۱۴۰۱ مهر ۲۵, دوشنبه

پازولینی، سالو و قدرت


فراسوی پلیدی

نگاهی به خشونت عریان در فیلم سالو


به یاد ندارم که تماشای فیلمی با محوریت خشونت، کشتار و بی رحمی و یا افراد روان پریش که زجر، شکنجه و کشتن دیگری\دیگران برایشان امری لذت بخش است را نتوانسته باشم تا به انتها ببینم. هر چند تماشای این فیلمها لذت بخش نیست ولی از آنجا که مساله به عنوان امری استثنا از قاعده ارائه میشود تحمل آن را آسان می کند، چرا که در این فیلم ها اینگونه القاء می شود که این افراد بیمارانی هستند در برابر اکثریت انسانهائی که خواهان زیستن برادرانه در کنار دیگر انسانها هستند.برای نمونه میتوان از فیلمهای سام پکین پا (1)که به او لقب استاد خشونت داده بودند و یا سایکو(2) اثر هیچکاک یاد کرد.اما اولین بار که فیلم سالو(3) از پازولینی(4) را به تماشا نشستم پس از پانزده یا بیست دقیقه که از فیلم گذشت حال تهوع به من دست داد و از دیدن بقیه فیلم صرف نظر کردم. چند سال بعد تلاش مجدد من برای دیدن کامل فیلم با بروز دوباره همان حس مشمئز کننده با شکست مواجه شد تا اینکه  به تازگی ترجمه فارسی 120 روز سدوم یا مکتب لیبرتین"(5) در اینترنت در دسترس همگان قرار گرفت،ترجمه ای که با جمله »تقدیم به پازولینی« آغاز میشود و همین انگیزه ای شد تا این بار فیلم را که بر مبنای آن  کتاب ساخته شده است ببینم و خود را موظف کردم که فیلم را تا به پایان ببینم و موفق شدم. پازولینی با انتخاب سال 1944 برای شروع فیلم زمان داستان را از قرن هجدهم به دوران معاصر تغییر داده است، آخرین روزهای حکومت فاشیستها در ایتالیا، شاید همین تغییر زمان است که تماشای فیلم را دشوار میکند! شاید! در نقد های جسته گریخته ای که در باره این فیلم خواندم تمرکز بر روی سادیسم همچون یک بیماری جنسی که فرد تنها با آزار دیگری میتواند از رابطه جنسی لذت ببرد و پیوند این دیگر آزاری با فاشیسم نقطه مشترک آنها بود.هدف این نوشته نقد فیلم پازولینی نیست بلکه تلاش برای یافتن این پرسش است که چه تفاوتی بین نمایش خشونت در فیلم پازولینی با دیگر فیلمهائی از این نوع هست که حالت تهوع به انسان دست میدهد؟ در اواسط دهه نود میلادی یک روانشناس دانمارکی که در یکی از کشورهای آفریقائی به زنانی که در جنگ داخلی مورد تجاوز قرار گرفته بودند کمک میکرد در پاسخ به این پرسش که کارش باعث تغییر دیدگاهش  نسبت به انسان میشود یا نه گفت" من بر این باورم که همه انسانها ذاتا خوبند این شرایط زندگی است که آنها را به سوی بدی میکشاند" این سخن از زبان یک زن که به عنوان درمانگر، روایت های زنان بسیاری را که مورد تجاوز قرار گرفتنه بودند شنیده بود برای من شگفت آور بود. در آن روزها من نیز یقین کامل داشتم که انسان ها ذاتا نیک خواه یک دیگرند تنها این شرایط اجتماعی است که آز آنها موجوداتی دهشتناک و پلید به وجود می آورد. با باور کامل به ذات نیک انسانی کار روان درمانی را آغاز کردم. باید سپاسگزار کسانی باشم که در این سالها با اعتماد کامل روایت سختی ها و مرارتهائی که در زندگی کشیده اند را برای من روایت کرده اند، روایتهائی که هر یک رمانی بود منتشر نشده. از خلال این روایتها که هر یک معرف گوشه ای از روابط بین انسانی بود به تدریج در باور خود بر وجود" ذات نیک انسانی" شک کردم. آنچه روایت می شد از زبان اول شخص مفرد بود، از زبان شخصی که بخشی از زندگی خود را روایت میکرد. زندانیان شکنجه شده از خاورمیانه، آفریقا،بالکان و آسیا. زنانی که شاهد کشته شدن فرزندان خود بودند.جنگ، ویرانی و کشتار دسته جمعی،تجاوز و سوء استفاده جنسی در راه فرار و دیگر اشکال خشونت و تعدی جسمی، و این همه نه در عهد مغول که در زمان معاصر و دقیق تر درست در همین زمانی که من و شما زندگی میکنیم رخ داده است و می دهد. اما این »درنده خوئی« آنچنان که سعدی آن را مینامد به شهادت تاریخ همواره وجود داشته است و او که باور داشت بنی آدم در آفرینش از یک گوهرند به این باور رسید که آدمیان اسیر دیو مانده اند چرا که فرشته راهی به مکان آدمیت ندارد(6). سعدی آدمی را پند میدهد تا این درنده خوئی را در طبیعت خود بمیراند تا »آدمی« شود.اگر آنچه را که سعدی طبیعت آدمی می نامد به ذات آدمی ترجمه کنیم میتوانیم سخن سعدی را اینگونه تفسیر کنیم که حضور ذاتی بد سرشت که نتیجه در اسارت ماندن انسان در بند دیو است در وجود ما لانه کرده است و در این اسارت او پای بند شهوت شده است و رهائی از این شهوت راه رستگاری او برای آدمی شدن است چرا که" خور و خواب و خشم شهوت" ما را در ردیف حیوانات قرار میدهد. تقریبا پنج قرن پس از سعدی مارکی دوساد(7) در رمان "120 روز سدوم یا مکتب لیبرتین" که در زندان باستیل نوشته بود  نمود بیرونی حیوان صفتی "خور و خواب و خشم شهوت" را به عریان ترین شکل آن به رشته تحریر در می آورد و دویست سال بعد پازولینی آن نوشته را برای نمایش بر روی پرده سینما خلق میکند و چند روز بعد از اتمام تدوین فیلم به شکل فجیعی به قتل می رسد. نمایش فیلم او بر پرده سینما ممنوع میشود. تفاوت آنچه که پازولینی به نمایش میگذارد با آنچه که سعدی بیان می کند در عدم وجود آن دیوی است که به گفته سعدی انسان در اسارت او مانده است. برای پازولینی شکنجه و آزار دیگری برای لذت بردن زاده انسان بودن ماست.