بونوئل پدیده عجیبی استi
به راستی کیست این خان زاده اسپانیایی این مرد فروتن که هیچ شباهت ظاهری به سلبریتی های هالیوودی ندارد و بیآنکه حرفش را دندان بزند با صدای بلند میگوید « خدا را شکر که خدا ناباورم». به راستی کیست این مرد هیچ انگار که خدا را انکار و سیطره ناخودگاه بر عقل برایش واقعیتی اجتنابناپذیر است. کیست او که با دوربینش آثاری خلق می کند که ما را گیج و منگ از سالن سینِما به خانه می فرستد؟ کیست این جادوگر سینما که در جوانی با فدریکو گارسیا لورکا رفیق بوده و همراه با سالوادور دالی اولین فیلم کوتاه سورئال را ساخت تا نشان دهد سینِما نیز توانایی آن را دارد که برای بیان هنر سورئال به کار گرفته شود؟کیست او که رغبتی برای پذیرفته شدن در هالیوود ندارد و پس از مدتی زندگی در ایالات متحده به مکزیک میرود و در آنجا به فیلمسازی ادامه میدهد؟ کیست این فرزند ارشد خانوادهای متمول که بر خلاف خاستگاه طبقاتی اش فرهنگ بورژوازی را به سخره میگیرد و با بی رحمی کامل آن را بر روی پرده سینِما عریان می کند؟ کیست این خدا نا باوری که کودکی و نو جوانیش در دامن مسیحیت رشد کرد و به ناگاه در شانزده سالگی ایمانش را از دست داد و بعد از آن هر گز با کلیسا آشتی نکرد.
به یاد آوریم که بونوئل در سال ۱۹۰۰ در اسپانیا متولد شد در مورد زندگی شخصی او بهترین مرجع کتاب «با آخرین نفسهایم»ii را به علاقهمندان پیشنهاد میکنم.
در اینجا تلاش میکنیم تا بونوئل فیلمساز را با نگاهی به کارنامه سینمایی او بشناسیم تا پاسخی برای کیستی او بیابیم. سگ اندلسی اولین فیلمی است که او به همراه سالوادور دالی در سال ۱۹۲۹ در فرانسه می سازد فیلمی که در تاریخ سینِما یک استثناء است. فیلمی که به جنبش نو پای سورئالیستی می قبولاند که زبان سینما نیز قابلیت بیان سورئالیستی را دارد. سگ اندلسی شناخته شده ترین فیلم کوتاه در تاریخ سینِما است که همواره به آن در مورد سورئالیسم ارجاع داده میشود.هم چنان هستند کسانی که تلاش میکنند تا از این فیلم رمز گشایی کنند .ولی مساله این است که این فیلم هیچ پیام مخفی در خود ندارد. تمامی هدف فیلم نشان دادن این مساله است که میتوان فیلمی ساخت بر مبنای خوابهایی که دیده ایم و آنچه در ناخود آگاه ما میگذرد. هیچ رابطهای بین فیلم و عنوان آن نیز وجود ندارد.به یاد بیاوریم که تا سال ۱۹۲۰ تمامی آثار فروید که تا آن زمان منتشر شده بود به زبان اسپانیایی ترجمه شده بود و از طرفی جامعه اسپانیا حامعه ای بود ملتهب که شبح تحولاتی غیر منتظره بر فراز آن پرسه میزد. رفاقت نزدیک بونوئل و لورکا او را با شعر و به ویژه نقش نماد ها در شعر و هنر آشنا کرد. بونوئل که قرار بود مهندس شود با کشف هنر مسیر زندگیاش تغییر کرد. تأثیر لورکا بر او قابل انکار نیست هر چند در تفسیر و درک سورئالیسم آنها با یکدیگر اختلاف داشتند ولی بدون آشنایی با لورکا به احتمال زیاد او مهندس میشد و دنیای هنر از خلاقیت هنرمندی بزرگ محروم می ماند.در طول زندگی هنری خود با دو موضوع هیچ وقت تن به آشتی نداد. فرهنگ بورژوازی و کلیسا. این دو موضوع را در فیلمهای مختلف خود بی رحمانه مورد حمله قرار داده است.
