۱۳۹۸ بهمن ۶, یکشنبه

زنان سرکش ایبسن

زنان سرکش ایبسن


"خانه عروسک معروف به نورا که در سال 1879 منتشر میشود، فصل نوئی در ادبیات اروپا ئی میگشاید و ایبسن را بزرگترین نمایش نویس عصر خود میکند" این توصیفی است که امیر حسین آریان پور از ایبسن در کتاب ایبسن آشوب گرای میکند. آشوب گری و اسکاندیناوی اصلا با یکدیگر همخوانی ندارند ولی ایبسن بدون شک یک استثناء است که صفت آشوبگر واقعا برازنده اوست و این مساله را آریان پور به خوبی شکافته است. از میان نمایشنامه های ایبسن چهار نمایشنامه را که شخصیت اصلی آنها زنان هستند انتخاب کرده ام تا با نگاهی به این زنان نمونه از دید ایبسن نطفه های آغازین شکل گیری اندیشه برابری زنان در اسکاندیناوی را بهتر بشناسیم. این چهار نمایشنانه به ترتیب سال انتشار اینها هستند: خانه عروسک 1879،اشباح1881، روسمرس هولم 1886، هدا گابلر 1890 . با نگاهی به سال انتشار نمایشنامه ها می بینیم که همگی در نیمه دوم قرن نوزدهم نوشته شده اند، روزگاری که چرخ صنعت در اروپا به حرکت درآمده است و ساختار اقتصادی نوئی شکل گرفته است که هر روز به سمت تحول پیش میرود. در این سیر تحول اجتماعی انسان جدیدی در حال تولد است انسانی که به تدریج به سوی باور به فردیت خود پیش میرود، انسانی که از یک سو از روابط جامعه فئودالی رها شده شده است و از طرف دیگر هنوز جایگاه خود را در جامعه به خوبی باز نیافته است. تعریف جدیدی برای انسان بودن لازم است و در این تعریف جدید زنان نیز باید جایگاه خود را در جامعه در حال تحول باز تعریف کنند. مادام بواری (1857)اثر فلوبر نمونه بسیار خوبی از زنی است که "تولدی دیگر" می یابد اما بند ناف سنت که دور گلوی او پیچیده بود سبب مرگ او میشود. نکته ای که باید به آن توجه کنیم این است که مردانی چون فلوبر و ایبسن که با دیدی انتقادی به مساله زنان و ازدواج پرداختند هزینه طرح نظرات خود را که در زمان خود توهین به ساحت مقدس خانواده محسوب می شد نیز بر دوش کشیدند. آنها مورد حملات شدید کلامی،تمسخر و لعن و نفرین از طرف مخالفین قرار گرفتند.
خانه عروسک


صحنه منزل توروالد هلمر و همسرش نورا است که با سه فرزند شان در شهر کریستیانیا (اسلو) زندگی میکنند. در شروع نمایش ما با خانواده ای آشنا می‌شویم که میتواند نماد کانون گرم خانواده باشد. همه چیز برمبنای قراردادهای پذیرفته شده اجتماعی سامان داده شده است، نقشها کاملا بر مبنای سنت حاکم بین زن و مرد تقسیم شده است و هر دو از این تقسیم کار راضی به نظر می رسند. تامین هزینه های زندگی به عهده مرد است و خانم خانه نیز مسئول خرید، مدیریت خانه و تربیت بچه ها است.مردی مهربان و زنی کدبانو. آرامشی که در آغاز بر صحنه می آید، آرامشی است ساختگی و مصنوعی همچون خانه عروسکی. داستان از شب کریسمس آغاز میشود با نوید روزهای بهتر برای خانواده چرا که توروالد هملر که وکیل است از سال نو شغل جدیدش را که ریاست بانک است شروع می کند با حقوقی به مراتب بیشتراز در آمد کنونی که دارد و همین دست ”نورا” را برای خرج کردن باز میگذارد و دیگر لزومی ندارد در خرج کردن حساب یک شاهی و صنار را داشته باشد. توروالد مردی است مهربان که از شوهر بودن خود احساس رضایت میکند و همسرش را با نامهائی چون "چکاوک" من و یا "سنجاب کوچولوی" من خطاب میکند. نورا نیز از اینکه با آواز خواندن و رقصیدن شوهرش را خوشحال میکند احساس رضایت میکند. اما در پس پشت این خوشبختی دنیای شکننده ای بنا شده است که با اولین ضربه از بیرون، همه چیز در هم میریزد. نورا در می یابد که دیگر شوهرش را دوست ندارد و شبانه خانه و زندگی را ترک میکند.
نورا در خانه عروسک زنی است که بر مبنای ارزشهای حاکم بر جامعه پذیرفته است که زن خانه باشد و از هرگونه فداکاری برای شوهرش دریغ نکند.او زنی است خانه دار، همسری است وفادار و مادری وظیفه شناس که انتظار دارد شوهرش نیز در وقت نیاز همین خصوصیات را داشته باشد.انتظاری که در شرایط بحرانی بر آورده نمی شود، تجربه ای که نگاه او را به شوهرش، زندگی و اجتماع تغییر میدهد،او در جواب شوهرش که وظایف او را به عنوان همسر یادآوری میکند میگوید"دیگر به این قبیل وظایف اعتقادی ندارم، عقیده من این است که قبل از هر چیز"من" بشوم. همانطور که تو "تو" هستی. یا به هر صورت باید سعی کنم من هم مثل تو جزء افراد بشر حساب شوم."(ص100) نورا در می یابد که در زندگی زناشوئی اش عروسک ملوس شوهرش بوده و خودش نیز از اینکه عروسک باشد لذت میبرده است و حالا دیگر نمیخواهد عروسک کسی باشد. آنچه که در نورا باعث تغییر میشود تاثیر اندیشه های روشنفکری از بیرون نیست بلکه نتیجه مستقیم تجربه های شخصی اوست. زمانی که در شرایط بحرانی شوهرش تنها به حفظ آبروی خود فکر میکند چشمان”نورا” بر روی واقعیت باز میشود و در می یابد که او تنها عروسکی است برای بازی."خانه ما همیشه حالت یک اتاق بازی را داشته است، من عروسک تو بوده ام. موقعی که با پدرم زندگی میکردم عروسک او بودم. در اینجا بچه های من هم عروسک من بودند"(ص98) نورا حلقه ازدواجش را تحویل میدهد و حلقه خودش را پس میگیرد و میگوید "ما باید کاملا آزاد باشیم" و خانه شوهر را شبانه بدون خدا حافظی از بچه هایش ترک میکند.
اشباح


خانم هلن آلوینگ بیوه کاپیتان آلوینگ است که در ویلای خود همراه با خدمتکارش رژین آنگستراند زندگی میکند. او برای احترام به شوهراز دست رفته اش هزینه ساخت یک پرورشگاه را تامین کرده است و در حال تدارک مراسم افتتاح پرورشگاه است به همین دلیل تنها فرزندش که او را برای تحصیل از کودکی به پاریس فرستاده است و امروز نقاش شناخته شده ای است برای شرکت در مراسم افتتاح پرورشگاه به نروژ آمده است. رژین خدمتکار خانواده دختر انگستراند است که مادرش را از دست داده و از کودکی نزد هلن زندگی کرده است، پدر روژین نجار است و ساخت پرورشگاه به عهده او بوده است و از طرفی به خاطر زیاده روی در مصرف مشروب چندان مورد احترام دیگران نیست." ماندرز" کشیش منطقه که رابطه نزدیکی با خانواده داشته است مسئول رسیدگی به حساب و کتاب های پرورشگاه است و قرار است در مراسم افتتاحیه نیز سخنرانی کند. صحنه نمایش خانه ییلاقی خانم آلوینگ در منطقه ای ساحلی در غرب نروژ است.
در مسیر نمایش، پرده ها یکا یک به کنار میروند و تصویر زیبائی که جامعه از کاپیتان آلوینگ دارد رنگ می بازد. هلن که همچنان عنوان بیوه آلوینگ را با خود حمل میکند تصوری که کشیش از زندگی زناشوئی او داشته است را به کلی در هم میریزد و شرح میدهد که شوهرش مردی عیاش و هرزه بوده و تنها به خاطر وظیفه ای که کشیش بر گردن او انداخت به ادامه زندگی با او تن داد. بر خلاف تصور مردم که فکر میکردند کاپیتان مرد مسئول و مدبری است این او بود که خانه را مدیریت میکرد نه شوهرش. هلن راز سر به مهری را نیز برای کشیش افشا میکند و میگوید دلیلی که رژین را در خانه خود نگاه داشته است این است که او دختر کاپیتان است از رابطه نا مشروعی که با کلفت خانه بر قرار کرده بود. راز دیگری که بر ملاء میشود بیماریi پسر خانم آلوینگ است که از پدرش به ارث برده، بیماری که به خاطر عیاشی پدرش به او انتقال داده شده است. پرورشگاهی که قرار بود افتتاح شود در اثر بی مبالاتی کشیش (شاید بی مبالاتی عمدی) شب قبل از افتتاح آتش میگیرد و بنائی که قرار بود چهره ای زیبا از مردی هرزه ارائه دهد خاکستر میشود.
کشیش متوجه چند کتاب درمنزل خانم آلوینگ میشود که از بودن آنها در این خانه تعجب میکند و اولین سوالی که از خانم آلوینگ میکند این است:
کشیش: خانم آلوینگ این کتابها از کجا آمده است؟
خانم آلوینگ: این کتابها؟ اینها کتابهائی است که من میخوانم.
در ادامه صحبت کشیش و خانم آلوینگ متوجه میشویم که این کتابها مورد تائید کلیسا نیستند و کار مشتی روشنفکر است که افکارشان جائی در نروژ ندارد. کتاب نماد فکر نو و جستجوی راهی جدید برای زندگی است. هلن زنی است که در برابر سنتهای جامعه راه گریزی برای خود نیافته است و تسلیم "تمام افکار و عقاید منسوخ" پدران خود بوده است. در جامعه ای که از دید کشیش باید به وظایف مادری اش بیشتر فکر کند تا اینکه دنبال افکار گمراه کننده برود. هلن خود را با مادر رژین که با گرفتن مبلغی پول حاضر شد مهر سکوت بر لب بزند مقایسه میکند با این تفاوت که قیمت بهتری برای فروش خود دریافت کرده است. وقتی کشیش او را از این مقایسه منع میکند در جواب میگوید:" نه اینقدرها هم تفاوت ندارند، فقط قیمتش فرق میکند، در آن مورد هزار و صد و بیست کرون نا قابل و در این مورد ثروت هنگفت."(ص 149) هلن به خاطر رعایت سنتها وپبروی از امر کشیش آمال و رویاهای خود را پایمال کرده است،ولی رژین تن به این تسلیم نمیدهد و به دنبال آرزوهای خود میرود، تصمیمی که خانم آلوینگ از آن حمایت میکند،شاید به این امید که نسل جدید مانند او قربانی ارزشهای منسوخ نشود.
رژین : نه، نمیخواهم، یک دختر بیچاره باید از جوانی خودش حد اکثر استفاده را بکند و گرنه پیش از اینکه متوجه شود فرصت از دستش رفته است. من هم نشاط زندگی را در خود احساس میکنم.(ص 188). خواننده با خانم آلوینگ هم زمان هم احساس همدردی میکند و هم او را سزاوار سرزنش میداند.
رسمرس هلم