به نمایش گذاشتن خشونت بر روی پرده سینما ضرورتا به این معنی نیست که سبب ایجاد انزجار در ما شود. ما از اینکه قهرمان فیلم آدمهای شرور را میکشد و آنها را به سزای اعمالشان میرساند خوشحال میشویم و پیروزی قهرمان به ما احساس امنیت می دهد. روایت های هالیوودی از خشونت در اکثر موارد بر مبنای دوگانه جنگ نیک وبد قرار دارد و در نبرد بین اهورا و اهریمن ما جانبدار قهرمان فیلم که درجبهه اهورائی برای نجات ما ااهریمن دست به کشتار میزند هستیم و به همین دلیل پیروزی او در ما ایجاد مسرت و شادی میکند و از کشته شدن نیروهای شر نه تنها ناراحت که خوشحال هم میشویم. کارگردانهائی که از ایدئولوژی هالیوود پیروی نمی کنند از خشونت روایت دیگری را به نمایش می گذارند. اینگمار برگمان در فیلم »فانی و الکساندر«(8) از به کار گیری تنبیه بدنی برای تربیت کردن بچه ها از سوی نا پدری آنها که اسقف هم هست استفاده میکند تا شخصیت دیگر آزار و مستبد یک روحانی متشرع خشک اندیش را  به ما نشان دهد.او شهوت درونی اسقف را چنان واقعی به تصویر میکشد که در ما انزجاری عمیق از بی رحمی و سنگدلی این نماینده خدا بر روی زمین شکل می گیرد. برگمان شخصیت مردی را به ما نشان میدهد که از آزار دیگران برای وادار کردن آنها به تسلیم و فرمانبرداری لذت میبرد و در این راه خود را محق می داند چرا که ردای کلیسا بر تنش  به او این جایگاه را داده است که هرچه انجام می دهد در راه رضای خداوند است. برگمان شخصیت استیلا گر و دیگر آزار اسقف را همچون نوعی از انسان بودن به ما ارئه میدهد به گونه ای که ما از عمل او منزجر میشویم و هم زمان نمیتوانیم از او متنفر باشیم. برگمان برای نمایش خشونت از رگبار مسلسل و شتک زدن خون بر دیوار استفاده نمی کند ولی از بیانی واقع گرا بهره میگیرد،آن چنان واقعی که ما خشونت را لمس میکنیم. پازولینی در به تصویر کشیدن اثر مارکی دوساد به نمایش عریان خشونت بدون تن دادن به معیارهای قابل قبول جامعه وفادار می ماند. او با نمایش بدنهای برهنه ای که مورد تحقیر،آزار و استفاده شهوانی قرار میگیرند، تنها خشونت را به نمایش نمی گذارد، بدنهای برهنه ،نمایش عریان ذهن قدرتمندانی است که با شهوتی سیری ناپذیر قدرت را برای تسلط بر دیگران قبضه کرده اند تا از راه تسلط بر آنها صاحب جسم و روان آنها نیز بشوند. هدف صاحبان قدرت تصاحب دیگری است، قدرت وسیله ای است برای به تملک در آوردن دیگران تا آنها را از انسان به اشیاء تبدیل کنند و ازآنها همچون هر وسیله دیگری که در تملک خود دارند برای ارضای هوسهای شهوانی خودبهره بگیرند. شهوتی سرکش در ما برای چیرگی بر دیگری و تسلط بر دیگری وجود دارد که تنها با اعمال قدرت می توانیم نیازهای این شهوت را برآورده کنیم. شاید رو در رو شدن با چنین واقعیتی است که تماشای فیلم" سالو یا 120 روز در سدوم "را برای ما دشوار میکند. آنچه که پازولینی به ما نشان میدهد نه بدنهای عریان و شهوترانی، که عیان کردن انگیزه های واقعی قدرتمندان برای به دست گرفتن قدرت است. او در عیان کردن هدف قدرتمندان برای سازماندهی قدرت بی هیچ پرده پوشی به ما میگوید ساده لوح نباشید آنها می خواهند مالک جسم و روح شما شوند.میگویند که قدرت انسانها را عوض میکند در حالیکه باید گفت قدرت چهره واقعی انسانها را عیان میکند. اشتباه بزرگی مرتکب خواهیم شد اگر فاشیسم را تنها با صلیب شکسته و یهودی ستیزی بشناسیم. فاشیسم میتواند در هر لباسی ظهور کند، خود را خیر خواه همگان بنماید و یا همچون شخصیتهای کتاب مارکی دو ساد خود را لیبرتین(آزادی خواه) بنامد و ما را به خودی و بیگانه تقسیم کند، تنفر پراکنی کند قدرت را به دست بگیرد و ما را بازیچه امیال خود قرار دهد. جنگ به راه بیندازد تا ما یکدیگر را بکشیم.فاشیسم همچون ویروس عمل میکند وهر لحظه به شکلی در می آید تا از سپر دفاعی ذهن ما عبور کند و ما را به بردگی بکشد. پازولینی این میل سرکش و افسار گسیخته برای به دست گرفتن قدرت را نه استثنائی از قاعده که قاعده کلی برای قدرت ارائه میدهد،قاعده ای که مهربانی و عشق به هم نوع را به استثناء تبدیل میکند و همین استثناء است که ما را دچار وحشت میکند. در جائی که خشونت و کشتن دیگری قاعده است دیگر قهرمانی وجود ندارد و مرز اهورا و اهریمن از بین رفته است چرا که همه چیز در سلطه بی قید وشرط "پلیدی" است و در فراسوی این پلیدی انسان هائی قرار دارند که مست از باده قدرت از رنج دیگران لذت می برند. ما نه اسیر دیو که فرمانبردار پلیدی های انسانی خود هستیم و این همان حقیقتی است که تماشای فیلم سالو را برای ما ناخوشایند میکند. هر چند هیچ وقت مشخص نشد که چه کسی یا کسانی پازولینی را به قتل رساندند و به چه جرمی؟ شاید "جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد."