چهره پنهان فرهنگ بورژوازی
بونوئل نظام اقتصادی سرمایه داری را مورد تهاجم قرار نمیدهد بلکه فرهنگ بورژوازی را در برابر دوربین عریان میکند تا ما با ریاکاری پنهان در پس پشت چهره معقولی که بورژوازی از خود به نمایش میگذارد پی ببریم. دو فیلم در این مورد شاخص هستند «فرشته عذاب»iii سال ۱۹۶۲ و «جذابیت پنهان بورژوازی»iv ۱۹۷۲ در فیلم اول گروهی از خانوادههای متمول که در یک مهمانی دور هم جمع شدهاند بی هیچ دلیلی توانایی خروج از محل را ندارند در حالیکه هیچ مانعی در برابر آنها برای خروج از محل مهمانی وجود ندارد.در جذابیت پنهان بورژوازی نیز به شکل دیگری با همین مشکل روبرو میشویم. گروه کوچکی از طبقه مرفه که قصد دارند به عادت مالوف برای صرف شام دور هم باشند هر بار به دلایل غیر قابل پیشبینی و پیش پا افتاده دورهمی بودن آنان نا تمام میماند و موفق به صرف غذا نمی شوند.در فرشته عذاب مهمانان، زندانی آنچه که خود ساختهاند هستند و در جذابیت پنهان بورژوازی اتفاق های پیش پا افتادهای که در کنترل آنان نیست مانع از آن میشود که آنها بتوانند در آسایش کامل دور هم بنشینند و تناول کنند. روابط بین آدمها در هر دو فیلم فاقد همدردی و همبستگی است. هیچ پیوند عمیقی بین آنها وجود ندارد. در فرشته عذاب اختلاف بین مهمانان در روزهای حصر خود ساخته به تدریج عیان میشود و تهمت،افترا و در گیری فیزیکی بین آنها شدت پیدا میکند. هیچ علامتی از همبستگی بین آنان وجود ندارد. آنها موجوداتی خود خواه و خود محور بین هستند که هر کس به فکر خویش است.هیچ کس مسیولیت مشکلات را به عهده نمیگیرد و راحت ترین راه برای فرار از مسیولیت،دیگری را مقصر دانستن است. هیچ گونه احترامی بین آنها وجود ندارد هر چند که همگی سعی میکنند مبادی آداب و فرهیخته جلوه کنند. شخصیت اول فیلم «آن مرد»v مرد ثروتمندی است که دچار پارونویا است و تحمل اینکه چیزی در کنترل او نباشد ندارد و سر انجام کارش به جنون میکشد. شخصیت مرد فیلم «تریستانا»vi «دن لپه» مردی در آغاز سالمندی هر چند که توان مالی محدودی برای خرید مواد غذایی دارد هم چنان رفتن به کافه و بودن در جمع هم مسلکانش از اهمیت بسیاری برخوردار است. جمعی که همانند او خود را پاسدار ارزشهای اخلاقی بورژوازی میدانند. ارزشهایی همچون دعوت به دویل برای دفاع از شرف خود ولی برای دن لپه وقتی پای زنان به میان میآید پایبندی به اصول اخلاقی بورژوازی دست و پا گیر می شوند. در «شبح آزادی» بونویلvii آخرین میخ را به تابوت فرهنگ بورژوازی می کوبد.عنوان فیلم بیان کننده محتوی آن است. فیلم با بازسازی کشتار اسپانیایی ها سوم ماه مه ۱۸۰۸ در برابر تابلوی مشهور از فرانسیسکو گویا با همین نام آغاز میشود جایی که یکی از محکومین هنگام تیرباران شدن در برابر جوخه اعدام فریاد میزند «مرگ بر آزادی». فیلم روایتی خطی ندارد و به شیوه تداعی آزاد ساخته شده است که هر داستانی به داستان دیگری که هیچ ربطی به هم ندارند وصل میشود تا به ما بگوید آزادی در جامعه بورژوازی یک توهم است. در آنجا او همه چیز را در جامعه معاصر به سخره میگیرد. تک تیر اندازی که چندین نفر را بدون دلیل به قتل رسانده است در دادگاه به اعدام محکوم میشود ولی بلافاصله دست بند هایش را باز میکنند به او سیگار تعارف میکنند و آزاد میشود. در بیرون از دادگاه مردم از او هم چون یک ستاره سینما امضا میگیرند.دختر بچهای که مدرسه به پدر مادرش خبر دادهاند که در مدرسه حضور ندارد در کنار مادرش ایستاده ولی کسی گوش به حرف او نمیدهد. غذا خوردن در حضور دیگران کاری است ناپسند اما نشستن بر روی توالت دور میز غذا خوری برای دفع ضایعات بدن امری است مورد قبول همگان.