"رسمرس هلم" نام عمارتی اربابی است که نسل اندر نسل محل سکونت خانواده‌ای بوده است که همواره پاسدار ارزشهای طبقه حاکم بوده اند و اینک محل سکونت ” یوهانس اسمر” آخرین بازمانده این خانواده است. او کشیشی است که ردای کشیشی را از تن به در کرده است و ایمان خود را نیز از دست داده است. در این عمارت به غیر از او" ربکا وست" که معلم سرخانه همسر کشیش بوده است نیز زندگی میکند. همسر کشیش در اثر فشار های روحی از روی پلی که در کنار آسیاب است با پریدن در رودخانه خودکشی کرده است. ربکا وست پس از مرگ همسر کشیش در این خانه مانده است و مدیریت عمارت را به عهده دارد. در مسیر نمایش به تدریج رازهای پنهان هر یک از شخصیتها عیان میشود و به تدریج در طول نمایش سرپوش های سنگینی که بر روی احساسات و امیال ربه کا و کشیش قرار دارد به کناری میرود و با عیان شدن عمق این عواطف پایان دادن به زندگی را تنها راه رهائی برای خود می یابند وهر دو به شیوه همسر کشیش خود را به آب میسپارند. رهائی را در مرگ با یکدیگر می یابند.
"ربه کا وست" نقطه مقابل” نورا” در خانه عروسک است،اونه به دنبال تشکیل خانواده و بر آورده کردن نیاز های شوهر که تشنه قدرت و تسلط بر مرد است.او زنی است بی رحم که برای رسیدن به هدف خودهمسر کشیش ”به آته” را به سوی جنون سوق داده است تا آنجا که او دست به خود کشی زده است. او زنی است تیز هوش که خوب میداند چگونه دیگران را بازیچه دست خود قرار دهد،او در این عمارت اشرافی که هر گوشه آن یاد آور پاسداری از ارزشهائی است که در برابر موج تجدد طلبی به وحشت افتاده است هیچ ریشه ای ندارد. گذشته او در هاله ای از ابهام است، گذشته‌ای که او با تمام قوا تلاش میکند که به یاد نیاورد و حتی اگر بتواند آن را انکار کند. کرول مدیر مدرسه به این نقطه ضعف او پی برده است، نقطه ضعفی که میتواند برگ برنده ای برای کرول باشد. ربه کا راهی برای رهائی از گذشته ندارد گذشته ای که سایه سنگین خود را بر ذهن او چیره ساخته است تا آنجا که او در چنگال گذشته اسیراست. او که به گفته خودش زمانی در تب شهوت آلود دست یابی به کشیش میسوخته است دست رد بر سینه کشیش میزند چرا که زندگی در رسمرس هلم در او تحولی ایجاد کرده است که انتظارش را نداشته است. تمنای جسمی به عشق مبدل شده است. او که قبل از این تحول خود را اینگونه توصیف میکند:" گمان میکنم اون زمان هر کاری را میتونستم پیش ببرم. چون اون زمان هنوز اراده بی باک و آزاده ام رو داشتم. ملاحظه سرم نمی شد، در برابر هیچ چیزی پس نمی نشستم ـ ولی بعد سر اون چیزی باز شد که اراده ام را شکوند و ـ من رو سخت برای همه عمر ترسوند".(ص203) به گفته رسمر "ربه کا" که به تنهائی از او و "به آته" روی هم، قوی تر بود و کرول به او میگوید " شما اگر دنبالش بودید کی رو نمی تونستین جادو کنید" در برابر عشق شکست میخورد. اما در پایان برای اثبات باور به آنچه میگوید همراه با کشیش به همان راهی میرود که خود در جلوی پای همسر کشیش گذاشته بود و همراه با کشیش به زندگی خود پایان میدهد.
هِدا گابلر


صحنه، خانه هِدا گابلر و همسرش جورج تسمان است که شب پیش از ماه عسل برگشته اند. هِدا گابلر دختر ژنرال گابلر که در ناز و نعمت بزرگ شده است پس از فوت پدرش از میان تمامی کسانی که خواهان او بودند جورج تسمان را برگزیده است.مردی که به او دکترای افتخاری داده اند و میخواهد که با ادامه تحقیقاتش پروفسور شود. در نگاه نخست همه چیز نوید یک زندگی خوب و تشکیل خانواده ای خوشبخت را میدهد. زوج نسبتا جوانی که از یک ماه عسل طولانی به خانه مورد علاقه شان آمده اند تا زندگی مشترک خود را آغاز کنند. اما با ورود شخصیتهای دیگرِ نمایشنامه، گذشته هم چون اختاپوس بر زندگی آنان چنگ می اندازد و همه را اسیر خود میکند. همچون توروالد در خانه عروسک جورج تسمان مرد مهربانی است که میخواهد شوهری وفادار باشد و این را وظیفه خود میداند که آسایش همسرش را فراهم کند اما مشکل اینجاست که هِدا گابلر هیچ وجه مشترکی با ” نورا” ندارد او برای خانه دار بودن آفریده نشده است او بر خلاف هلن در اشباح، زنی است که نمیتواند در تملک کسی باشد و ازدواج او نیز از روی مصلحت بوده است نه عشق، او صریحا میگوید که " چون میخواست زندگی مرا تامین کند دلیلی نبود که پیش نهاد ازدواجش را رد کنم".او مردی را انتخاب کرده است که خوره کتاب است و در تمام شش ماهی که در ماه عسل به سر برده بودند راجع به تاریخ تمدن و صنایع دستی قرون وسطی صحبت کرده است، مردی که خیلی راحت میتوان تحت کنترل گرفت.هدا زنی است با اعتماد به نفس و آگاه به زیبائی خود، اما جذابیت او برای مردان نه زیبائی چهره او که شخصیت اوست، او عروسکی نیست که بتوان آن را به راحتی به دست آورد، او گربه ملوس کسی نیست و بر خلاف ” نورا” برای خانه داری و آشپزی نیز آفریده نشده است. او زنی است تیز هوش، جاه طلب و بی رحم که در این مشخصات به ربه کا وست خیلی شبیه است با این تفاوت که او در خانواده‌ای متمول بزرگ شده است. او زنی نیست که بدون مرد خود را ناقص تصور کند، در او نوعی سرکشی موج میزند که مردان را به مبارزه میطلبد. او زن "خوب فرمان بر پارسا" نیست که مرد درویش را پادشاه کند و از طرفی زنی است که برای رسیدن به هدف خود هیچ لزومی نمی بیند که به اخلاقیات پایبند باشد و به راحتی دیگران را آلت دست خود قرار میدهد. او زن سرکشی است که رام شدنی نیست. سر انجام زمانی که حس میکند در تله افتاده است و ممکن است مجبور شود بر خلاف میلش شرایطی را بپذیرد که در گروگان کسی باشد، شرایطی که نتواند آزادانه آنچه را که میخواهد انجام دهد، با شلیک گلوله از طپانچه ای که به ارث برده است خود را میکشد. برای اوزندگی در اسارت دیگری قابل تصور نیست و تنها راه آزادی را پایان دادن به زندگی می یابد.

به غیر از اشباح صحنه آغازین سه نمایشنامه دیگربه ما فضائی را معرفی میکند که افراد در تفاهم با یکدیگر در آرامش زندگی میکنند و همه چیز بر وفق مراد است.” نورا” از خرید کریسمس وارد خانه میشود،ربه کا وست در صندلی راحتی سرگرم قلاب دوزی است و هِدا گابلر شب پیش از یک ماه عسل طولانی باز گشته است. اشباح هم هرچند با مزاحمت نجار آغاز می‌شود ولی در آنجا نیز همه چیز برای برگزاری یک مراسم بزرگ در حال آماده شدن است. در مسیر نمایش‌ها اسرار از پرده برون می‌افتند و توفان جای گزین آرامش میشود وجه مشترک چهار زنی که نقش محوری را در این نمایشنامه ها دارند این است که هر یک رازی سر به مهر دارند که عیان میشود. ” نورا” پنهان از شوهرش از یک نزولخوار وام گرفته است و پنهانی از پولی که باید برای خود خرج کند وام را میپردازد. هلن در اشباح سالها بر عدم خوشبختی خود و عیاشی های شوهرش سرپوش گذاشته است تا دیگران از آن بوئی نبرند. هِدا گابلر عشق خود را به لاوبرگ پنهان میکند و "ربه کا وست" گذشته خود را.در اشباح نقش مذهب در سرکوب آزادی زنان تحت عنوان وظیفه کاملاً عیان است و در سه نمایشنامه دیگر قرار دادهای اجتماعی وشرایط اقتصادی است که سد راه آزادی زنان است.
چهار زن چهار شخصیت متفاوت