 لینک مقاله در تریبون زمانه: https://www.tribunezamaneh.com/archives/150404

David Samuel "Sam" Peckinpah-1 فیلمساز آمریکائی 1984 ـ 1925

Psycho- 2 اثر آلفرد هیچکاک 1960

Salo or the 120 Days of Sodom- 3 به کارگردانی پیر پائولو پازولینی 1975

1975 ـ 1922 Pier Paolo Pasolini- 4

- 5"120 روز سدوم یا مکتب لیبرتین" اثر مارکی دوساد ترجمه علی طباخیان

- 6اشاره به غزلی از سعدی با مصرع "تن آدمی شریف است به جان آدمیت"

- 7 Markis de Sade1814 ـ 1740

Fanny og Alexander- 8 اثر اینگمار برگمان 1982

 شر 

۱۴۰۱ فروردین ۱۸, پنجشنبه

Jeanne Dielman, 23 quai du Commerce, 1080 Bruxells

 

Jeanne Dielman

کانال 2 دانمارک شنبه ها از میان فیلمهای تاثیر گذار سینما فیلمی را برای نمایش انتخاب میکند که حدودا ساعتی به نیمه شب مانده را به پخش آنها اختصاص داده است. شنبه دوم آپریل 2022 نام فیلمی که در برنامه آمده بود را هرگز نشنیده بودم و نام کارگردان هم برایم نا آشنا بود. ژان دیلمان (Jeann Dielman)نام شخصیت اصلی فیلم و بخشی از نام فیلم بود. زنی تقریبا چهل ساله که شش سال پیش همسرش را از دست داده و اینک در آپارتمانی در بروکسل به همراه پسرش که در آغاز ورود به دوران جوانی است زندگی میکند. به تماشا نشستن فیلمی که هیچ چیز از پیشینه آن نمی دانی و هیچ نقدی را هم را در باره آن نخوانده ای این مزیت را دارد که فیلم را بدون پیش داوری و هر گونه انتظار ویژه دنبال می کنی. فیلم در سال 1975 میلادی ساخته شده است و زندگی روزانه ژان دیلمان را به تصویر می کشد. هر روز از زندگی او تکرار روز قبل است. صبحانه را برای پسرش آماده میکند،کفشهای او را واکس میزند، او را بیدار میکند و در ساعت معین که او راهی مدرسه میشود با او خداحافظی میکند.اتاق را مرتب میکند، برای خرید به بیرون میرود، غذا را آماده می کند و برای تامین هزینه زندگی، مردانی را در اتاق خواب خود می پذیرد.از کودک همسایه برای مدت کوتاهی نگهداری میکند، برای ناهار به ساندویچ کوچکی قناعت می کند. میز غذا را برای شام می چیند، به همراه پسرش شام میخورد و بعد از شام با هم در محیط  نزدیک خانه به پیاده روی می روند. کمی بافتنی می بافد، تخت خواب پسرش را آماده می کند به او شب به خیر می گوید و به اتاق خوابش میرود. روز بعد دوباره همه چیز دقیقا مثل روز قبل تکرار می شود. بین او و پسرش جملات کوتاه خبری رد و بدل می شود.در زندگی او همه چیز چون اجرای آئینی مذهبی هر روز تکرار می شود.



