند در حالیکه مادری که او را در رحم خود پرورش داده و به دنیا آورده می شناسد. رابطه انسان اینوئیت با کسانی که با آنان رابطه نَسَبی دارد بر هنجارهائی که دقیق تعریف شده باشند و مرزهای هنجار و نا هنجار به صورت شفاف مشخص باشد شده بنا نشده است. در بسیاری از موارد در نبود درک یکسان و همگون از هنجارها، اختلاف بر سر مسائل کوچک و حتی پیش پا افتاده میتواند به خشونت کشیده شود چرا که هر کس از ظن خود وظایف این رابطه را درک میکند.انسان اینوئیت بر این باور است که پیوند خونی و نَسَبی فرد را موظف میکند تا حامی تبار خود باشد، او کسانی را که با آنها پیوند خونی دارد همچون خانواده بزرگ خود به حساب می آورد و بودن با آنها حس تعلق داشتن به جمع را به او میدهد،جمعی که میتواند همواره از امکانات آن بهره بگیرد.روی دیگر سکه در این تعلق داشتن به تبار سرپوش گذاشتن بر سوء استفاده از دیگری و اعمال خشونت نسبت به یک دیگر در داخل تبار است.رابطه فرد با جمع در تبار رابطه ای است سیال بی آنکه مرزهای وظیفه و حق فرد به شکلی دقیق و غیر قابل تمرد تعریف شده باشد.

در سرزمینی که پنجاه هزار نفر جمعیت دارد در هر شهری خانه کودک برای کودکان بی سرپرست و یا کودکانی که دولت به دلایل مختلف حضانت آنها را به عهده گرفته است وجود دارد.لغو حق حضانت کودکان از والدین بر مبنای قانون دفاع از حقوق کودکان صورت می گیرد.عدم توانائی والدین در نگهداری از فرزند\فرزندان به دلیل مصرف الکل،خشونت کلامی و فیزیکی در خانه و تعرض و سوء استفاده جنسی ازمعمول ترین  دلایل برای انتقال کودکان به مکانی خارج از خانواده است. در چنین ساختاری رابطه پدر و مادر با فرزندان شکلی کاملا متفاوت با آنچه که دراروپا و خاور میانه از خانواده می شناسیم دارد.کاربرد تئوری "دلبستگی"(2) (Attachmenet Teory) که جان بالبی(3)(John Bolby) مطرح کرده است در رابطه با گرینلند پیچیده تر از آن می شود که بتوان بدون دیدی انتقادی آن را به کار برد. در این تئوری فرض بر این است که برای رشد کودک ایجاد دلبستگی بین کودک و حد اقل یک فرد بالغ ضروری است. در ساختار خانواده پدر سالار به طور متعارف این پیوند و دلبستگی بین مادر و فرزند شکل میگیرد. مادر مسئول نگهداری از کودک است و پدر سرمشق اخلاقی و هنجار های اجتماعی برای او است. چنین تقسیم کاری در ساختار خانواده گرینلند شکل نگرفته است.در بسیاری از موارد کودک به کسانی سپرده میشود که پدر و یا مادر بیولوژیک او نیستند، در بهترین حالت میتواند مادر بزرگ این مسئولیت را به عهده بگیرد و لی هیچ تضمینی وجود ندارد که مادر بزرگ خود نیز گریبانگیر مشکلات فراوانی نباشد.(تصور ما از اینکه مادر بزرگ موهای سپید و صورتی پر از شیار های سالمندی دارد در مورد گرینلند صادق نیست چرا که بسیاری در سنین نوجوانی مادر شده اند و در سنین جوانی مادر بزرگ).مشکل دیگری که وجود دارد تعویض سرپرستی کودک به دفعات مختلف در مراحل مختلف رشد است که مانع از شکل گیری اعتماد بین کودک و بزرگسالان میشود.عدم شکل گیری پیوند عاطفی و اعتماد بین کودک و یک فرد مشخص که تکیه گاه و قطب نمای او در زندگی باشد منجر به آشفتگی عاطفی و سر در گمی کودک میشود که در بزرگسالی در شکلهای متنوع مشکلات شخصیتی و برقراری رابطه بر مبنای اعتماد دو جانبه با دیگران بروز میکند. دختران و پسرانی که در محیط آشفته خانوادگی رشد کرده اند زمانی که خود صاحب فرزند می شوند الگوئی که سرمشق آنان برای چهارچوب بنا کردن خانواده باشد ندارند و این سردرگمی در چرخه ای بی هدف خود را باز تولید می کند.