در صحنه ای در جذابیت پنهان بورژوازی که مثل همیشه دور هم برای صرف غذا گرد هم آمده اند به ناگاه پرده کنار میرود و آنها خود را بر روی صحنه تاتر می یابند. همگی متحیر میشوند و هر یک سعی میکنند به نحوی از آن صحنه خارج شوند.با کنار رفتن پرده گویی خود را در برابر تماشاچیان عریان حس میکنند و هراس بر آنها مستولی می شود.
تصویری که بونویل از فرهنگ بورژوازی به ما ارایه میدهد فرهنگی است سترون که توان نو زایی ندارد.
کلیسا و مذهب
کلیسا و مذهب در فیلمهای بونویل نقش پر رنگی دارند.او که تا شانزده سالگی همچون یک مسیحی معتقد وظایف دینی برایش مقدس بوده و در مراسم کلیسا فعالانه شرکت میکرده است به یکباره ایمانش را از دست میدهد. هر چند او کلیسا را رها میکند ولی کلیسا او را رها نمیکند و نیازی مبرم در او وجود دارد که به کلیسا و مذهب بپردازد.با ساختن «عصر طلایی»viii در ۱۹۳۰ که دومین کار مشترک او سالوادور دالی بود خشم واتیکان را علیه خود بر انگیخت و فیلم از طرف واتیکان تکفیر شد اما خشم واتیکان نتوانست مانعی برای پرداختن به مذهب برای بونویل شود.با ساختن «نازارین»ix در سال ۱۹۵۹ بار دیگر او به طور مستقیم به نقش مذهب و رابطهاش با جامعه می پردازد. کشیشی آرمان گرا که هم چون مسیح زندگی خود را وقف کمک به فراموش شدگان جامعه میکند از سوی همان فرو دستان مورد آزار و اذیت قرار میگیرد و کلیسا نیز انتخاب او را مورد تأیید قرار نمی دهد. او مسیح وار به راه خود ادامه میدهد و تنها کسی که همچون حواریون مسیح او را باور میکند زنی است با پیشینه خود فروشی.در نازارین لبه تیز خنجر را بونویل به سمت جامعه و فرو دستانی میگیرد که به دنبال قدیسی میگردند تا بر باورهای خرافی آنان مهر تأیید بزند و آن باورها را به امری قدسی تعمید دهد. در چنین جامعهای جایی برای کشیش صادق و مؤمنی چون نازارین وجود ندارد.در «شمعون صحرا»x ریاضت ورزی زاهدانه در عصر جدید را تلاشی بی ثمر نشان میدهد. دو سال پس از نازارین بونویل شاهکار خود را در اسپانیا میسازد. رژیم فرانکو برای کسب وجهه در خارج از اسپانیا قبول میکند که بونویل پس از سالها تبعید به اسپانیا باز گردد و فیلم بسازد. فیلمنامه مورد تأیید دستگاه سانسور قرار میگیرد، بونویل از پیشنهاد تغییراتی کوچک در فیلمنامه نیز استقبال میکند چرا که پیشنهاد دستگاه سانسور را بهتر از آنچه که خود نوشته بود می یابد و «ویریدیانا»xi ساخته میشود. فیلم جایزه نخل طلایی کان را میبرد و مورد تمجید منتقدین قرار میگیرد. فیلم خشم واتیکان را بر می انگیزد،فتوای تکفیر فیلم صادر میشود. شاید کفر آمیز ترین صحنه فیلم باز سازی تابلوی شام آخر در فیلم باشد که سر دسته گدایان شهر در جایگاه مسیح در حلقه حواریون خود که همگی از گدایان و ولگردان شهر هستند جلوس کرده است.