بیان ویژه کارگردان  

کارگردان با انتخاب دوربین ثابت ما را به تماشای تاتر دعوت میکند. او به جای اینکه دوربین را هم چون راوی آگاه بر همه چیز به گوشه و کنار زندگی این زن ببرد بیننده را به تماشای زندگی زن در قالب بندی ساکن که بیشتر به صحنه تاتر شبیه است دعوت می کند. تماشاچی صحنه زندگی ژان دیلمان میشویم و خیره میشویم به او که کارهای روزانه اش را انجام می دهد و همه چیز را تا حد امکان در زمان واقعی انجام آن میبینیم. اگر شستن ظرفها دو دقیقه زمان میبرد ما نیز دو دقیقه به تماشای ظرف شستن او می نشینیم.بی آنکه دوربین حرکت کند و یا تصویر نزدیک از ظرفها و شیر آب گرفته شود.ما حتی صورت او را هنگام شستن ظرفها نمی بینیم چرا که دوربین در پشت سر او قرار دارد و ما او را که ایستاده در برابر ظرفشوئی به کارش مشغول است میبینیم. به دلیل انتخاب چنین روشی طول زمان فیلم کمی از سه ساعت بیشتر است. هر چند در این سه ساعت هیچ حرکت هیجان انگیزی رخ نمی دهد و دوربین همواره بر روی سه پایه بدون حرکت قرار داده شده است و ضرب آهنگ فیلم به کندی زندگی روزانه است.با اینکه سکون بر صحنه های فیلم حاکم است ولی در فیلم چیزی هست که ما را میخکوب می کند.سکون دوربین ذهن بیننده را به حرکت در می آورد، با اینکه میدانیم هیچ اتفاق هیجان انگیزی در شستن ظرفها،مرتب کردن تخت خواب و پختن غذا رخ نخواهد داد ولی تکرار وظایف روزانه ما را به فکر وا می دارد.آیا او برای نجات از این یک نواختی کاری خواهد کرد؟ آیا از انجام هر روزه این وظایف خسته خواهد شد و زندگی را به شکل دیگری سامان خواهد داد یا شاید فردا دست به تنوعی بزند تا از این یک نواختی بیرون بیاید. به تدریج نگران او می شویم، شاید هم او ما را عصبانی میکند، شاید در یک نواختی زندگی او شباهتهائی با زندگی خود کشف میکنیم.شاید او ما را به یاد زنانی در اطراف خودمان می اندازد که همانند او هر روز زندگی شان تکرار وظایف خانه داری بوده است.او در خانه وجود دارد ولی حضور ندارد. وجود او همانند دیگر اشیاء موجود در خانه است با این تفاوت که بر خلاف دیگر اشیاء که برای کار خاصی تولید شده اند او کاربردهای مختلفی دارد.بدون او پسرش غذا،رختخواب تمیز و مرتب، کفشهای واکس زده و پول تو جیبی نخواهد داشت.مردان به ظاهر موقر و احتمالا متاهل در بستر او به زندگی جنسی خود تنوع میبخشند. او برای هر یک از وظایف خود لباس مخصوص آن را دارد. لباسی را که در حین شستن ظرفها به تن دارد با به صدا در آمدن زنگ در از تن بیرون می آورد تا با لباسی آراسته تر تن را در اختیار مشتری بگذارد.تنها زمانی که او برای خود کاری انجام می دهد رفتن به کافه ای است که در آنجا یک فنجان قهوه می نوشد. 


درست زمانی که دیگر از دست او و زندگی تکراری اش خسته شده ایم اتفاقی رخ میدهد که نمی دانیم چیست ولی تاثیر آن را در رفتار ژان دیلمان می بینیم. حدودا نیمی از زمان فیلم گذشته است که پس از ارائه جسمش به مشتری از اتاق خواب بیرون می آید و موهایش بر خلاف همیشه که مرتب و دست نخورده بود این بار ژولیده شده است که بلافاصله برای بیننده این پرسش را پیش می آورد که چه شده است؟ اتفاقی بر خلاف نظم هر روزه افتاده است، آیا مشتری دست به خشونت زده است؟ پرسشی که با دیدن مشتری که مردی است همانند دیگر مشتری های او متین و موقر و هیچ نشانی از خشونت در رفتارش دیده نمی شود از فهرست پرسشها حذف میشود. کارگردان ما را به خود وا می گذارد تا با حدسهای مختلف دل مشغول شویم.از این لحظه به بعد ژان دیلمان دیگر آن زن سابق نیست. نظمی که در انجام کارهایش داشت را از دست داده است، به نظر می آید ذهنش را مساله ای مشغول کرده است که نمی تواند از آن رهائی بیابد. سر در گم به نظر میرسد، تمرکز حواسش تا حدودی مختل شده است. قهوه دیگر طعم همیشگی را نمی دهد، غذایش به موقع آماده نمی شود و دچار نوعی پریشانی است. به راستی چه اتفاقی افتاده است. این پرسشی است که کارگردان پاسخ آن را در پنج دقیقه آخر فیلم به شکلی سربسته در تنها صحنه ای که او را در رختخواب در اختیار مردی نشان میدهد عیان میکند. ژان دیلمان همچون عروسکی بی احساس در اختیار مرد است و منتظر تا مرد کارش تمام شود ولی در آخرین لحظه لذت رسیدن به ارگاسم را تجربه میکند. تنها میتوان حدس زد که علت موهای ژولیده او نیز تجربه ارگاسم برای اولین بار در زندگی جنسی او بوده است. تجربه ای نا شناخته که او را از یک وسیله به هیبت انسان در آورده است. با این تجربه او به ناگاه دریافته است که او هم از این حق مساوی برخوردار است که در هم آغوشی لذت ببرد. از آنجا که شاید این نوشته مشوقی باشد برای کسانی که فیلم را ببینند از بیان اینکه فیلم چگونه پایان می یابد خودداری میکنم. تماشای این فیلم را به دوستداران فیلمهای متفاوت توصیه میکنم. این فیلم یکی از فیلمهای برتر جهان است.

نام کامل فیلم:Bruxells  Jeanne Dielman, 23 quai du Commerce, 1080

 کارگردان: Chantal Akerman

محصول سال 1975 بلژیک

 

 