 کلام آخر* 



 ساختار خانواده در گرینلند بر مبنای حاکمیت پدر بنا نشده است،زنان در شکار و صید نقش کلیدی نداشته اند و کار آنها در روند تهیه غذا امری جانبی بوده است که به آنها جایگاهی مستحکم نداده است تا بتوانند اصول مادری را در تکوین خانواده وارد کنند و بتوانند نقش موثری در شکل دادن به هنجار های اجتماعی را به پیش ببرند. مردمانی که در مبارزه با طبیعت در کنار یکدیگر می زیستند در مقابله با خشونت طبیعت هر از گاهی ناچار می شدند برای بقاء محل سکونت خود را ترک کنند تا شاید در جائی دیگر صید بهتری نصیبشان شود.در این جنگ نا برابر با طبیعت اینوئیت ها فرصت این را که دمی بیاسایند و بنشینند و بیندیشند نیافتند و کوچ مداوم فرصت این را نداد تا هنجارهای اجتماعی را عمق ببخشند و ساختارخانواده را به گونه دیگری شکل دهند. تولید مثل همانند هر امر طبیعی دیگر صورت گرفته است بی آنکه هنجارهای دقیق و تعریف شده ای بر روابط جنسی حاکم شده باشد.آزادی روابط جنسی همان قدر طبیعی است که نفس کشیدن، پس نیازی به تعریف هنجار های تنظیم کننده اجتماعی در این رابطه نداشته اند. نبود هنجارهای تنظیم کننده که مورد قبول همگان باشد امکان تغییرات لازم در ساختار خانواده را که متناسب با نیازهای جامعه مدرن باشد، تقریبا غیر ممکن ساخته است.بر بستر چنین پیش زمینه ای این جامعه در مدت کوتاهی با یک جهش که از خارج بر آن تحمیل شده به عصر مدرن پرتاب گردیده است بی آنکه روند شکل گیری دولت ملت را پشت سر گذاشته باشد تاهمگان آمادگی همراهی با این تحول نا به هنگام را داشته باشند. گرینلند بالاترین درصد خود کشی را در جهان دارد و خشونت خانگی به شدید ترین شکل آن رخ میدهد. سوء استفاده جنسی از کودکان و زنای با محارم هم چنان یکی از مشکلات بزرگ این جامعه است. آنچه که به نام "فرهنگ سکوت" از زبان مسئول سازمان دفاع از کودکان بیان شد را باید در بستر تاریخی شکل گیری آن مورد مطالعه قرار داد.زندگی در جماعت های کوچک که هم زمان در نقطه ای از جغرافیای این سیاره آنگونه واقع شده اند که گوئی ساکنین آن خود را نه متعلق به این سیاره که انسانهائی خود مختار به حساب می آورند،قراردادهای نانوشته مورد قبول جماعت را بالا تر از قانون کشوری قرار می دهد. روابط بین اعضای این جماعت ها با هزاران رشته نامرئی به یکدیگر پیوند خورده اند و وابستگی هائی را بین ساکنین سکونتگاه ها ایجاد کرده است که پیروی بدون قید و شرط از قوانین کشوری را دور از واقعیت زندگی خود میدانند. هر چند همگان می دانند که کبودی پای چشم زن نشان از مشت محکمی است که مردش در مستی بر گونه او کاشته است و هراس دخترک تازه بالغ از وحشت بی پناهی است اگر تعرض عمویش را به او افشا کند، ولی همگان بر این باورند که این مساله ربطی به آنها ندارد و بدون شک هیچ ربطی هم به دولت و قانون حمایت از کودکان ندارد. بانوی حقوق دان گرینلندی که خود در یک سکونت گاه پرت افتاده در شمال گرینلند به دنیا آمده است روزی گفت در سکونتگاه ها هر چند با قوانین مخالفتی ندارند ولی پایبندی به قوانین را نیز ضروری نمی دانند. برای آنان قوانین بیشتر جنبه تزئینی دارد تا ضرورت اجتماعی. هر چند دولت گرینلند در جهت همگرائی ساکنین این سرزمین پهناور به شکل مستمر تلاش می کند و از کمک های لازم دریغ نمی ورزد ولی تحول فرهنگی امری نیست که بتوان با صدور بخش نامه آن را به ثمر رساند،تحول فرهنگی روندی طولانی است که نیاز به زمان دارد. در این میان نمیتوان از نقش استعماری دولت دانمارک و قطع روند طبیعی تحول اجتماعی در گرینلند چشم پوشی کرد. مساله ای که سیاست مداران دانمارک نیز به آن معترفند ولی چه سود.

 

* باید در نظر داشت که گرینلند سرزمینی است پهناور که به دلیل شرایط طبیعی و پراکندگی جمعیت جامعه ای همگون نیست. جامعه ای است در حال توسعه و تغییر مداوم،جامعه ای در حال شدن.   