هر یک از این چهار نمایشنامه به نوبه خود شایسته تحلیل جداگانه هستند تا عمق بینش ایبسن را نسبت به جامعه و روابط بین انسانها بشناسیم که موضوع این مقاله نیست. در اینجا تلاش خواهد شد تا با بررسی شخصیت چهار زنی که نقش محوری در این نمایشنامه دارند با نخستین اندیشه های برابری بین زن و مرد در نروژ که میتوان با کمی گشاده دستی آن را به اسکاندیناوی تعمیم داد آشنا شویم.
ایبسن در این چهار نمایشنامه زنان را قبل از اینکه به عنوان زن از دیگر انسانها متمایز کند، آنان را به عنوان انسان بر روی صحنه می‌آورد.نگرشی که برابری را از یک امر حقوقی به عنوان مساله ای انسانی مطرح میکند و ساختار اجتماعی، مذهب و فرهنگ به موانع دست و پا گیری که ذهن ما را اشغال کرده‌اند تقلیل پیدا میکنند.” نورا” میگوید ” به هر صورت باید سعی کنم من هم مثل تو جزء افراد بشر حساب شوم”. زنان قبل از اینکه زن باشند انسان هستند با تمام خصوصیاتی که هر انسان دیگری میتواند داشته باشد به همین دلیل ما با چهار شخصیت مختلف روبرو هستیم که با بعضی از آنها احساس هم دردی میکنیم و از بعضی دیگر خوشمان نمی آید. همدردی یا عصبانیت ما از این شخصیتها نه به خاطر زن بودن آنهاست که به خاطرشخصیت آن‌ها است، به خاطر رابطه آنها با زندگی و دیگران است. با ” نورا” احساس همدردی میکنیم چرا که فداکاری های بی دریغ و صادقانه اش از طرف شوهرش بی پاسخ می ماند. برای شجاعت او احترام قائلیم و به او حق میدهیم که خانه را ترک کند حتی بدون خداحافظی از بچه هایش.هلن بیوه آلوینگ در اشباح با اینکه در سالهای اولیه ازدواجش تصمیم جدائی از همسرش را داشته ولی با یک تشر کشیش از خواست خود کوتاه آمده است و برای احترام به ارزشهای اجتماعی تن به ادامه زندگی با شوهرش داده است و حالا همه چیز را به گردن دیگران می اندازد. او از پذیرفتن مسئولیت خودش در‌انتخاب” سوختن و ساختن”در زناشوئی اش سر باز میزند. او شجاعت” نورا” را ندارد که به رفاه اقتصادی پشت پا بزند و به دنبال یافتن «خود» برود.هلن زنی است پای بند به تعهد حتی اگر به زیان او باشد، او با تمام رنجی که شوهرش به او تحمیل کرده است هم چنان پس از مرگ او نیز با بنا کردن پرورشگاهی به نام او میخواهد از افشای چهره واقعی شوهرش جلوگیری کند تا دیگران همچنان باور داشته باشند که او مرد شریفی بود. هیچ یک از صفات هلن و” نورا” در” ربه کا وست” وجود ندارد،اوزنی است سنگدل بدون پایبندی به اخلاقیات جاری و یاغی علیه سنتها و ارزشهای منسوخ اجتماعی، ولی حاضر نیست در راه باورهایش دست به فداکاری بزند و ترجیح میدهد که دیگران را جلو بیندازد تا آرزوهای او را بر آورده کنند.” نورا” و هلن از تمناهای جسم سخنی به زبان نمی آورند، ولی ربه کا از تمناهای جنسی خود سخن میگوید.او زنی نیست که خود را وسیله‌ای برای ارضاء جنسی مرد بداند و یا مادینه ای که برای تولید بچه به وجود آمده است. ربه کا یک مبارز راه آزادی نیست، ولی از شرایط موجود کینه به دل دارد و به دنبال انتقام شخصی است. هِدا گابلر زنی است خود شیفته که دوست دارد شمع مجلس باشد و مردان پروانه وار دور او بگردند وهر گاه بیش از اندازه مجاز به او نزدیک شوند آن‌ها را بسوزاند. او زنی است متکبر، خود خواه و مکار که هیچ گونه همدلی با زنان دیگر نیز ندارد.برای او زنان دیگر موجودات ساده لوحی هستند که خود را پایبند مردان میکنند. هِدا آزادی عمل را تنها برای خود میخواهد. هِدا گابلر شخصیتی است بسیار پیچیده که با هر عمل او دچار حیرت می‌شویم، برای تماشاگرغیر ممکن است حدس بزند قدم بعدی او چه خواهد بود و در نهایت با خود کشی ناگهانی خود تماشا گر را در یک خلاء عاطفی قرار میدهد. نه میتوان او را دوست داشت و نه میتوان از او متنفر بود.
این چهار زن با چهار شخصیت مختلف، چهار زندگی مختلف و چهار گذشته متفاوت در یک چیز با هم مشترکند، تلاش برای رهائی از چهار دیواری خانه که آن‌ها را از آزاد بودن محروم کرده است. آنها به چهار روش مختلف، برای رسیدن به چهار شکل مختلف از رهائی تلاش میکنند که نشان از تولد انسان نوئی دارد که بر فردیت خود آگاه شده است و دیگر نمیخواهد در بند بماند.جمع شدن تدریجی همین حرکتهای انفرادی بود که سر منشاء جنبش های مختلف اجتماعی در قرن بیستم برای به دست آوردن حقوق مساوی با مردان شد.
17 ژانویه 2020
27 دیماه 1398
نمایشنامه هائی که نام برده شده است:
خانه عروسم و اشباح
نوشته هنریک ایبسن ترجمه مهدی فروغ
انتشارات زوار چاپ دوم 1387
روزمرس هلم
نوشته هنریک ایبسن مترجم: میر مجید عمرانی
نشر شور آفرین 1396
هِدا گابلر
نوشته هنریک ایبسن ترجمه مینو مشیری
بنگاه ترجمه و نشر کتاب 1351
ایبسن آشوب گرای
کاوشی در زمینه جامعه شناسی هنر
ا.ح آرین پور
انجمن تاتر ایران و مرکز نشر سپهر 1348

لینک جستار در زمانه


iنشانی های بیماری به سفلیس اشاره میکند
لینک نسخه تلویزیونی هدا گابلر با بازی اینگرید برگمن




۱۳۹۸ بهمن ۵, شنبه

تهران فلینی


                                                                 تهران فلینی                                                                                                                     
طرح فیلمنامه

صحنه اول ـ روز ـ لاله زارـ جمعه است
زمان اردیبهشت 1358
ساعت 5 صبح هوا تاریک روشن است. رفتگری خیابان را جارو میکند. جمشید(دانشجوی سینما 22 ساله) با دوربین 8 میلیمتری آخرین صحنه های مستندش را از لاله زار فیلمبرداری میکند. پرده های سر در تاترهای لاله زار کاملا تغییر چهره داده اند و انقلابی شده اند. صدای جارو کردن رفتگر موزیک متن صحنه است که گاه گداری با صدای بوق ماشینها در هم می آمیزد. از جمشید دور شده ام جلوی یکی از تاترها ایستاده ام گیشه باز میشود بهروز وثوقی گوزنها دارد چرت میزند پک عمیقی به سیگارش میزند میکروفون را روشن میکند و با همان صدای خمارمیگوید " بشتابید بشتابید، مرگ مجاهد، شکنجه گر ساواک و توبه رقاصه با یک بلیط، امشب و هر شب". سرش را بلند میکند و میپرسد با وفا چیکار داری؟ میگم یک بلیط میخوام. یک بلیط میخرم و داخل میشوم هیچ کس در تاتر نیست من تنها تماشاچی هستم. بازیگران که از بیکاری در صحنه نشسته اند و تخته نرد بازی میکنند از جا بلند میشوند زن بازیگر بلافاصله چادر سیاه به سر میکند و آماده بازی میشود. پیر مردی وارد صحنه میشود میگوید عزیز نمیشد تو حالا بلیط نمیخریدی؟ حالا ما مجبوریم برای تو تیارت در بیاریم. میگویم نه من برای تماشای تاتر نیامده ام برای تجدید خاطره آمده ام.
صحنه عوض میشود عارف قزوینی و گروهش بر صحنه می آیند و عارف میخواند:
از خون جوانان وطن لاله جانم لاله خدا لاله دمیده
و تصنیف ادامه پیدا میکند.
ـ کجائی بابا یک ساعته دارم دنبالت میگردم
صدای جمشید است که مرا از عارف جدا میکند.
جمشید: من کارم تمام شد فکر کنم شات های خوبی گرفتم برای پایان فیلم عالی میشه.
هوا بهاری است در طبقه دوم اتوبوس نشستیم تا خیابانها را از بالا ببینیم. آه این اتوبوسهای سبز چقدر خاطره به همراه دارند.

یک روز افتابی ـ تابستان سال 42 یا 43
من شش یا هفت سال دارم برای اولین بار به تهران آمده ام، پدرم اکیدا سفارش کرده که به هیچ وجه دست او را رها نکنم. به ساختمان پلاسکو میرسیم پدرم میگوید این ساختمان پلاسکو است بلندترین ساختمان تهران، سرم را بالا میگیرم تا همه ساختمان را ببینم اما سرم گیج میرود و نزدیک است که زمین بخورم پدرم متوجه میشود دستم را محکم میگیرد تا زمین نخورم. چقدر آدم در خیابانها است. چقدر ماشین در خیابانها هست. صدای جمشید است که میگوید رسیدیم. میدان بهارستان باید فیلم ها را برای ظهور به آلمان بفرستیم. به پستخانه میرویم به اطراف نگاه میکنم تصاویر شهدای انقلاب بر در و دیوار زده شده است. جمشید در صف می ایستد تا فیلم ها را بسته بندی کند. یکمرتبه میدان شلوغ میشود مردم جلوی مجلس تجمع کرده اند، دکتر مصدق از مجلس بیرون می آید و برای مردم سخنرانی میکند.

این میتواند شروع فیلمی باشد راجع به تهران به روایت من. جمشید یک مستند ساز است که فیلمهای مستندش را هیچ وقت منتشر نمیکند. ولی دنبال کردن او تکه های فیلم را به یکدیگر وصل میکند.فیلمهای او ثبت واقعیت است در زمان حال و رویاهای من سیری است در گذشته. با او میتوان در زمان نوسان داشت و بین حال و گذشته در رفت و آمد بود. با او میتوان به کاخ گلستان رفت و با کمال الملک نقاشی کرد، به شهر نو رفت و فلاکت را دید،کشته شدن ملک المتکلمین را دید، بر تپه های اوین تیرباران زندانیان را دید،به کاباره رفت و رقص جمیله را دید، شعبان جعفری را سوار بر کامیون دید،با تیمور تاش شطرنج بازی کرد، 17 شهریور در میدان ژاله بود، به خاوران رفت و....همزمان زندگی روزانه مردم را دنبال کرد.

آخرین صحنه فیلم راوی را نشان میدهد که با ماسک به دلیل آلودگی هوا در راه دربند از کوه بالا میرود، شدت آلودگی آنقدر زیاد است که مردم مثل اشباح در مه حرکت میکنند. در میان رهگذران نصر الهه کسرائیان را راوی شناسائی میکند.

راوی: نصر الله توئی
کسرائیان:آره
راوی: دوربینت کجاست، باید این وضعیت را ثبت کنی
کسرائیان: دیگه کار از کار گذشته بهتره فقط به همین لحظه فکر کنی. فردا روشن نیست.

    تصویر تهران از بالا که در آلودگی هوا ناپدید شده است.