۱۴۰۰ اسفند ۱۴, شنبه

جای خالی ندای صلح


نه به جنگ                               

دوستی پیغام داد که نمی داند در این جنگ در کدام سو بایستد، در پاسخش نوشتم راستش من هم نمی توانم با خودم کنار بیایم که در مورد این جنگ چه باید بکنم و تردید دارم. تردیدی که بیش از دو  سه روز طول نکشید، دوست من به این نتیجه رسیده بود که حق را به جانب اوکرائین بدهد و من پاسخ دادم من جانب هیچ کدام را نمی گیرم. آنچه که مرا در این تصمیم یاری داد باز خوانی مکاتبات انیشتن و فروید بود*. 30 ژوئن 1932 انیشتن در نامه ای به فروید از او می خواهد که از دیدگاه روانشناسی پاسخی به این پرسش که "آیا در مقابل فاجعه شوم جنگ راه نجاتی برای بشریت وجود دارد؟" بدهد. فروید در پاسخ به این پرسش از وجود دو غریزه عشق ورزی و غریزه انهدام و کشتار که توامان در انسان وجود دارند نام میبرد. هدف بررسی محتوی این نامه نگاری نیست بلکه نگاهی است به تلاش دو تن از بزرگان قرن بیستم و نگرانی آنها برای آینده بشریت. گویا انیشتن بعد از چند نامه از ادامه مکاتبه منصرف شد. برای مغز ریاضی انیشتن نظریه فروید جذابیت خاصی نداشت و از منطقی قابل قبول پیروی نمی کرد ولی نثر فروید را دوست داشت. با آغاز جنگ رسانه های نوشتاری ،صوتی و تصویری همگی به پوشش آن پرداختند و تلویزیون ساعتهای فوق برنامه به این مساله اختصاص داد و سیاستمداران یکی پس از دیگری بر صحنه تلویزیون ظاهر شدند و با محکوم کردن حمله به اوکرائین هم زمان تاکید کردند که اروپا در جنگ است. زمان زیادی نگذشت که احساس کردم با دیدن گزارشهای تلویزیون از جنگ دچار نوعی دلشوره و نگرانی میشوم،نوعی بی قراری روحی که در نشانه های جسمی خود را نمایان می کرد که همگی نشان از حس عدم امنیت و وحشت داشت.گزارش های جنگ برای من تداعی گر روز اول جنگ ایران و عراق شد که همراه یکی از دوستان دوربین عکاسی را به دوش انداختیم و راهی اهواز شدیم تا گزارشی مستند از جنگ تهیه کنیم. با قطار راهی اهواز شدیم چهره های نگران مسافران توقف های طولانی قطار در ایستگاه ها و کمی دلهره از اینکه وقتی به اهواز برسیم چه چیزی در انتظار ماست و چگونه به آبادان برویم. شب هنگام بود که قطار به اهواز رسید، در تمام مسیر چراغهای قطار خاموش بود تا مورد حمله قرار نگیرد. در راه با دو جوان اهوازی آشنا شدیم که شب ما را به خانه شان دعوت کردند و برای اولین بار هوای شرجی را تجربه کردم. روز بعد دوربین به دست به شهر رفتیم و طولی نکشید که کمیته فیلمهای ما را گرفت و گفت کسی بدون اجازه حق عکاسی ندارد و همین امروز باید جبهه را ترک کنیم. غرش توپهای عراقی در شهر شنیده می شد. چندین ساعت در ایستگاه قطار منتظر آمدن قطار ماندیم. با هر غرش توپ به اطراف نگاه می کردیم و گاهی آن چنان این صدا وحشتناک و نزدیک بود که نا خود آگاه پشت ستونی پناه می گرفتیم. همان شب بدون عکس و فیلم برگشتیم.مردمانی که محل زندگی خود را ترک میکردند زنان کودکان و سالمندان همگی نگران از آینده ای نا معلوم در کوپه ها و راهروی قطار دوستانه در کنار هم سختی راه را طاقت می آوردند. سکوتی سنگین حاکم بود. سالهای جنگ بود، کوپن اجناس، بازار سیاه، وحشت و انبوه جنازه ها پس از هر حمله به شهر می آمد، پسر همسایه،دوست دوران مدرسه و جوان فامیل در بین آنها. کمتر خانواده ای بود که عزیزی را از دست نداده باشد. اضطراب،نگرانی، نا امیدی و آینده ای نا معلوم هم چون بختک بر روح جامعه نشسته بود. آژیر حمله هوائی،خاموشی، پوشاندن پنجره ها و احساس بی پناهی به زندگی روزمره تبدیل شده بود.تقریبا مطمئن هستم که علت زنده شدن دوباره حس نا امنی در من کوبیدن طبل جنگ از جانب سیاستمداران بود. وقتی نخست وزیر سوسیال دموکرات دانمارک گفت "در اروپا جنگ است" و این خبر را به گونه ای داد که چاره دیگری نیست و باید بپذیریم که وارد جنگ شده ایم، چیزی در درون من فرو ریخت،مثل این بود که گفت "جنگ جنگ تا پیروزی". تقریبا سه روز در گیر این مساله بودم که چگونه باید با این جنگ برخورد کنم و به این نتیجه رسیدم که این جنگ، جنگ من نیست.همانطور که جنگ ایران و عراق جنگ من نبود. زمانی که در جنگ جانب یکی از طرفین را می گیریم هر چند مستقیم در جنگ شرکت نداریم ولی بخشی از آن می شویم و غریزه ویرانگری در ما سُکان عقل را به دست می گیرد. شاید همین مساله بود که برای مغز ریاضی انیشتن قابل درک نبود که چگونه عقل می تواند غیر منطقی عمل کند. جنگ به غیر از ویرانی مادی، ویرانی روان انسانها را نیز به دنبال می آورد. همبستگی و دوستی بین انسان ها را تبدبل به خشونت و مرگ می کند. در جنگ نمی توان جانبدار بود و دستان خود را به خون دیگری آلوده نکرد. این روزها غرش توپها و عربده جنگ طلبی سراسر اروپا را فرا گرفته است، در این هیاهوی عظیم جای ندای صلح خالی است.این جنگ جنگ من نیست، جنگ گرک ها است. تنها با سر دادن ندای صلح می توان غریزه خودویرانگر را مهار کرد و با افسار خرد ورزی آن را رام کرد.  