  

 https://www.radiozamaneh.com/759171 لینک مقاله در زمانه

 1ـ https://mio.gl/?lang=en

 

https://en.wikipedia.org/wiki/Attachment_theory

 

https://en.wikipedia.org/wiki/John_Bowlby

  

۱۴۰۱ مهر ۲۵, دوشنبه

پازولینی، سالو و قدرت


فراسوی پلیدی

نگاهی به خشونت عریان در فیلم سالو


به یاد ندارم که تماشای فیلمی با محوریت خشونت، کشتار و بی رحمی و یا افراد روان پریش که زجر، شکنجه و کشتن دیگری\دیگران برایشان امری لذت بخش است را نتوانسته باشم تا به انتها ببینم. هر چند تماشای این فیلمها لذت بخش نیست ولی از آنجا که مساله به عنوان امری استثنا از قاعده ارائه میشود تحمل آن را آسان می کند، چرا که در این فیلم ها اینگونه القاء می شود که این افراد بیمارانی هستند در برابر اکثریت انسانهائی که خواهان زیستن برادرانه در کنار دیگر انسانها هستند.برای نمونه میتوان از فیلمهای سام پکین پا (1)که به او لقب استاد خشونت داده بودند و یا سایکو(2) اثر هیچکاک یاد کرد.اما اولین بار که فیلم سالو(3) از پازولینی(4) را به تماشا نشستم پس از پانزده یا بیست دقیقه که از فیلم گذشت حال تهوع به من دست داد و از دیدن بقیه فیلم صرف نظر کردم. چند سال بعد تلاش مجدد من برای دیدن کامل فیلم با بروز دوباره همان حس مشمئز کننده با شکست مواجه شد تا اینکه  به تازگی ترجمه فارسی 120 روز سدوم یا مکتب لیبرتین"(5) در اینترنت در دسترس همگان قرار گرفت،ترجمه ای که با جمله »تقدیم به پازولینی« آغاز میشود و همین انگیزه ای شد تا این بار فیلم را که بر مبنای آن  کتاب ساخته شده است ببینم و خود را موظف کردم که فیلم را تا به پایان ببینم و موفق شدم. پازولینی با انتخاب سال 1944 برای شروع فیلم زمان داستان را از قرن هجدهم به دوران معاصر تغییر داده است، آخرین روزهای حکومت فاشیستها در ایتالیا، شاید همین تغییر زمان است که تماشای فیلم را دشوار میکند! شاید! در نقد های جسته گریخته ای که در باره این فیلم خواندم تمرکز بر روی سادیسم همچون یک بیماری جنسی که فرد تنها با آزار دیگری میتواند از رابطه جنسی لذت ببرد و پیوند این دیگر آزاری با فاشیسم نقطه مشترک آنها بود.هدف این نوشته نقد فیلم پازولینی نیست بلکه تلاش برای یافتن این پرسش است که چه تفاوتی بین نمایش خشونت در فیلم پازولینی با دیگر فیلمهائی از این نوع هست که حالت تهوع به انسان دست میدهد؟ در اواسط دهه نود میلادی یک روانشناس دانمارکی که در یکی از کشورهای آفریقائی به زنانی که در جنگ داخلی مورد تجاوز قرار گرفته بودند کمک میکرد در پاسخ به این پرسش که کارش باعث تغییر دیدگاهش  نسبت به انسان میشود یا نه گفت" من بر این باورم که همه انسانها ذاتا خوبند این شرایط زندگی است که آنها را به سوی بدی میکشاند" این سخن از زبان یک زن که به عنوان درمانگر، روایت های زنان بسیاری را که مورد تجاوز قرار گرفتنه بودند شنیده بود برای من شگفت آور بود. در آن روزها من نیز یقین کامل داشتم که انسان ها ذاتا نیک خواه یک دیگرند تنها این شرایط اجتماعی است که آز آنها موجوداتی دهشتناک و پلید به وجود می آورد. با باور کامل به ذات نیک انسانی کار روان درمانی را آغاز کردم. باید سپاسگزار کسانی باشم که در این سالها با اعتماد کامل روایت سختی ها و مرارتهائی که در زندگی کشیده اند را برای من روایت کرده اند، روایتهائی که هر یک رمانی بود منتشر نشده. از خلال این روایتها که هر یک معرف گوشه ای از روابط بین انسانی بود به تدریج در باور خود بر وجود" ذات نیک انسانی" شک کردم. آنچه روایت می شد از زبان اول شخص مفرد بود، از زبان شخصی که بخشی از زندگی خود را روایت میکرد. زندانیان شکنجه شده از خاورمیانه، آفریقا،بالکان و آسیا. زنانی که شاهد کشته شدن فرزندان خود بودند.