پایان

لینک به نوشته در زمانه


۱۳۹۸ دی ۹, دوشنبه

داستایوقسکی

داستایوفسکی و رنج انسان بودن



فروید در مقاله داستایفسکی و پدر کشی می نویسد: "در شخصیت غنی داستایفسکی چهار بعد مختلف را میتوان از هم متمایز کرد: هنرمند خلاق،فرد روان رنجور، موعظه گر، مفسده جو. چگونه میتوان به ابعاد شگفت آور این شخصیت پیچیده پی برد؟ در واقع داسایفسکی دست کمی از شکسپیر ندارد، برادران کارامازوف عالی ترین رمانی است که تا کنون نوشته شده است و برای ارزش نهادن به قطعه مشهور "مفتش اعظم" که در ادبیات جهان کم نظیر است هر چه گفته شود کم است. افسوس که روانکاوی را یارای همآوردی با هنر خلاق نیست."(ترجمه حسین پاینده)
باید به فروید حق داد که درک شخصیت داستایفسکی کاری است بس دشوار و هم زمان باید اعتراف او را که روانکاوی توانائی همآوردی با خلاقیت هنری داستایفسکی را ندارد متواضعانه پذیرفت ولی روان شناسی از داستایفسکی بسیار آموخته است و هم چنان میتواند از او بیاموزد. در این نوشته تلاش خواهم کرد تا با نگاهی به منتخبی از آثار او تصویری از انسانی که او می بیند رسم کنم و همراه با داستایفسکی با عبور از دالانهای تنگ وتاریک ذهنیت نمونه هائی از شخصیت هائی که آفریده است تلاش کنیم که شاید او ما را به پستوها و سردابه های ظلمانی ذهن انسانها راهگشا شود تا با هم  پرده از انگیزه های پنهان و آشکار آنها در کنش های اجتماعی شان برداریم. پیش از آنکه او را در رمانهایش دنبال کنیم ضروری است که به چند اتفاق مهم در زندگی او اشاره کنم. فئودور داستایفسکی در سال 1821 متولد شد و در سال 1881 در شصت سالگی درگذشت. او که افسر ارتش بود در آپریل 1849 به جرم شرکت در یک جمع روشنفکری دستگیر و به اعدام محکوم شد. در 22 دسامبر 1849 به او چشم بند زدند و به همراه دیگران در برابر جوخه اعدام قرار گرفت، ولی چند لحظه قبل از اعدام فرمان تزار خوانده شد که محکومین مورد عفو ملوکانه قرار گرفته اند و حکم اعدام داستایفسکی به 5 سال زندان تبدیل شد. از 1849 تا 1854 محکوم به کار اجباری در زندان بود و یک سال نیز در تبعید در سیبری به سر برد.[1] بدون شک برای او تجربه قرار گرفتن در برابر جوخه اعدام و مرگ را با تمام وجود لمس کردن یک تجربه استثنائی بوده است. در رمان ابله از زبان پرنس میشکین داستان مردی را نقل میکند که قرار است اعدام شود و در پای چوبه دار چنین آرزو میکند "چه میشد اگر نمی مردم؟ چه می‌شد اگر زندگی به من بازداده می‌شد؟ آن وقت این زندگی برایم بی نهایت می‌بود و این بی نهایت مال من می‌بود از هر دقیقه آن یک قرن می ساختم و یک لحظه از آن را هدر نمیدادم. حساب هر دقیقه آن را نگه می‌داشتم تا یکی‌شان را تلف نکنم." زندگی در زندان و ذهن خلاق و پرسشگرش او را به سوی اندیشیدن و تلاش برای شناختن انسان سوق داد. کتاب "خاطرات خانه اموات" شرح زندگی او و تجربه هایش در زندان است، اما این کتاب یک گزارش خبری از وضع زندان نیست که توصیفی است موشکافانه از شخصیت انسانهائی که نه به اختیار خود بلکه به اجبار به زندگی با یکدیگر محکوم شده اند. همین اجبار با یکدیگر زیستن زندان را به محیطی برای بقاء تبدیل میکند، محیطی که هر کس تنها به خود می اندیشد و زنده ماندن در شرایطی که، دیگری تنها میتواند گرگ تو باشد. در چنین شرایطی رفتار انسانها نه بر مبنای ارزش های جاری در جامعه، که بر مبنای غریزه بقاء شکل میگیرد. بزرگترین مشکل زندانی بودن این است که حق آزادانه انتخاب از زندانی سلب شده است. او نمیتواند زندان را ترک کند، او نمیتواند هم سلولی های خود را انتخاب کند، او نمیتواند غذای خود را انتخاب کند در یک کلام زندانی از آزادی محروم شده است. برای داستایفسکی زندگی در چنین محیطی جزء رنج چیز دیگری نیست." برای تحمل تمام بدبختی های این زندگی لعنت زده، نیروی جسمانی کمتر از نیروی اخلاقی مورد لزوم نیست" (خ ـ ص 334). آنچه را که در "خاطرات خانه اموات" میتوان اثر انگشت داستایفسکی نامید نگاه او به زندانیان و زندانبانان به عنوان انسان است. حتی زندانبانان نیز که ظاهرا آزاد زندگی میکنند خود زندانی شرایط اجتماع هستند. با اینکه در اولین سال دوران زندانی بودنش دیگر زندانیان که تقریبا تمامی آنان به دلایل بزه کاری و بسیاری به دلیل ارتکاب جنایت و قتل محکوم شده اند او را از خود نمی دانند و به گونه ای رفتار میکنند که او خود را در انزوا حس میکند با این حال داستایفسکی به خود اجازه نمی دهد که در جایگاه قاضی بنشیند و آنان را موجوداتی بی سر و پا خطاب کند. با دقت در خصوصیت های شخصیتی زندانیان آنها را توصیف میکند و روابط بین زندانیان را در محیطی بسته بدون اینکه خود را برتر از آنان بداند با دقت برای خواننده تصویر میکند.      
 " زندان ما در یک ضلع از قلعه‌ای نظامی و در کنار خاکریز قرار داشت. آیا هیچ شده از میان شکاف حصاری به جهان آزاد خداوند نگاه کنی به این امید که چیزی ببینی؟ ... محوطهٔ بزرگی را تجسم کن به‌درازای حدود سیصد متر و پهنای دویست‌وبیست متر که از هرطرف با حصار بلندی به‌شکلِ شش‌ضلعی نامنظمی محصور است، یعنی، درواقع، با حصاری از تیرهای سربه‌فلک‌کشیده که عمیقاً در زمین فرورفته‌اند و به‌وسیلهٔ الوارهایی، که به‌طور متقاطع به‌هم بسته شده‌اند و سرِ مخروطی‌شکل تیزی دارند، محکم درهم چفت شده‌اند. این حصارِ بیرونیِ زندان محسوب می‌شد. در یک طرف از حصار، دروازهٔ بزرگی بود که همیشه قفل بود و دیدبان‌ها در تمام شبانه ‌روز از آن محافظت می‌کردند. این دروازه فقط موقع رفت‌وآمد زندانی‌ها به سرِ کار باز می‌شد. در پس این دروازه دنیای روشن و آزاد و زندگی عادی و چیزهایی از این دست جریان داشت، اما زندانی‌ها، در این‌سوی حصار، آن دنیا را به‌گونه‌ای در ذهن می‌پروراندند که گویی افسانه است. این‌سوی حصار هم دنیای خاص خود را داشت، دنیایی که به هیچ دنیای دیگری شبیه نبود و قوانین مخصوص خود را داشت و پوشش و آداب و رسوم خاص خود را می‌طلبید: خانهٔ مردگانی زنده با زندگی‌ای که شبیه به هیچ زندگی دیگری در هیچ کجا نبود و مردمی متفاوت داشت. این است آن گوشهٔ خاصی که من به توصیفش می‌پردازم.(یاداشتهائی از خانه مردگان ترجمه سعیده رامز)
زندانی که داستایفسکی توصیف میکند در سیبری واقع شده است اما موقعیت جغرافیائی این زندان در روسیه قرن نوزدهم نسبت به زندانیانی که در آن به سر می برند از اهمیتی درجه دوم برخوردار است. محکومینی که در این زندان از آنها بیگاری کشیده میشود جمع ناهمگونی انداز دزدان، کلاه برداران، قاتلان و غیره که اگر داستایفسکی زندانی نمی شد امکان اینکه با چنین افرادی هم صحبت شود تقریبا غیر ممکن بود و حالا محکوم شده بود که با آنها زندگی کند. اما همین زندان به او این فرصت را می دهد تا انسان را  در یک شرایط استثنائی آن چنان که هست نه آنچنان که ادعا می کند کشف کند."جهانی که تا آن موقع از وجودش به کلی بی خبر بودم – ناگهان بر من منکشف گردید و من با توجه و علاقه زیاد نکات عجیب و غریبی راجع به اشخاصی که مردم عادت دارند آنها را نخاله و مطرودین اجتماع بخوانند در آن یافتم"(خ ـ ص 18). زندان نماد قدرت سیاسی است، مکانی است که انسانها را در آن به بند می کشند چرا که قوانین را زیر پا گذاشته اند. نوع مجازاتی که انتخاب میشود نمایانگر دیدگاه قدرت سیاسی به انسان است.غل و زنجیر بر پای زندانیان نهادن، بیگاری کشیدن از زندانیان، شلاق زدن آنها و محروم کردن آنان از هر نوع حقوق اجتماعی دیدگاهی بود که تنبیه را صحیح ترین راه تربیت خلافکاران میدانست، شرایطی که انسانها به آن واکنشهای متفاوتی نشان میدهند و این بستگی به شخصیت فردی زندانی دارد. یکی شرایط را می پذیرد و دیگری آن را نا عادلانه می یابد و یکی دیگر امکان دارد دست به طغیان بزند در حالیکه دوستش ممکن است تحمل این همه عذاب را نداشته باشد و خودکشی را راه رهائی بیابد."ممکن است یکی از محکومین مانند شمع بگدازد و ذوب شود در حالی که دیگری حتی خواب ان را ندیده بوده است که زندان چنین جای دنج و مسرت بخشی تواند بود و در آنجا  این همه دوستان و یاران موافق و دلشاد پیدا تواند کرد." (خ ـص 86)

 اگر در ساختار زندان زندانیان همگی اسیر حکومت هستند، در درون زندان وقتی زندان بانان به خواب میروند قوانین دیگری حکم فرما میشود ومبارزه قدرت در درون زندان برای بقاء شکل می گیرد. اگر در جامعه قوانین نوشته و نا نوشته قواعد بازی را تعیین میکنند و هر فردی با آگاهی بر رعایت این قوانین از سوی بقیه افراد جامعه میداند چگونه باید روابط خود را با دیگران تنظیم کند و با رعایت و شاید احترام به ارزشهای مرسوم در جامعه تلاش میکند تا از طرف دیگران پذیرفته شود، در زندان قوانین و ارزشهای پذیرفته شده در جامعه تنها ارزش صوری دارند چرا که زندان محل اسکان اجباری انسانهائی است که هیچ آرمان مشترکی با یکدیگر ندارند، با این حال باید برای بقاء در این بودن به اجبار با یکدیگر قواعدی بنا نهاد، زندانیان قوانین نا نوشته خود را دارند و تنها راه مجبور کردن دیگران به قبول این قوانین زور بازو است. در چنین شرایطی زندگی برای داستایفسکی جوان که پیشینه جنائی ندارد و از طرفی اجدادش از اشراف روسیه بوده اند و خود درطبقه متوسط شهری روسیه تربیت شده است همه چیز نا آشنا است برای او زندگی در زندان از یک سو فرصتی است برای کشف چهره های متفاوتی از انسان بودن و از سوی دیگر تجربه زیستن در شرایطی بسیار دشوار و یافتن توانمندی ها و ناتوانی های خود. او انسانی است"  تحصیل کرده و مهذب که دارای وجدان است و خطا و ثواب را تشخیص میدهد و محروم از احساسات لطیف انسانی نیست، دردی که مانند خوره قلبش را میخورد  به تنهایی کافی است او را بکشد و به وادی نیستی نشاند"(با کمی تغییر از خ ـ ص 86). داستایفسکی نه تنها در زندان به دیار نیستی کشانده نشد بلکه از نظر فکری رشد کرد و در این سالهای زندانی بودن بدون پیش داوری و قضاوت در باره انسانهائی که مجبور بود با آنها زندگی کند از آنها بسیار در مورد انسان آموخت. او در زندان  با زندگی واقعی مطرودین جامعه روبرو شد، جائی که هر چند دنائت، حسادت، انتقام، رذالت و بسیاری دیگر از صفتهای پست انسانی غذای روحی روزانه انسان است ولی هر از چند گاهی رایحه های زیبای جوانمردی، بخشش، مروت، دوست داشتن و دیگر احساسات لطیف انسانی نیز بروز میکند. برای مثال جشن کریسمس در زندان و ارزش عاطفی آن برای زندانیان، شبی که گویا همگی دوست دارند ببخشند و مهربان باشند. شبی که رابطه زندانیان و زندانبانان نیز انسانی میشود و یا همدردی و محبت پزشکان که زندانیان از آنان به نیکی یاد میکنند.
 شاید گفتن این حرف بیش از اندازه خشن و بیرحمانه باشد ولی وسوسه این پرسش قوی تر از آن است که آن را بیان نکنم: " اگر داستایفسکی صحنه اعدام شدن خود را تجربه نمیکرد و در سیبری به زندان با اعمال شاقه محکوم نمی شد، میتوانست داستایفسکی شود؟". آیا بدون چنین تجربه دردناکی میتوانست به خلق آثاری چون جنایت و مکافات، ابله، قمار باز و برادران کارامازوف که هر یک به نوبه خود از شاهکارهای ادبیات جهان هستند نائل آید؟ پاسخی قطعی برای این پرسش وجود ندارد ولی بدون شک زندگی در زندان و تبعید چهره دیگری از انسان را در برابر دیدگان او به نمایش گذاشت، انسانی چند ساحتی با زیبائی ها و زشتی های خود. انسانی با خودخواهی ها، خشونت ها، حسادت ها، نفرت ها، ترس ها، عشق ها، آرزو ها، شجاعت ها، شادی ها و مهربانی های خود که در شخصیتهای رمانهای او برای ما زنده میشوند. انسانی که هم زمان پلیدی و نیکی را میتواند در خود داشته باشد. راسکلنیکوف در جنایت و مکافات تنها جوانی با دستان خون آلود که دچار عذاب وجدان شده است نیست، او یک قاتل بی رحم نیست ولی مرتکب قتل عمد شده است و حالا تلاش میکند تا دلیلی برای دست زدن به این قتل بیابد تا بتواند خود را راضی کند. من نمیدانم که واژه مکافات دقیقا مترادف واژه روسی در عنوان کتاب است یا نه، چون  در عنوان دانمارکی و انگلیسی کتاب واژه ای که انتخاب شده است مترادف واژه مجازات در فارسی است که توانائی کشیدن بار مکافاتی را که راسکلنیکف گرفتار آن است ندارد. مجازات بیشتر جنبه بیرونی دارد، امری است که جامعه و یا مذهب بر فرد تحمیل میکند تا جزای عمل خلاف خود را ببیند، اما مکافات گوئی تنبیهی است که از درون بر ما چیره میشود و هیچ راهی برای رهائی آز ان نداریم. نیروئی ناشناخته از درون مثل خوره به جان آدم می افتد تا مکافات شری را که انجام داده ایم بکشیم. داستایفسکی در زندان با جانیانی برخورد کرد که مرتکب جنایات وحشتناکی شده بودند اما از کرده خود پشیمان نبودند و خیلی راحت به زندگی ادامه میدادند، این عدم حس مسئولیت در برابر دیگری تعجب او را بر انگیخت و برای او معمائی بود.