 لینک مقاله در تریبون زمانه

https://www.tribunezamaneh.com/archives/75539


·        جنگ از دیدگاه روانشناسی، زیگموند فروید با مقدمه ای از آلبرت انیشتن. ترجمه خسرو ناقد

            

۱۴۰۰ اسفند ۸, یکشنبه

دلبستگی به زیست محیط

گرینلند

راه دشوار تحول فرهنگی

 


در ماه ژانویه 2022 به سکونتگاهی با 220 نفر جمعیت در شرق گرینلند برای ماموریت رفتم. واژه سکونتگاه را مترادف واژه دانمارکی bygd در اینجا به کار میبرم. در زبان انگلیسی settelments  میتواند مترادف مناسبی برای آن باشد. ولی بهترین راه برای درک این واژه توصیف کوتاهی از سکونتگاه های گرینلند است. سکونتگاه ها از دیر باز مکانهائی بوده اند که به دلیل فراوانی صید ماهی و شکارفک، نهنگ و احتمالا گاومیش قطبی اینوئیت ها درآنجا ساکن می شدند. با رشد شهر سازی در گرینلند و شکل گیری شهرها که بعد از جنگ جهانی دوم شتاب گرفت تعداد بسیاری از این سکونتگاه ها به اجبار از سکنه خالی شدند و ساکنین آنها به شهر ها انتقال داده شدند. امروز تعداد بسیار محدودی از این سکونتگاه ها (تقریبا 60 عدد) در نقاطی دور افتاده و پراکنده در جغرافیای پهناور گرینلند به موجودیت خود ادامه می دهند. تعداد ساکنین این سکونتگاه ها بین 30 تا 300 نفر است.ویژگی جغرافیائی این سکونتگاه ها ارتباط آنها را با دنیای بیرون بسیار محدود میکند. این سکونتگاه ها امروز نو سازی شده اند و دولت با ساختن رختشورخانه و حمام عمومی و آموزش افراد محلی برای اداره امور داخلی سکونتگاه ها به بقای آنها یاری میدهد.

 

ماموریت ژانویه اولین تجربه من از سکونتگاه ها نبود. در این سالها تعدادی از سکونتگاه ها را در شمال و جنوب گرینلند دیده ام و این اولین سکونتگاهی بود که در شرق گرینلند تجربه می کردم. اولین بار که در شمال گرینلند در منطقه ای نزدیک به قطب شمال، وارد غاناق(Qaanaaq ( شدم این پرسش برایم به وجود آمد که چه عاملی این مردم را از مهاجرت به شهر های بزرگ بازمی دارد؟ برای من ایرانی که میدانم مهاجرت به اروپا برای بسیاری از ایرانیان بزرگترین آرزو است، چه عاملی این مردم را که از نظر حقوقی شهروند دانمارک هستند از انتخاب دانمارک به عنوان محل سکونت باز می دارد؟ چه انگیزه ای مانع می شود که به زندگی در این سرمای جان سوز به دور از رفاه شهری، دشواری دسترسی به درمان در صورت نیاز به متخصص،نبودن سیستم فاظلاب و هزاران امکان دیگر ادامه دهند؟زیستن در چنین شرایطی چگونه معنی می یابد؟ در این سالها یافتن پاسخی برای این پرسش ذهن مرا به خود مشغول کرده بود. در سفر اخیر به دلیل شرایط جوی برگشت به محل زندگی دائمی و محل کارم چهار روز به تاخیر افتاد که دو روز آن تعطیلات آخر هفته بود. فرصتی بود که روزهائی که هوا اجازه می داد در این سکونتگاه پیاده روی کنم و یا از پنجره محل سکونتم رفت و آمد مردم را زیر نظر بگیرم تا اینکه در یکی از این روزها حضور زنانی که در رختشخورخانه در انتظار شسته شدن لباسهایشان و یا خالی شدن ماشین لباسشوئی نشسته بودند نظرم را به خود جلب کرد. آنها دور میز گردی جمع شده بودند و با نوشیدن قهوه و بازی با ورق با صدای بلند با هم حرف میزدند و هر از گاهی آن چنان قهقه ای سر می دادند که شادی را به نشاط در می آورد. شکل بودن آنان با یکدیگرواژه ای را به ذهنم رسوخ داد که کلید حل پرسش من در این سال ها  شد:"دلبستگی". اما دلبستگی به چه؟

آیا مکان جغرافیائی و زیبائی طبیعت است که آنها را پای بند خود کرده است؟ یا ویژگی مکان که دسترسی به آن برای دیگران آسان نیست و همچون قلعه ای تسخیر ناپذیرامنیتی طبیعی برای ساکنین ایجاد میکند؟ بدون شک شرایط جغرافیائی نقش خود را در انتخاب اولیه مکان برای سکونت داشته است ولی در سیر شکل گیری زندگی اجتماعی و زندگی نسلهای بعدی سکونت در آن مکان جغرافیائی برای ساکنین به امری بدیهی تبدیل شده است. پس کدام دلبستگی است که مانع از دل کندن از زندگی در سکونت گاه ها میشود؟ در صحبتهای پراکنده ای که با ساکنین داشته ام آنچه برای ساکنین اهمیت ویژه ای دارد نوع خاص زیستن در این سکونتگاه ها است. ویژگی زندگی درسکونت گاه ها بهره مندی ازآزادی کامل است، رها بودن از قید و بندهای سازمان یافته، تنظیم کار و زندگی بر مبنای شرایط طبیعی به جای پیروی از تقویم هفتگی.    

 

ورود مسیحیت به گرینلند

 