جنگ، ویرانی و کشتار دسته جمعی،تجاوز و سوء استفاده جنسی در راه فرار و دیگر اشکال خشونت و تعدی جسمی، و این همه نه در عهد مغول که در زمان معاصر و دقیق تر درست در همین زمانی که من و شما زندگی میکنیم رخ داده است و می دهد. اما این »درنده خوئی« آنچنان که سعدی آن را مینامد به شهادت تاریخ همواره وجود داشته است و او که باور داشت بنی آدم در آفرینش از یک گوهرند به این باور رسید که آدمیان اسیر دیو مانده اند چرا که فرشته راهی به مکان آدمیت ندارد(6). سعدی آدمی را پند میدهد تا این درنده خوئی را در طبیعت خود بمیراند تا »آدمی« شود.اگر آنچه را که سعدی طبیعت آدمی می نامد به ذات آدمی ترجمه کنیم میتوانیم سخن سعدی را اینگونه تفسیر کنیم که حضور ذاتی بد سرشت که نتیجه در اسارت ماندن انسان در بند دیو است در وجود ما لانه کرده است و در این اسارت او پای بند شهوت شده است و رهائی از این شهوت راه رستگاری او برای آدمی شدن است چرا که" خور و خواب و خشم شهوت" ما را در ردیف حیوانات قرار میدهد. تقریبا پنج قرن پس از سعدی مارکی دوساد(7) در رمان "120 روز سدوم یا مکتب لیبرتین" که در زندان باستیل نوشته بود  نمود بیرونی حیوان صفتی "خور و خواب و خشم شهوت" را به عریان ترین شکل آن به رشته تحریر در می آورد و دویست سال بعد پازولینی آن نوشته را برای نمایش بر روی پرده سینما خلق میکند و چند روز بعد از اتمام تدوین فیلم به شکل فجیعی به قتل می رسد. نمایش فیلم او بر پرده سینما ممنوع میشود. تفاوت آنچه که پازولینی به نمایش میگذارد با آنچه که سعدی بیان می کند در عدم وجود آن دیوی است که به گفته سعدی انسان در اسارت او مانده است. برای پازولینی شکنجه و آزار دیگری برای لذت بردن زاده انسان بودن ماست.به نمایش گذاشتن خشونت بر روی پرده سینما ضرورتا به این معنی نیست که سبب ایجاد انزجار در ما شود. ما از اینکه قهرمان فیلم آدمهای شرور را میکشد و آنها را به سزای اعمالشان میرساند خوشحال میشویم و پیروزی قهرمان به ما احساس امنیت می دهد. روایت های هالیوودی از خشونت در اکثر موارد بر مبنای دوگانه جنگ نیک وبد قرار دارد و در نبرد بین اهورا و اهریمن ما جانبدار قهرمان فیلم که درجبهه اهورائی برای نجات ما ااهریمن دست به کشتار میزند هستیم و به همین دلیل پیروزی او در ما ایجاد مسرت و شادی میکند و از کشته شدن نیروهای شر نه تنها ناراحت که خوشحال هم میشویم. کارگردانهائی که از ایدئولوژی هالیوود پیروی نمی کنند از خشونت روایت دیگری را به نمایش می گذارند. اینگمار برگمان در فیلم »فانی و الکساندر«(8) از به کار گیری تنبیه بدنی برای تربیت کردن بچه ها از سوی نا پدری آنها که اسقف هم هست استفاده میکند تا شخصیت دیگر آزار و مستبد یک روحانی متشرع خشک اندیش را  به ما نشان دهد.او شهوت درونی اسقف را چنان واقعی به تصویر میکشد که در ما انزجاری عمیق از بی رحمی و سنگدلی این نماینده خدا بر روی زمین شکل می گیرد. برگمان شخصیت مردی را به ما نشان میدهد که از آزار دیگران برای وادار کردن آنها به تسلیم و فرمانبرداری لذت میبرد و در این راه خود را محق می داند چرا که ردای کلیسا بر تنش  به او این جایگاه را داده است که هرچه انجام می دهد در راه رضای خداوند است. برگمان شخصیت استیلا گر و دیگر آزار اسقف را همچون نوعی از انسان بودن به ما ارئه میدهد به گونه ای که ما از عمل او منزجر میشویم و هم زمان نمیتوانیم از او متنفر باشیم. برگمان برای نمایش خشونت از رگبار مسلسل و شتک زدن خون بر