 راسکلنیکف اما هر چه تلاش میکند تا خود را از مکافات جنایتی که مرتکب شده است رها سازد موفق نمیشود. هر چند او به دلیل تنگدستی و رفع احتیاج مالی خود دست به سرقت زده است و همه چیز برنامه ریزی شده بوده است به غیر از ورود غیر منتظره خواهرِ مقتول که او نیز به دست راسکلنیکف کشته میشود، بقیه ماجرا طبق نقشه پیش رفته بود، ولی او دچار آن چنان اضطراب و وحشتی شد که هرچه را که سرقت کرده بود چونان اشیائی ناپاک در زیر سنگی پنهان کرد. سرقت و قتلی که مرتکب شد مشکل مالی او را حل نکرد ودر عوض همه چیز به کابوسی وحشتناک برای او تبدیل شد که هر لحظه چون پتک بر سر او میکوفت و به او یاد آوری میکرد که او انسان پستی است. اگر بگوئیم او دچار عذاب وجدان شده بود همه ابعاد این جنگ نا برابر را بیان نکرده ایم، او از جنایتی که مرتکب شده است عذاب میکشد، او مرتکب گناهی بزرگ شده است اما نه در برابر خدا و کلیسا که در برابر انسان ها. هراس او بیش از آنکه از جزای الهی باشد از طرد شدن از جامعه انسانی است. او با اینکه سخت نیازمند پول است اندک پولی را که دارد برای برگزاری مجلس ترحیم مردی دائم الخمر که تنها یک بار با او در میکده ای صحبت کرده است می بخشد. مردی که دختر جوانش برای تامین معاش خانواده به تن فروشی تن در داده است. رنجی که راسکلنیکف بر جان دارد رنج انسانی است که نه می تواند همرنگ جماعت شود و نه داعیه آن را دارد که جماعت را به سوی یک جامعه آرمانی هدایت کند. او سرگردان است واز قتلی که مرتکب شده است در عذاب، نه میتواند آن را فراموش کند و نه می تواند به خود بقبولاند که آنکه به دست او کشته شد انسان نبود بلکه "شپشی پلید و مضر" بود. سونیا دختری که تن خود را به فروش میگذارد تا خواهر و برادر نا تنی اش از گرسنگی نمیرند یک مسیحی مومن است که تن دادن به گناه را تنها راه چاره یافته است. هر چند داستان حول محور یک شخصیت یعنی راسکلنیکف بنا شده است اما دیگر افرادی که در داستان وارد میشوند سیاه لشگر نیستند که برای پر کردن فضای خالی به میدان آورده شده باشند، داستایفسکی با مهارت یک نقاش پرتره شخصیت هر یک از کسانی را که وارد داستان میکند به تصویر میکشد و با کند و کاو در گذشته آنها ما را نه با یک نام و یا موجودی گذرا که با انسانی با تاریخچه ای از آرزوها، موفقیتها و شکستها روبرو میکند بی آنکه شکل گیری شخصیت آدمها را در سطح روابط ساده علت و معلولی تنزل دهد. 

این شیوه معرفی اشخاص را در آغاز کتاب ابله و معرفی "پرنس لی یو نکلایویچ میشکین" به وضوح می بینیم. از همان آغاز رمان با گذشته او و راگوژین خیلی خوب آشنا میشویم. "پرنس میشکین" شخصیت مرکزی ابله است و همانند جنایت و مکافات داستان حول محور شخصیت اصلی بنا میشود ولی تنها زندگی او نیست که در داستان پرداخته میشود بلکه او مهره مفقود شده ای است که بدون او دیگران نمیتوانستند یکدیگر را بیابند. او که پس از سالها زندگی در خارج از کشور به ناچار به روسیه برگشته است چونان موجودی است فضائی که هیچ درک واقع بینانه ای از روابط اجتماعی و انگیزه های دیگران در برقراری روابط با یکدیگر ندارد. او نه تنها دروغ نمیگوید که نظرش را در مسائلی که پیش می آید همانگونه که فکر میکند به زبان می آورد بی آنکه حرفهایش را در لفافه بپیچد. برای او دیگران انسانهای شریفی هستند و حتی در کارهای زشت آنها نیت خوبی می بیند و همین صداقت ساده لوحانه است که او را در چشم دیگران ابله نشان میدهد. او کودن نیست، ولی در روابط اجتماعی ابله است. او خیر خواه همگان است بی آنکه درک کند که دیگران تنها به منافع شخصی خود فکر میکنند و هر موقع که فرصتی بیابند میتوانند گوشت یکدیگر را نیز بجوند. او قلبی رئوف دارد و درد دیگران را حس میکند، مخالف حکم اعدام است و آن را خلاف فرمان "قتل مکن" از ده فرمان تورات میداند. مهربانی او برای دیگران احمقانه به نظر می آید و آن را به حساب بلاهت او میگذارند. در جامعه ای که همه برای به دست آوردن مقام سروری به دنبال به دست آوردن پول هستند، اندیشیدن به دیگران وخیر خواه دیگران بودن امری غیر واقعی و رویائی جلوه میکند.

 برادران کارامازوف آخرین رمان داستایفسکی بر خلاف دو رمانی که در اینجا مثال زدیم بر محور یک شخصیت نمی چرخد و در عوض محور داستان بر پدر کشی قرار گرفته است. پسر ارشد فئودور پاولوویچ کارامازوف که ثمره ازدواج ناموفق اول اوست دمیتری نام دارد و دو پسر دیگرش ایوان و آلکسی نتیجه ازدواج دوم اوست که با مرگ همسر دومش این ازدواج نیز خاتمه یافت. فئودور کارامازوف یک مالک خوش گذران است و نقشی در تربیت فرزندانش نداشته است. اسمیردیاکف که احتمال داده میشود فرزند نامشروع فئودور کارامازف باشد توسط خدمتکار وفادار فئودور کارامازوف بزرگ شده است. داستایفسکی با مهارتی بی بدیل شخصیت کارامازوف پدر و پسرانش را برای ما کالبد شکافی میکند.   سه برادر که هریک شخصیتی منحصر به فرد دارند و هر یک به راهی میروند که انتخاب شخصی آنهاست. دمیتری و ایوان هر دو از پدر خشمگینند ولی به دونحو مختلف، اگر دمیتری خشم خود را از پدر مخفی نمی کند و در برابر دیگران به وضوح میگوید که او را به قتل میرساند، ایوان این خشم را در درون خود نگه میدارد و با حفظ ظاهری احترام به پدر از بروز بیرونی نفرت خود از پدر جلوگیری میکند. الکسی که در بین برادران جوان ترین است برداشتی عرفانی از مسیحیت و عشق به دیگری را راه نجات خود یافته است. اسمردیاکف تمامی نفرت خود را در پس پشت چهره ای مطیع و خدمتگزار مخفی کرده است و نه در حرفهایش و نه در حالت صورتش نمیتوان تشخیص داد در درون او چه میگذرد.