مسیحیت با لنگر انداختن کشتی مبلغ مذهبی هانس اِیدِ (Hans Egede) در سال 1721 میلادی در  مکانی که امروز شهر نووک(Nuuk) بزرگترین شهر گرینلند بنا شده است آغاز شد. هانس اِیدِ بر این باور بود که تعدادی از مردمان شمال اروپا در گرینلند سکونت دارند و این وظیفه کلیسا است تا امکان دسترسی آنان را به خدمات کلیسا برای بر آوردن فرایض دینی بر قرار کند و با این فرضیه راهی گرینلند شد. وقتی او به گرینلند رسید اثری از مردم شمال اروپا نیافت و تنها اینوئیت ها بودند که در این سرزمین سکونت داشتند. او به ناچار طرح خود را به گسترش مسیحیت و نجات بندگان فراموش شده خداوند در این سرزمین منجمد تغییر داد وبرای تامین مالی این طرح دستهای خود را نه به سوی آسمان که به سمت پادشاه دراز کرد.با تاسیس بنگاه سلطنتی تجارت گرینلند و به دست گرفتن حق انحصاری تجارت توسط این بنگاه زمینه تامین مالی طرح ترویج مسیحیت در گرینلند مهیا شد. هر چند نجات روح اینوئیت های بی دین* و گرویدن آنان به مسیحیت بیش از دو قرن به طول انجامید(1) ولی مستعمره شدن گرینلند بدون تاخیرآغاز شد و گرینلند مستعمره دانمارک گردید. با رشد داد و ستد با اروپا کالاهای ناشناخته ای مانند قهوه،توتون و مشروب وارد گرینلند شد.اگررشد داد و ستد مستقیما زندگی روزانه ساکنین گرینلند را تحت تاثیر قرار می داد، حضور نمایندگان کلیسا ذهن مردم و باور های آنها را هدف قرار داده بود. مشکل کلیسا این بود که در سرزمینی پهناور که نقل و انتقال و مسافرت در آن امری بسیار دشوار بود دعوت همگان به گرویدن به دین مسیح کاری آسان نبود. از طرفی جامعه به معنی سازمان دهی افراد در یک ساختار اجتماعی برای این جماعت های کوچک انسانی،چندان ضرورتی نداشته است.در فقدان سازماندهی اجتماعی نیاز به مذهب و امور معنوی نیز از اولویت خاصی برای اینوئیت ها که به دنبال شکار فک،نهنگ و صید ماهی با امواج دریا در نبردی نا برابر بودند از اولویت های اولیه های آنها نبود. اینوئیت ها در شبهای بلند و سرد زمستان در کومه های زمستانی خود با برگزاری آئین هائی همراه با ضربه زدن با چوب به دایره کوچک پوشیده با پوست شکار و خواندن آواز تلاش می کردند تا تفسیری از زندگی و جهان به دست بدهند که بازتاب تصوری مبهم و وهم گونه از هستی و زندگی بود.(2) مبارزه برای بقا در برابر خشونت بیرحمانه طبیعت نیازی به تفکر تجریدی نداشت و تنها کنش در برابر واقعیت موجود بود که شکل بر قراری ارتباط و رشد زبان را سازمان دهی می کرد. برای چنین زبانی که خاستگاهی در تفکر تجریدی ندارد مفاهیم کلیسائی واژه هائی غیر قابل فهم بوده اند. مفاهیمی چون پدر پسر و روح القدس مفاهیمی فرا زمینی هستند که درک آنها نه از ضرورتهای زندگی اینوئیتها بود و نه فهم آنها می توانست در شکار نهنگ وصید ماهی آنها را یاری دهد. جدا از مفاهیمی که به آفرینش هستی و انسان می پرداخت، مفاهیمی که از شریعت مسیحیت به مسائل اجتماعی و برای تعیین شکل روابط انسانها در جامعه باورمند مسیحی وضع شده بود، کار بردی در روابط اجتماعی اینوئیت ها نداشت. زنای با محارم،تک همسری، گناه و غیره مفاهیمی بود بر آمده از زندگی در جوامعی که هیچ تشابهی بین آنها و زندگی در گرینلند وجود نداشت. امروز جامعه گرینلند در شرایط بسیار متفاوت با سالهای اولیه ورود مسیحیت به این سرزمین به سر می برد.بیش از هشت دهه از غسل تعمید آخرین گرینلندی بی دین به مسیحیت می گذرد و مذهب رسمی گرینلند مسیحیت پیرو کلیسای لوتری است. هر چند ماموریتی که هانس اِیدِ سه قرن پیش آغاز نمود امروز به انجام رسیده است و کلیسا می تواند ادعا کند که موفق به نجات روح مردمانی شده است که خداوند آنها را فراموش کرده بود ولی واقعیت این است که مسیحیت گرینلندی تنها در ظاهر به مسیحیت دانمارکی شبیه است. در زبان گرینلندی دو واژه وجود دارد که هر دو معنی "آری" و "بعله" را می دهند. یکی از آنها "سو" است که مثل واژه "سو" به معنی آب در ترکی تلفظ میشود. اما نحوه ادای این واژه به معانی مختلف تفسیر پذیر است که "آره،بعله،باشه، هرچی تو میگی، همینه که تو میگی، تو درست میگی و.." را میتوان بخشی از معناهای متفاوت این واژه به حساب آورد. همکاری به طنز می گفت وقتی اینوئیتها از حرافی کشیشها خسته شدند در تائید حرفهای آنها گفتند "سوووو" و واو آخر را کشیدند یعنی اینکه آره بابا حق با توست دست از سرمان بر دار بذار به زندگی مان برسیم. امروز در هر شهر و سکونتگاه حتما یک کلیسا وجود دارد و غسل تعمید کودکان، مراسم بلوغ، ازدواج ، برگزاری مجلس ترحیم و خاکسپاری مراسمی هستند که برگزاری آن به عهده کلیسا است مراسمی که مردم گرینلند سخت به آنها پای بند هستند. میتوان گفت مراسم آئینی مسیحیت است که گرینلندی ها در زندگی خود ادغام کرده اند، چرا که این آئین ها قابل رویت هستند و انجام پذیر. اگر چه مسیحیت میتواند پیروزی خود را در بنای کلیساها و حضور کشیشها در ردای بلند و سیاه خود و ترجمه انجیل به زبان گرینلندی و موعظه به زبان گرینلندی هر سال در شب تولد مسیح در سراسر گرینلند جشن بگیرد، ولی محتوی این مسیحیت تفسیری است که اینوئیتها از آن دارند که میتوان آن را مسیحیت گرینلندی نامید.