نمایش فیلم در اسپانیا و ایتالیا ممنوع شد. در عصر جدید و ویریدیانا بونویل مستقیماً و بدون لکنت زبان با مذهب درگیر میشود اما در چند فیلم دیگرش نیز حضور مذهب به شکلهای مختلف دیده میشود. در جذابیت پنهان بورژوازی یکی از شخصیتها کشیشی است که مرتکب قتل میشود و یا در شبح آزادی کشیشها قماربازی میکنند. در «آن مرد» کشیشی حضور دارد که اعمال مرد را توجیه میکند و در انتهای فیلم مرد را چند سال بعد از اینکه دچار جنون شده است در لباس کشیش در دیر کلیسا می بینیم.در اکثر فیلمهای بونویل کلیسا و مذهب حضور دارند گویی او هرگز از این کابوس رها نشده است و ناقوس های کلیسا همواره در گوش او طنین گوش خراشی دارند. سر بریده شده دن لوپه که جایگزین چکش ناقوس در تریستانا شده و ناقوس ها در نازارین تنها دو نمونه از حضور پررنگ ناقوس های کلیسا در حافظه بونویل دارد.
ناخود آگاه
بونویل سوریالیست است و جای تعجب ندارد که ناخود آگاه و رؤیا های شخصیتها نقش مهمی در فیلمهای او دارد. در «زیبای روز»xii نقش این دو عامل مهم سوریال کاملاً عیان است. رؤیاهای زن در این فیلم نمایانگر خواست ها و تمناهای درونی اوست. تمناهایی که بسیار قدرتمند تر از قراردادهای اجتماعی عمل می کنند.سورین زن جوان متاهلی است که در کنار شوهرش که پزشک است زندگی مرفهی دارند.دوستانی هم تراز خود از نظر اجتماعی دارند اما در زندگی زناشویی دچار سرد مزاجی است و
از هم آغوشی با شوهرش امتناع میکند. شوهر مردی است مبادی اخلاق و به انتخاب همسرش احترام می گذارد. سورین در رویاهایش مردی سلطه گر و خشن را طلب میکند،مردی که با او از موضع قدرت رفتار کند. تمناهای پنهان او انتخاب دیگری در جلوی پای او می گذارد، کار کردن در یک خانه روسپیان مشروط به اینکه فقط در ساعات بین ۱۲ و ۵ بعد از ظهر که شوهرش در بیمارستان است کار کند. او نه از روی احتیاج مادی که برای راضی کردن فریادهای بیوقفه نیازی سرکوب شده این کار را انتخاب میکند. نقش بی رحمانه تمناهای سرکوب شده و جدال درونی آدمها با این غریزه سرکش در صحنه انتهایی ویریدیانا نیز خود را نشان میدهد آنجا که ویریدیانا این راهبه پاکدامن موهای خود را افشان میکند و به دیدار پسر عمویش میرود.