انسان آنگونه که داستایفسکی می بیند
    

 زمانی که داستایفسکی رمان ابله را منتشر کرد به او ایراد گرفتند که این داستان با واقعیت فاصله زیادی دارد و خیال پردازی است این انتقاد داستایفسکی را خشمگین کرد و در جواب آنها گفت که "او واقع بین تر و واقعیت نگار تر از آنها است". داستایفسکی واقعیت را آن چنان که هست بیان میکند نه آن چنان که آرزو میکند. در هر سه رمانی که در این نوشته از آنها نام برده شده است انسانها در روابط اجتماعی و کنش اجتماعی متقابل شکل می گیرند تغییر میکنند و در زندگی یکدیگر تاثیر میگذارند. نبوغ داستا یفسکی دقیقا در نمایاندن پیچیدگی روابط انسانها و کارکرد این روابط در شکل گیری شخصیت افراد است. پرسش بنیادی در روابط بین انسانها همیشه این بوده است که دیگری برای من کیست؟ آیا دیگری هم خون من است، هم قبیله من است، هم شهری من است، هم وطن من است، و یا هم نوع من است؟ شاید هم گرگ من باشد.دیگری می تواند زندگی را برای من جهنم کند، میتواند بازجوی من باشد، میتواند شکنجه گر من باشد میتواند زندانبان من باشد میتواند جلاد من باشد. داستایفسکی تمامی این دیگران را در زندگیش تجربه کرده بود. اما دیگری می تواند یاور من باشد، هم درد من باشد، غمخوار من باشد،دوست من باشد و یا همراه من باشد. راسکلنیکف در باره سونیا از خود میپرسد"این یکی دیگر چه میگوید؟ مگر من برایش چه هستم؟ چرا میگرید؟". سونیا زنی که جامعه او را فاسد میداند فرشته نجات راسکلنیکف میشود و در برادران کارامازوف نیز پروشنکا که او هم از چشم جامعه زنی نجیب محسوب نمیشود جانانه از دمیتری دفاع میکند. داستایفسکی نظریه پرداز و یا فیلسوف نیست، اما نویسنده ای است که انسانها را در کنش اجتماعی آنها با دقت زیر زره بین میگذارد و قلم را به فکر سیال میسپارد تا هر آنچه که فکر میکند بر کاغذ بیاورد.[2] منبعی که فکر سیال او را تغذیه میکند واقعیت های جامعه، تجربه های شخصی او و توانائی او در کنار زدن صورتکهائی است که دیگران به ناچار به چهره زده اند تا روزگار بگذرانند. انسانها به دو گروه نیک و بد تقسیم نمیشوند، زندگی بر مبنای دو رنگ سیاه و سفید بنا نشده است چرا که در بین این دو رنگ طیف وسیعی از رنگهای دیگر وجود دارد که باید دیده شوند. گذشته هر فردی گهواره ای است که شخصیت او را شکل داده است و این گذشته همیشه بهشت برین نبوده است که در آن جویهای شیر و عسل روان باشد تا در سایه درخت سیبی بنشینی و حوریان بهشتی برایت چنگ بنوازند. پرنس میشگین از کودکی تحت سرپرستی دیگران قرار میگیرد و از بیماری صرع رنج میبرد، پدر راگوژین یک بازاری حریص است که او را به خاطر پول به شلاق میکشد، سونیا از طرف نا مادریش مورد تبعیض واقع میشود و پدرش بیشتر شیفته بطری مشروب است تا مسئولیت پدر بودن، ناستاسیا فیلپوونا با آغاز بلوغ جنسی اش به شکلی برده جنسی میشود. برادران کارامازوف هم از مهر مادری محروم بوده اند و هم از سایه پدری. دمیتری کودکی بیش نبود که مادرش آنها را ترک کرد و پدر آنچنان در عیاشی خود غرق شده بود که فرزندش را به کلی فراموش کرده بود. ایوان و آلکسی هم خیلی زود مادر خود را از دست میدهند و پدر آنها را نیز فراموش میکند. با چنین پدری میتوان با دمیتری و نفرتش از پدر همدردی کرد. خشونتی بس بی رحم در بطن جامعه جاری است، خشونتی که خود را در پس القاب و عناوین به ارث برده از جامعه فدودالی خود را پنهان کرده است. داستایفسکی نویسنده ای است شهرنشین و آنچه که میبیند روابط انسانها در شهر است، در روزگاری که فردیت در حال تولد است. هر کس تنها به خود فکر میکند و دیگری تنها وسیله ای است برای رسیدن به هدف. همبستگی واژه ای است نا آشنا و خشونت در شکلهای مختلف خود امری است بدیهی. آگاهی بر این خشونت افسار گسیخته در رفتار انسانها با یکدیگر است که داستایفسکی را به سوی ایمان به خدا سوق میدهد تا با روایتی انسانی از اخلاق مسیحی بر این حجم عظیم پلیدی افسار بزند. در برادران کارامازوف میپرسد " آخر بر سر آدمها چه می آید؟بدون خدا و زندگی جاودان؟ آن وقت دیگر هر چیز مجاز میشود، میتوانند هر کاری دلشان خواست بکنند" (ص 828) و در همانجا حساب خدا را از کلیسا جدا میکند، کلیسا در هیبت مفتش اعظم ظهور میکند،تا مسیح را که به زمین بازگشته است بازجوئی کند. بازجو از مسیح می پرسد برای چه برگشته ای؟ و در ادامه بازجوئی میگوید "اما فردا محکومت خواهم کرد، و همچون بد ترین رافضی بر دار خواهمت سوزاند. و همان مردمی که امروز بر پایت بوسه میزدند، فردا به یک اشاره از من خواهند شتافت تا خیمه های آتشت را تلنبار کنند. این را میدانی؟ و در همان حال که لحظه ای هم چشم از زندانیش بر نمیگرفت، اندیشناک و با فراست افزود: " آری شاید هم بدانی".(ص 352) هر چند در زندگی، انسانها به طور اتفاقی بر سر راه یکدیگر قرار میگیرند ولی این تقابل های بین فردی  اگر چه در ظاهر اتفاقی هستند و از نظم خاصی تبعیت نمیکنند ولی با ساختار فرهنگی جامعه آن چنان در هم تنیده شده اند که از یکدیگر قابل تفکیک نیستند. پرنس میشگین و راژوگین کاملا اتفاقی در یک واگون درجه سه قطار در زمستانی سرد با یکدیگر آشنا میشوند بی آنکه تصور کنند که این آشنائی زندگی آنها را آن چنان در یک دیگر خواهد تنید که تنها با به قتل رسیدن ناستاسیا فیلوپوونا از بند یک دیگر رهائی خواهند یافت. گوئی زندگی میز قماری است که چرخش تاس آدمها را به طور اتفاقی بر سر راه یکدیگر قرار میدهد و همه چیز بستگی به این  دارد که تاس ما خوش بنشیند، چرا که در هر صورت همه چیز یک قمار است. شاید به خاطر چنین بینشی بود که او چندین بار زندگی اش را در قمار باخت. برای داستایفسکی زندگی تنها رنج است رنجی که باید به دوش کشید. "الان آن چنان قدرتی در خود دارم که به نظرم میتوانم هر چیزی را تحمل کنم، هر رنجی را، فقط برای اینکه بتوانم به خودم بگویم و تکرار کنم که " هستم" در میان هزاران عذاب – هستم"( ص 832) میتوان این جمله را اینگونه نیز نوشت " من رنج می برم پس هستم". اما این جمله این خطر را در بر دارد که از آن برداشت خود آزاری شود. در حالیکه رنجی که او میکشد جسمی نیست و از آن لذت نمی برد بلکه چون می اندیشد رنج می برد. دانائی رنج به همراه دارد. شاید برای تحمل سنگینی  این رنج بود که داستایفسکی به مسیحیت پناه برد.   

لینک مقاله در زمانه
  
مفتش بزرگ 
https://www.youtube.com/watch?v=om6HcUUa8DI   



[1] هدف این مقاله بررسی زندگی و سیر تحول ادبی داستایفسکی نیست.  در این رابطه مقالات و کتابهای بسیاری وجود دارد از آن جمله میتوان به کتاب "داستایفسکی، جدال شک و ایمان از ادوارد هلت کار، ترجمه خشایار دیهیمی مراجعه کرد
[2] داستایفسکی رمانهایش را به شکل داستانهای پاورقی در روزنامه ها منتشر میکرد

۱۳۹۸ آذر ۱۴, پنجشنبه

انسان نا به هنجار


کسب و کار ایشان مرگ است


پیش در آمد
این روزها همه جا خبر از اعتراض مردم و کشتار مردم است. از شیلی تا عراق، لبنان، فرانسه و ایران. در اخبار به راحتی تعداد کشته شدگان را می‌گویند. گویی مرگ نیز کسب و کاری است برای بعضی ها. لباس‌های ویژه نیرو‌های ضد شورش، اسلحه‌‌های مختلف برای سرکوب و آخرین دست آورد‌های فن آوری برای شناسایی و شنود مردم همگی به یک کسب پر در آمد تبدیل شده‌اند. این وضعیت برای من تداعی عنوان رمانی شد به نام «مرگ کسب و کار من است» اثر روبر مرل که احمد شاملو آن را ترجمه کرده است. هر چند نمی‌‌توان شرایط امروز جهان را با آلمان در جنگ دوم جهانی مقایسه کرد ولی در یک نکته پرسش یکسانی را در هر دو زمان می‌‌‌توان مطرح کرد و آن مسئولیت فرد در برابر اجرای فرمان مافوق است. هیچ تفنگی خود به خود به قلب انسان دیگری شلیک نمی‌کند مگر اینکه انسانی ماشه را بکشد.
رمان با الهام از واقعیت