دیوار استفاده نمی کند ولی از بیانی واقع گرا بهره میگیرد،آن چنان واقعی که ما خشونت را لمس میکنیم. پازولینی در به تصویر کشیدن اثر مارکی دوساد به نمایش عریان خشونت بدون تن دادن به معیارهای قابل قبول جامعه وفادار می ماند. او با نمایش بدنهای برهنه ای که مورد تحقیر،آزار و استفاده شهوانی قرار میگیرند، تنها خشونت را به نمایش نمی گذارد، بدنهای برهنه ،نمایش عریان ذهن قدرتمندانی است که با شهوتی سیری ناپذیر قدرت را برای تسلط بر دیگران قبضه کرده اند تا از راه تسلط بر آنها صاحب جسم و روان آنها نیز بشوند. هدف صاحبان قدرت تصاحب دیگری است، قدرت وسیله ای است برای به تملک در آوردن دیگران تا آنها را از انسان به اشیاء تبدیل کنند و ازآنها همچون هر وسیله دیگری که در تملک خود دارند برای ارضای هوسهای شهوانی خودبهره بگیرند. شهوتی سرکش در ما برای چیرگی بر دیگری و تسلط بر دیگری وجود دارد که تنها با اعمال قدرت می توانیم نیازهای این شهوت را برآورده کنیم. شاید رو در رو شدن با چنین واقعیتی است که تماشای فیلم" سالو یا 120 روز در سدوم "را برای ما دشوار میکند. آنچه که پازولینی به ما نشان میدهد نه بدنهای عریان و شهوترانی، که عیان کردن انگیزه های واقعی قدرتمندان برای به دست گرفتن قدرت است. او در عیان کردن هدف قدرتمندان برای سازماندهی قدرت بی هیچ پرده پوشی به ما میگوید ساده لوح نباشید آنها می خواهند مالک جسم و روح شما شوند.میگویند که قدرت انسانها را عوض میکند در حالیکه باید گفت قدرت چهره واقعی انسانها را عیان میکند. اشتباه بزرگی مرتکب خواهیم شد اگر فاشیسم را تنها با صلیب شکسته و یهودی ستیزی بشناسیم. فاشیسم میتواند در هر لباسی ظهور کند، خود را خیر خواه همگان بنماید و یا همچون شخصیتهای کتاب مارکی دو ساد خود را لیبرتین(آزادی خواه) بنامد و ما را به خودی و بیگانه تقسیم کند، تنفر پراکنی کند قدرت را به دست بگیرد و ما را بازیچه امیال خود قرار دهد. جنگ به راه بیندازد تا ما یکدیگر را بکشیم.فاشیسم همچون ویروس عمل میکند وهر لحظه به شکلی در می آید تا از سپر دفاعی ذهن ما عبور کند و ما را به بردگی بکشد. پازولینی این میل سرکش و افسار گسیخته برای به دست گرفتن قدرت را نه استثنائی از قاعده که قاعده کلی برای قدرت ارائه میدهد،قاعده ای که مهربانی و عشق به هم نوع را به استثناء تبدیل میکند و همین استثناء است که ما را دچار وحشت میکند. در جائی که خشونت و کشتن دیگری قاعده است دیگر قهرمانی وجود ندارد و مرز اهورا و اهریمن از بین رفته است چرا که همه چیز در سلطه بی قید وشرط "پلیدی" است و در فراسوی این پلیدی انسان هائی قرار دارند که مست از باده قدرت از رنج دیگران لذت می برند. ما نه اسیر دیو که فرمانبردار پلیدی های انسانی خود هستیم و این همان حقیقتی است که تماشای فیلم سالو را برای ما ناخوشایند میکند. هر چند هیچ وقت مشخص نشد که چه کسی یا کسانی پازولینی را به قتل رساندند و به چه جرمی؟ شاید "جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد."

 لینک مقاله در تریبون زمانه: https://www.tribunezamaneh.com/archives/150404

David Samuel "Sam" Peckinpah-1 فیلمساز آمریکائی 1984 ـ 1925

Psycho- 2 اثر آلفرد هیچکاک 1960

Salo or the 120 Days of Sodom- 3 به کارگردانی پیر پائولو پازولینی 1975

1975 ـ 1922 Pier Paolo Pasolini- 4

- 5"120 روز سدوم یا مکتب لیبرتین" اثر مارکی دوساد ترجمه علی طباخیان

- 6اشاره به غزلی از سعدی با مصرع "تن آدمی شریف است به جان آدمیت"

- 7 Markis de Sade1814 ـ 1740

Fanny og Alexander- 8 اثر اینگمار برگمان 1982

 شر