در فیلم زندگی «جنایتبار آرچیبالدو دلا کروز»xiii مردی با ظاهری متشخص به پلیس مراجعه میکند و ادعا میکند که مرتکب چندین قتل شده است.در واقع تمام قتلهایی که او توصیف میکند صورت گرفته است و نقشه انجام تمامی این قتلها و شرایط انجام آنها را نیز مهیا کرده بوده است ولی مرتکب هیچ یک از آنها نشده است بلکه این قتلها به شکلهای دیگری و یا توسط دیگران که او هیچ نقشی در آنها نداشته است به واقعیت در آمده اند.او داستان خود را با خاطره ای از زمان کودکیاش آغاز میکند. تک فرزند خانوادهای متمول در شهرستان که مورد توجه خاص مادرش قرار دارد. در ادامه میل او به قتل را در پیوند با شرایطی که در آن زیسته، یک قصه که ندیمه اش برایش نقل میکند، یک عروسک رقصان بر روی یک جعبه آهنگ و کشته شدن اتفاقی ندیمه قرار میگیرد. عروسک رقصان و آهنگی که از جعبه بیرون میآید میل به کشتن را در او همچون واکنشی شرطی بیدار میکند. هر چند او مستقیماً مرتکب هیچ یک از قتلها نشده است ولی مایل به انجام آنها بوده و در مواردی مقدمات آن را نیز تدارک دیده بوده است. او قاتلی است که مرتکب قتل نشده است ولی میل به انجام قتل همواره در او وجود داشته است.
سخن آخر
بدون شک لوییس بونویل فیلمسازی بود که نقش تعیین کننده ای در تحول زبان سینمایی ایفا کرد و در کارنامه بلند حرفهای خود چندین اثر شاخص خلق کرد. هر چند سوریالیسم در دوران بالندگی این مکتب بعد از جنگ جهانی اول او را به خود جذب کرد و آثار بسیار ارزشمندی با پیروی از فلسفه این مکتب به وجود آورد ولی نمیتوان گفت او از واقعیت گریزان بود.هر چند او راوی واقعیت آنچنان که رخ میدهد نبود اما آنچه خلق کرد ریشه در واقعیت داشت. بونویل روایتگر قصه های شیرین مادر بزرگ برای نوه هایشان که بخوابند و خوابهاب شیرین ببینند نبود. او تلخی زهر آگین نهفته در شیرینی قصه ها را عیان میکرد تا خواب را از چشمان ما برباید.زیبای روز،ویریدیانا،تریستانا،شبح آزادی،فرشته عذاب،جذابیت پنهان بورژوازی از جمله آثار او هستند که شامل زمان نمیشوند و هر نسلی دشوار انسان بودن را در آنها به خوبی باز می شناسد. بونویل نشان داد که برای ساختن فیلم همچون اثری هنری نیازی به سرمایه های چند صد میلیونی نیست و میتوان با بودجه ای معقول نیز آثار درخشانی خلق کرد. او به شیوه خود همچون حافظ رندانه در برابر ریا کاری بورژوازی و زهد فروشی کلیسا ایستاد و هم چون حافظ گوشه میکده ها را بهترین مونس تنهایی خود یافت.او در روزگار خویش استثنایی بود که به راه خود رفت و به راهش باور داشت.شاید اگر حافظ را میشناخت در زیر نور شمعی در گوشه میخانه ای در مادرید خطاب به بورژوازی ندا میداد که:
ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست
عرض خود میبری و زحمت ما میداری
iبا الهام از مقدمه شاملو بر حافظ
iiبا آخرین نفسهایم در کتابخانه زمانه در دسترس است
iiiEl angel exterminador 1962 عنوان این فیلم در فارسی به نامهای مختلفی ترجمه شده است از جمله ملک الموت و فرشته مخرب ولی با توجه به ریشه الهیاتی آن فرشته عذاب را مناسبتر یافتم
ivLe charme discret de la Bourgeoisie 1972
vEl 1953
viTristana 1970
viiThe Phantom of Liberty 1974
viiiLage d or
ixNazarin
x Simon of the Desert
xiViridiana
xiiBelle de Jour 1967
xiiiEnsayo de un crimen 1955
.jpg)
.jpg)

.jpg)