در مقدمه کتاب مترجم توضیح می‌‌‌دهد که شحصیت اصلی داستان، رودلف لانگ، کسی نیست جز «رودلف فرانتس هوس» یک جلاد مدرن که در سال ۱۹۴۶ به جرم سر به نیست کردن دو و نیم میلیون انسان به دار آویخته شد. هر چند نمی‌توان به یک رمان، از آنجا که ترکیبی از روایت ذهن سیال با واقعیت‌‌های زندگی است، همچون سندی برای تحلیل زندگی یک فرد مراجعه کرد، ولی می‌‌‌توان از سیرتحول شخصیت اول داستان پرسشهایی را که در بطن داستان وجود دارد به چالش کشید، با این امید که طرح آنها ما را به سوی پاسخی در خور رهنمون شود.
داستان در آستانه حنگ جهانی اول در سال ۱۹۱۳ در آلمان آغاز می‌‌‌‌شود و با شکست فاشیسم و دستگیری رودلف لانگ در مارس ۱۹۴۶ پایان می‌‌‌‌یابد تا ما چگونگی شکل‌گیری شخصیت یک جلاد مدرن را دنبال کنیم. در فصل‌های آغازین کتاب با شیوه تربیت در یک خانواده مسیحی کاتولیک مقید به آئین کلیسا آشنا می‌‌‌‌شویم و با پدری سخت‌گیر که اطاعت از فرمان‌‌های کلیسا را برای خود و فرزندانش به ویژه پسرش رودلف امری لازم الاجرا می‌‌‌داند و خود را مسئول می‌‌‌‌داند که پسرش فرایض مذهبیاش را به جا بیاورد. اطاعت از پدر برابر است با اطاعت از فرامین الهی. با اینکه در همان اوان نوجوانی رودلف ایمانش را از دست می‌‌‌دهد با این حال باورش را به اطاعت از دست نمی‌دهد. دوران نوجوانی او هم‌زمان می‌‌‌‌شود با شروع جنگ جهانی اول و تلاش پی گیر او برای رفتن به جبهه. سر انجام با کمک یک افسر ناسیونالیست موفق می‌‌‌‌شود به جبهه برود تا در راه مام میهن بجنگد. با شکست آلمان، سر شکسته به وطن باز می‌‌گردد، به آلمانی شکست‌خورده و محیطی مناسب برای رشد ناسیونالیسم افراطی. در سال‌های بعد از جنگ و رشد بیکاری و فقر در آلمان گروه‌‌های فاشیستی به تدریج شکل می‌‌گیرند و با تقدس گرایی ملی و تبلیغ برتری آلمانی بودن بر هر چیز دیگری مأمنی می‌‌‌شوند برای افرادی چون رودلف لانگ که تنها با اطاعت از امری مقدس می‌‌توانند به زندگی خود معنی دهند. پس از به قدرت رسیدن فاشیستها مراتب ترفیع در سیستم را طی می‌‌کند. مسئولیت برپایی اردوگاه آوشویتس را به او می‌سپارند تا روند نابودی یهودیان را سرعت بخشند، و او همچون سربازی مطیع با به کار گیری آخرین دستاورد‌های فنی کوره‌‌های آدم سوزی بر پا می‌‌‌کند تا آرزوی رهبر را به شکل احسن برای نابودی یهودیان بر آورده کند.
هدف این نوشته نه نقد ادبی که طرح پرسشهایی است بر مبنای این رمان برای درک چکونگی شکل‌گیری شخصیت چنین فردی.
در رمان ما با ‌شخصیتی آشنا می‌‌‌شویم که فاقد حس همدردی با دیگر انسان‌ها است. با انسانی روبرو هستیم که برای او پیروی از ایمان بر به کار گرفتن خرد مقدم است. او عادت به اندیشیدن و شک کردن ندارد و تنها در اطاعت از اوامر است که احساس امنیت می‌‌کند. از بطن رمان می‌‌توان چنین برداشت کرد که پرورش در یک خانواده کاتولیک و پدری بسیار سخت‌گیر و متعصب ریشه اصلی شکل‌گیری چنین شخصیتی است که در شرایط خاص زمان خود امکان این را یافت که در سلسله مراتب یک حزب اقتدار گرای تمامیت خواه ترفیع یابد و تجسم یک جلاد مدرن شود.
نخستین پرسشی که پیش می‌‌‌آید این است: آیا می‌‌توان خانواده را مسبب اصلی شکل‌گیری چنین شخصیتی دانست؟
برای پاسخ به این پرسش باید بدانیم در باره کدامین خانواده صحبت می‌‌کنیم. خانواده با ساختار امروزی آن پدید‌های است متعلق به جهان مدرن که در گذشته وجود نداشته است. خانواده در جامعه فئودالی ساختاری کاملاً متفاوت با خانواده در جامعه مدرن داشته است. آنچه امروز از آن با عنوان کانون خانواده نام می‌بریم و در غرب از پدر، مادر و معمولاً دو فرزند تشکیل شده است به خاطر ضرورت‌های جامعه صنعتی و نیاز بازار کار به اشتغال زنان بود که شکل گرفت. با شکل‌گیری چنین خانواد‌های بود که تربیت کودک به عهده پدر مادر قرار گرفت. همچنین ضرورت ایجاد کودکستان و شیر خوارگاه برای نگه داری از کودکان شکل گرفت تا مادران بتوانند بر سر کار بروند. گذار از ساختار کهنه به نو تغییری است که به تدریج و در روند تغییرات اقتصادی ضرورت پیدا می‌‌کند ولی این به آن معنی نیست که همه چیز بدون مقاومت کهنه در برابر نو و پذیرش بدون قید و شرط هر تغییر نویی صورت می‌‌‌پذیرد، به ویژه سرسختی و مقاومت فرهنگ کهنه در برابر ارزشها و باور‌های جدید می‌‌تواند برای هر جامعهای چالش بر انگیز باشد که نحوه پرورش و تربیت کودکان که ریشهای عمیق در فرهنگ دارد می‌‌تواند به سنگرمستحکمی برای مقاومت کهنه در برابر نو تبدیل شود. جامعه مدرن با آزادی فردی عجین شده است و همین دیدگاه ضرورت شکل دیگری از تربیت کودک را ایجاد می‌‌کند. "کودکی" به آن صورت که ما می‌‌شناسیم در قرون وسطی وجود نداشته است. در روستاها بچه‌ها با خاک و گل بازی می‌‌کردند وتنبیه بدنی و استفاده از کار کودکان امری بدیهی بود. رفتن به مدرسه و نشستن پشت نیمکت درس برای همگان، پدیده‌ای متعلق به جامعه مدرن است. هر چند مدرسه نقش مهمی در آموزش کودکان بر عهده دارد ولی خانواده بزرگترین نقش را در شکل‌گیری شخصیت کودک ایفا می‌‌کند. شکل روابط درونی خانواده نمایانگر بینش آن خانواده به روابط انسانی است که کودکان بی‌آنکه حق انتخاب داشته باشند آن را می‌آموزند. آموزه‌های خانواده همیشه با فرهنگ رسمی همسو نیست و می‌‌تواند فرهنگی موازی با فرهنگ غالب در جامعه را به پیش ببرد. این فرهنگ موازی می‌‌تواند در یک جامعه مستبد کودکان را با فرهنگ مدارا و نوع دوستی پرورش دهد و یا در جامعه مدرن با تقدیس گذشته به نشر فرهنگ ارتجاع دامن بزند. در هر دو مورد، مسئله این است که کودکان خود انتخاب نکرده‌اند در چه خانواد‌ه ای قدم به این جهان بگذارند. نقش پدر در خانواده و رابطه پدر با فرزندان به ویژه رابطه پدر و پسر رابطه ای است بسیار پیچیده که تأثیری بنیادی در شکل‌گیری شخصیت پسران، این مردان آینده جامعه دارد. هر چند خانواده نقشی تعیین کننده در پرورش و شکل‌گیری شخصیت فرد دارد ولی شرایط اجتماعی که کودک در آن رشد می‌‌کند نقش به سزایی در جهت دادن و ایجاد انتخاب بین امکان‌های متفاوت در آینده و دوران جوانی شهروندان خود دارد. در یک جامعه به سامان با امکان انتخاب آزاد در فرا گرفتن حرفه و دانش و آزادی در انتخاب کار و شغل، میدان برای یکه تازی افراد نابهنجار آن‌چنان باز نیست که بتوانند ازقدرت سوء‌استفاده کنند. در چنین جامعهای امکان اینکه افراد قدرت طلب با نیت‌های پلید بتوانند قدرت را تماماً در اختیار بگیرند به حد اقل می‌‌رسد، هر چند که این غیر ممکن هم نیست.
ذوب شدن دررهبر
روبر مرل در به تصویر کشیدن زندگی رودلف لانگ، نقش خانواده و شرایط نابهسامان زمانهای را که امکان صعود چنین آدمکشی را در دستگاه دولتی فراهم می‌‌کند به خوبی بیان می‌‌کند. در پایان برای ما این پرسش پیش می‌‌‌آید که: چگونه می‌‌‌شود انسانی به این حد از شقاوت برسد که کشتن میلیون‌ها انسان برایش وظیفه باشد، کسب و کار باشد؟ آیا تنها اطاعتپذیری و اجرای اوامر فرمانده منشاء این همه شقاوت است؟ آیا هیچ نوع انگیزه فردی در این جنایت وجود ندارد؟
فروید در کتاب "روان‌شناسی تود‌ه ای و تحلیل اگو" به بررسی رابطه فرد و توده می‌پردازد و به این مسئله اشاره می‌‌کند که زمانی که فرد جذب توده می‌‌‌شود رفتارش کاملاً تغییر می‌‌کند، پیوستن به توده بهترین مخفیگاه برای فرد است تا آرزو‌های سرکوب شده خود را بروز دهد بی‌آنکه مورد باز خواست قرار گیرد.
نکته مهمی که فروید به آن می‌‌‌پردازد هم ذات پنداری فرد با رهبر است، رهبری که تجسد ایده‌آل فرد می‌‌‌شود وبا ذوب شدن در رهبرمامنی می‌‌‌یابد تا به آرزو‌های سرکوب شده در ناخود آگاه خود جامه عمل بپوشاند.
فروید در سال ۱۹۲۱ با انتشار "روان‌شناسی تود‌های و تحلیل اگو" خطر به قدرت رسیدن فاشیستها را پیش‌بینی کرده بود. در این زمینه او تنها نبود. هنرمندانی هم که با شاخک‌های حسی خود خطر را حس کرده بودند کم نبودند. سینمای آلمان که دوران طلایی خود را سپری می‌‌کرد، در این زمان شاهکار‌های ماندگاری به جا گذاشت که در آن‌ها هراسی پنهان از به قدرت رسیدن دیوانهای را می‌‌توان دید. در این فیلمها "قدرت ستمگرانه در شکل ملموس اجتماعی آن تصویر نمی‌شود، بلکه به عنوان موجودی اسرار آمیز نشان داده می‌‌‌شود که دارای قدرتی جادویی است و در تاریکی فعالیت دارد و شخصاً زیر فشار روانی است."1 "مطب دکتر کالیگاری" (۱۹۲۰) و "وصیت‌نامه دکتر مابوزه" (۱۹۳۳) هر یک هراس از روحی پلید، مرموز و ناشناخته را که می‌‌‌رود تا بر همه چیز مسلط شود را به تصویر می‌‌کشند. این هراس سرانجام با به قدرت رسیدن فاشیستها چهره‌ای واقعی به خود می‌‌گیرد و رهبر حزب تجسد آمال و آرزو‌های سرکوب شده‌ میلیونها آلمانی می‌‌‌شود که با رهبر همذاتپنداری می‌‌کنند و او را تجسم آرمان‌های خود می‌یابند.
ذوب شدن دررهبر آزادی اندیشیدن را از فرد می‌‌گیرد و اطاعت از رهبر فراتر ازهر قانونی می‌شود. در چنین شرایطی میدان برای جولان افراد حقیری که نفرت، تنها نیروی محرکه آن‌ها است فراهم می‌‌شود. باند‌های آدمکش خود قانونگذار و مجری قانون می‌‌‌شوند و افرادی چون رودلف لانگ با به تن کردن یونیفورم و نصب سردوشی خود را متمایز از کل بشریت حس می‌‌کنند و با تلاشی خستگی ناپذیر و به کار گیری آخرین دستاورد‌های فنی زمان خود کوره‌‌های مدرن آدم سوزی بر پا می‌سازند، بی‌آنکه حتی برای یک لحظه فکر کنند کاری که می‌‌کنند اشتباه است.
ناهنجاری شخصیتی

در اینجا لازم است که تفاوت بین دو مفهوم "ویژگی‌‌های شخصیتی" و "ناهنجاری شخصیتی" را مشخص کنیم تا بتوانیم کسی چون رودولف لانگ را بهتر بشناسیم و بدانیم با چه پدید‌های روبرو هستیم.
در مورد اول برای مثال می‌‌گوییم فلانی آدم متواضعی است یا دیگری آدم قاطعی است. تواضع و قاطعیت ویژگیهایی هستند که در آن افراد به چشم می‌‌خورند. طبعاً خصوصیات دیگری هم در این افراد هست که در شرایط مشخص خود را بروز می‌‌دهند. ممکن است فرد متواضع در برابر بی‌عدالتی خشمگین شود ولی این خشم نافی تواضع او نیست. نکته کلیدی در رابطه با ویژگی‌‌های شخصیتی این است که فرد از نظر عقلانی سالم است و بر آنچه انجام می‌‌دهد آگاه است و بین خیر و شر، درست و نا درست تمایز قائل است و در صورت انجام عملی اشتباه دچار عذاب وجدان می‌‌‌شود و مسئولیت اشتباه خود را می‌پذیرد. برای او دیگری نیز حق حیات دارد. ساختار شخصیتی او با وجود ویژگی‌‌های منحصر به فردش واحدی پیوسته و یکپارچه است؛ به زبان عامیانه یک روح است در یک بدن.
در مورد ناهنجاری شخصیتی ما با انسانی بیمار روبرو هستیم، انسانی که بیماری‌اش از حوزه روانشناسی خارج است و در موضوع روانپزشکی قرار می‌گیرد. واژه "سایکوپات2" (روان‌‌نژند) که از سال ۱۹۴۱ وارد دایره مفاهیم روان پزشکی شد سال‌های متمادی به شخصیت‌هایی گفته می‌‌شد که فاقد حس هم دردی و وجدان هستند، قاتلانی که از کرده خود پشیمان نیستند و کلاً جنایتکارانی که هیچ سویه ناروایی در اِعمال جنایت نمی‌بینند. اما شکست فاشیستها در جنگ دوم جهانی و افشای جنایت‌های آن‌ها پرسش‌های جدیدی را در حوزه علوم انسانی مطرح کرد. پدیده انحلال فرد در درون توده و حذف فردیت را فروید دوازده سال قبل از به قدرت رسیدن هیتلر دیده بود. نکته قابل تأمل شباهت عجیبی بود که بین وحشتی که فاشیستها با سرکوب بیرحمانه خود ایجاد کردند وهراسی که در فیلم‌های نامبرده به نمایش گذاشته میشد،هراس از اینکه موجودی دیوانه به قدرت برسد و دیوانگی امری عادی باشد.
در مورد آدولف هیتلر امروز به راحتی می‌‌توان گفت که او طبق تعریف "سایکوپات" بود، روان‌نژندی بود که توانست قدرت را به دست بگیرد. او همان رهبری بود که رودلف لانگ کمر خدمت به او را بسته بود و امر او برایش همان تقدسی را داشت که انجیل در کودکی‌اش. فروید این اطاعت محض را ناشی از این توهم می‌‌داند که "رهبری والامقام وجود دارد که با عشقی یکسان به تک تک افراد توده عشق می‌‌ورزد. همه چیز به این توهم بستگی دارد"3، توهمی که اگر از بین برود همه چیز به سرعت ازهم خواهد پاشید.
آدولف هیتلر بدون میلیونها نفر همچون رودلف لانگ نمی‌توانست کوره‌‌های آدم سوزی را بنا کند، رودلف یانگ هم به تنهایی نمی‌‌توانست فرمان هیملر را به واقعیت تبدیل کند. بدون مهندسان، کادر فنی، و هزاران نفر نیروی متخصص او هرگز نمی‌توانست کوره‌‌های مدرن آدم سوزی را بر پا کند.
دوباره به سینمای آلمان قبل از حکومت نازی‌ها بر می‌‌گردیم. سال ۱۹۲۷، در فیلم "متروپولیس"4 توده در قالب نیروی انبوه کار ظاهر می‌شود. کارگران موجوداتی شبیه عروسک‌های کوکی هستند که تنها باید کار کنند. و مردی صاحب تمامی شهر است، شهری با آدمهایی ماشین‌وار، که تولید می‌کنند و فرصتی برای فکر کردن ندارند.
فروید تحلیل خود را از انبوه انسانی با نقل قول‌های طولانی از کتاب "روان‌شناسی توده" اثر گوستاو لوبون آغاز می‌‌کند و تأکید می‌‌کند که هر چند با گفته‌‌های لوبون موافق است اما درک متفاوتی که او و لوبون از ضمیر نا خود آگاه دارند آن‌ها را از یکدیگر متمایز می‌‌کند. آیا توده موجودیتی خارج از افرادی که آن را تشکیل داده‌اند دارد و هم چون یک سیاه چال فضایی هر کسی را که از نزدیکی آن عبور کند در خود می‌بلعد؟ یا اینکه فرد با انگیزه‌های شخصی چه آگاهانه و چه نا خود آگاه به توده می‌‌پیوندد؟ "همه آنچه می‌‌خواهیم بگوییم این است که فرد در توده خود را در وضعیتی می‌‌‌بیند که به او اجازه می‌‌دهد از سرکوب محرک‌‌های غریزی نا خود آگاه دست بکشد. ظاهراً ویژگی‌‌های جدیدی که فرد از این پس از خود نشان می‌‌دهد تجلیات همان ناخودآگاه اند، نا خود آگاهی که همان‌طور که می‌‌دانیم حاوی همه گرایش‌های شرورانه ذهن آدمی است، ناپدید شدن خود آگاه یا حس مسئولیت در چنین شرایطی ما را با دشواری رو به رو نمی‌کند. ما مدت‌ها ست، مدعی ایم که هسته آنچه ناخودآگاه خوانده می‌‌‌شود «اضطراب اجتماعی» است."5
"آخرین خنده" یکی دیگر از فیلم‌های عصر طلایی سینمای آلمان است که سال ۱۹۲۴ ساخته شده است. آنچه فروید آن را اضطراب اجتماعی می نامد، می‌‌توان در این فیلم در سرنوشت دربان هتل دید که موقعیت شغلی خود را از دست می‌‌دهد و با از دست دادن یونیفورم دربانی منزلت اجتماعی‌اش نیز از بین می‌‌رود. همین اضطراب را در فیلم دیگری از فریتز لانگ با نام M که در سال۱۹۳۱ ساخته شده می‌‌‌بینیم. هراس تمام جامعه را در بر گرفته است. پلیس به دنبال قاتلی می‌گردد که دختر بچه‌ها را میرباید، جستجوی پلیس برای پبدا کردن قاتل مزاحم کار باند‌های تبهکار نیز شده است و همین سبب می‌‌‌شود که باند‌های مافیایی خود اقدام به یافتن این قاتل مرموز کنند تا از مزاحمت پلیس خلاص شوند ودر این کار موفق می‌‌‌شوند و خود برای محاکمه او دادگاه تشکیل می‌‌دهند. قاتل اعتراف می‌‌کند نمی‌تواند میل به کشتن کودکان را در خود کنترل کند و وکیل او می‌‌گوید بیمار است و باید درمان شود.
فضای اکسپرسیونیستی، خاکستری و نا مطمئن حاکم بر این فیلمها بازتاب شرایط روحی جامعه آلمان در آن مقطع زمانی است. در چنین زمانه‌ای توده انباشته از کسانی چون رودلف لانگ با جمع شدن در تشکل‌های حزب نازی‌ها از یک جمع عددی افراد به گروهی با کیفیتی ویژه تغییر ماهیت می‌‌دهد. در آن انبوه هر فرد تنها با ذوب شدن در جمع وبا به گورسپردن فردیت و عقل سلیم خود احساس قدرت می‌‌کند، قدرتی که به او این امکان را می‌‌دهد تا شرارتی راکه در ناخود آگاه خود سرکوب کرده است رها کند. برای او همذاتپنداری با افراد جمع و رهبر، پناهگاهی است که در آن دست به جنایت بزند، بدون اینکه خود را مسئول بداند، چرا که او تنها از فرامین پیروی می‌‌کند.
رودلف لانگ در دادگاه می‌گوید: "هیچ وقت به فکر نیفتادم که از اطاعت امر مافوق شانه خالی کنم."6 افرادی چنین فرمان بردار هم چون ارواح سرگردان به یکدیگر متصل می‌‌‌شوند تا طبق وصیت دکتر مابوزه با ایجاد هرج و مرج زمینه را برای بر قراری "امپراطوری بی پایان جنایت" مهیا کنند، چرا که بدون آن‌ها امپراطوری جنایت نمی‌‌تواند موجودیت پیدا کند.
انسان نا هنجار

آنچه قبلاً زیر عنوان "سایکوپات" ادراک می شد، امروز به کلی تغییر کرده است. ناهنجاری‌‌های شخصیتی تدقیق شده‌اند و هر یک نام خاص خود را دارند. در مورد رودلف لانگ وقتی از ناهنجاری شخصیتی نام می‌‌بریم با معیار‌های امروز می‌‌توان بیماری او را نژندی "شخصیت ضد اجتماعی"7 نامید. در اینجا بر روی استفاده از کلمه «بیماری» تأکید می‌‌کنیم تا بدانیم با یک بیمار روانی روبرو هستیم. مشکلی که در برخورد با این بیماران وجود دارد این است که آن‌ها نه تنها خود را بیمار نمی‌دانند بلکه مطمئن هستند که این دیگرانند که سالم نیستند.
هر چند نمی‌‌توان رودلف لانگ را کاملاً با «رودولف هوس» یکی دانست ولی می‌‌توان با تحلیل شخصیت او به تحلیلی از شخصیت جلاد واقعی آیشویتس دست یافت. دفاعیات او در دادگاه به خوبی نشان می‌‌دهد که با چگونه موجودی روبرو هستیم:
دادستان گفت:
این را از روی اظهارات خود شما می‌‌خوانم:
زن‌های یهودی غالباً بچه هاشان را به جای آنکه با خود به اتاق گاز ببرند زیر البسه شان مخفی می‌‌کردند. روی این حساب کوماندو‌های مخصوص ـ که از افراد زندانی تشکیل شده بود ـ دستور داشت تحت مراقبت اس اس‌ها توده البسه را بگردند و اگر بچه ای پیدا شد به اتاق گاز پرت کنند.
سرش را بلند کرد و پرسید:
این عین اظهارات شماست، نه؟
ـ بله
و اضافه کردم:
منتها باید یک نکته را تصحیح کنم.
با دست اشاره کوچکی کرد، و من گفتم:
عبارت من "بچه‌ها را پرت کنند" نبود: من گفته بودم”بچه‌ها را به اتاق گاز بفرستند”.
دادستان از روی بی حوصلگی گفت:
کلمه چندان اهمیتی ندارد.
و بعد ادامه داد:
آیا شما از رفتار این زن‌های بینوای بیچاره‌ای که به مرگ خودشان تن می‌‌‌دادند اما نومیدانه می‌‌کوشیدند جان بچه‌‌های شیر خوارشان را نجات دهند و در‌واقع آن‌ها را به آقایی و بزرگواری مقامات اردوگاه واگذار کنند، دلتان به رحم نمی‌آمد؟ متأثر نمیشدید؟
گفتم:
من نمی‌توانستم به خودم اجازه متأثر شدن بدهم. من دستور داشتم. بچه‌ها فاقد قدرت کار تشخیص داده شده بودند و من جز اینکه آن‌ها را با اتاق گاز بفرستم چار‌های نداشتم.
در ادامه محاکمه دادستان از او می‌‌پرسد که آیا او فرزندان خودش را دوست دارد و او می‌‌گوید بله و دادستان ادامه می‌‌دهد:
عشق به بچه‌‌های خودتان را با رفتارتان در حق بچه‌های یهودی چه‌جور با هم آشتی می‌‌دهید؟
لحظ‌های فکر کردم و گفتم:
هیچ ربطی به هم ندارند. رفتار من در اردوگاه رفتار یک سرباز بود، و البته در خانه رفتار دیگری داشتم.8


ما در اینجا با انسانی روبرو هستیم که فاقد حس همدردی با انسان‌های دیگر است. با انسانی که با برچسب زدن یک عنوان بر انسان‌های دیگر آن‌ها را دیگر انسان نمی‌شمارد وبا همین روش خیلی راحت چند میلیون انسان را راهی اتاق‌های گاز می‌‌کند.
اینکه این بیماری چگونه شکل می‌‌گیرد موضوع این مقاله نیست ولی لازم به یادآوری است که ما اینجا با انسانهایی بیمار روبرو هستیم که نه تنها باور ندارند که بیمار هستند بلکه یقین دارند که این دیگران هستند که احمقاند، هر چند به زبان نمیآورند. افرادی مثل رودلف لانگ در‌واقع نمونه احمق این بیماران هستند که خیلی راحت مجری اوامر نمونه‌های باهوش این بیماران می‌‌شوند. در‌واقع نمونه‌‌های باهوش این بیماران هستند که خطر ناک هستند، چرا که آن‌ها در آلت دست قرار دادن دیگران استاد هستند و هیچ وقت نیات واقعی خود را عیان نمی‌کنند. نمونه‌های با هوش این بیماران علاقه خاصی به ریاست و قدرت دارند و مدیریت و سیاست برای آن‌ها جذابیت خاصی دارد. در شرایط مناسب اجتماعی آن‌ها استعداد بالایی برای تهییج و فریب توده مردم دارند. آنان شخصاً دستانشان را به خون کسی آلوده نمی‌کنند ولی خیلی راحت فرمان کشتار صادر می‌‌کنند و افرادی چون رودلف لانگ فرامین را به حرکت در می‌آورند. این افراد قابل معالجه نیستند و تنها راه جلوگیری برای خنثی کردن آن‌ها منزوی ساختن آن‌ها است. آن‌ها در همه جا و در هر جامعهای وجود دارند.
پیوسته در مراسم اعدام
وقتی طناب دار
چشمان پرتشنج محکومی را
از کاسه با فشار به بیرون می‌‌ریخت
آنها به خود فرو می‌‌رفتند
و از تصور شهوتناکی
اعصاب پیر و خسته‌شان تیر می‌‌کشید
اما همیشه در حواشی میدان‌ها
این جانیان کوچک را می‌‌دیدی
که ایستاده‌اند
و خیره گشته‌اند
به ریزش مداوم فواره‌‌های آب9


1 تاریخ سینمای هنری، اولریش گرگور و انو پاتالاس، ترجمه هوشنگ طاهری.
2 psychopath
3 روانشناسی تود‌ه‌ای و تحلیل اگو، ص ۴۴
4 در باره فریتس لانگ، سازنده فیلم، نظر‌های متفاوتی وجود دارد و تفسیر‌های مختلفی از فیلم او شده است که موضوع این مقاله نیست.
5 روانشناسی تود‌های و تحلیل اگو ص ۱۹.
6 مرگ کسب و کار من است ص 366.
7 Antisocial personality disorder
8 مرگ کسب و کار من است ص 365ـ366
9 از شعر "آیه‌‌های زمینی" فروغ فرخزاد
لینک مقاله در زمانه https://www.radiozamaneh.com/478008