 

ورود جهان نو به گرینلند          


با تغییر شرایط سیاسی جهان بعد از جنگ جهانی دوم مستعمره بودن گرینلند به مشکلی حاد برای دانمارک تبدیل شده بود که سر انجام با تغییر در قانون اساسی دانمارک در سال 1953 گرینلند از یک سرزمین مستعمره به بخشی از کشور پادشاهی دانمارک تبدیل شد که در نتیجه ساکنین گرینلند به حقوق شهروندی دانمارک نائل شدند. در سایه جنگ سرد دانمارک سرمایه گذاری گسترده ای برای تبدیل گرینلند به سرزمینی برابر با استانداردهای زندگی مدرن انجام داد. تحولاتی سریع در شهر سازی و شهر نشینی شکل گرفت. شکل گیری چند شهر بزرگ (در معیار گرینلند) ساختن بیمارستان،مدرسه و دیگر مراکز آموزشی در مدت کوتاهی ساختار اجتماعی گرینلند را تغییر داد، تغییرانی که همگی بر مبنای تصمیم گیری های مرکزی در دانمارک شکل گرفت بی آنکه ساکنین گرینلند را در این تصمیم گیری ها شرکت دهند. این شهر نشینی تحمیلی نتایج مخربی در همگرائی(انتگراسیون) ساکنین جدید شهر ها با زندگی شهری به وجود آورد که پناه بردن به الکل ، خشونت خانگی و بیگانگی با محیط جدید چهره بیرونی آن بود.ترک اجباری از سکونتگاه زاد و بوم خویش جائی که نبض زندگی را طبیعت در دست دارد و روابط بین افراد نه بر مبنای قانون مکتوب که بر بنیاد قراردادهای نا نوشته شکل گرفته است و سکونت در چهار دیواری آپارتمانهائی که بر مبنای معماری کاربردی(Functionalism) ساخته شده است بیشتر به این می ماند که از فضای باز و آزاد طبیعی به زندانی شدن در قفسی با پنجره های شیشه ای که در قاب آن تنها میتوان دیوار سیمانی آپارتمان روبروئی را دید محکوم شد. شهر سازی بدون در نظر گرفتن نیاز واقعی به شهر نشینی با خود مدرنیت به همراه نیاورد چرا که زندگی در آپارتمان آرزوی اینوئیت ساکن در سکونتگاه ها نبود، برنامه دولتمردان دانمارکی بود.برای شکل گیری جامعه مدرن همگامی ذهنیت افراد جامعه و درک شرایط جدید زندگی هم زمان با فراگیری معیارهای جدید در روابط بین انسانی ضروری است. مساله ای که در گرینلند به آن بهای لازم داده نشده است. در دهه هفتاد میلادی در اعتراض به نادیده گرفتن و عدم شرکت دادن ساکنین گرینلند در تصمیمهای کلان جنبش جدائی از دانمارک به تدریج شکل گرفت که سر انجام به خود مختاری گرینلند در امور داخلی منجر شد. امروز گرینلند با داشتن پارلمان خودمختار گرینلند در امور داخلی کاملا مستقل است ولی همچنان پلیس، دادگاه و سیاست خارجی زیر نظر دانمارک عمل میکند. امروز با گذشت بیش از چهل سال از نقش مستقیم  سیاست مداران گرینلند در امور داخلی این سرزمین هم چنان جامعه گرینلند با مشکلات اجتماعی حادی دست و پنجه نرم میکند.

 

نسخه گرینلندی جامعه رفاه دانمارک   

 

اگر درک داستان آفرینش و پافشاری کلیسا برای ایمان آوردن به خالقی که دیده نمیشود ولی وجود دارد برای اینوئیت ها در قرن هجدهم دشوار بود و مفاهیمی همچون گناهان کبیره، کفر و عذاب الهی در زندگی واقعی آنها نقشی ایفا نمی کرد، نسخه برداری از قوانین دانمارک و پیروی از مدل جامعه رفاه دانمارک نیز تنها در عمل کرد اجتماعی آن برای ساکنین گرینلند قابل درک است. مفاهیمی هم چون همبستگی،جامعه حقوقی، برابری حقوق زن و مرد و غیره دل نگرانی های روزمره اینوئیتهای ساکن گرینلند در قرن بیستم نبوده است.نسخه برداری از سیستم جامعه رفاه دانمارک همانند مسیحیت کالائی است وارداتی که در خارج از گرینلند و در شرایط تاریخی دیگری شکل گرفته است. جامعه رفاه دانمارکی ثمره سالها مبارزه مردم دانمارک برای رفع تبعیضهای طبقاتی است. برای این مبارزه فرهنگ تشکل در احزاب، اتحادیه های کارگری، جنبش زنان و طرفداران صلح در فرایندی بر مبنای ضرورتهای مبارزه شکل گرفتند.متشکل شدن مردم برای رسیدن به خواست مشخصی فضا را برای گفتگو باز میکند و در این فضا گفتگو شکل می گیرد،گفتگو زبان را غنی میسازد و مفاهیم جدیدی وارد دایره واژگان مردم می شود. روندی که افراد را به فکر کردن و شرکت در فرایند رسیدن به هدف و درک بهتری از خواسته های خود می رساند.دستاورد کنش جمعی مردم در فرایند طولانی مبارزه برای دستیابی به خواسته های خود  در ذهن جامعه نقش می بندد،نقشی که همچون بخشی از تاریخ مشترک در خاطره تاریخی مردمان به یاد می آید. مردم دانمارک با آگاهی به این گذشته میدانند که جامعه رفاه نتیجه مبارزه و تلاش مشترک آنها بوده است و برای حفظ آن می کوشند. زمانی که سیاستمداران گرینلندی  ثمره دستاورد های جامعه دانمارک را بدون بر آوردی انتقادی از نتیجه آن در جامعه گرینلند به اجرا می گذارند این رفاه همچون هر کالای وارداتی دیگری مورد استفاده قرار میگیرد بی آنکه به فلسفه وجودی آن آگاه باشند. دانش آموزان دانمارکی در درس تاریخ با مبارزه نسلهای گذشته برای رسیدن به حقوق برابر آشنا می شوند و روایت والدین و پدر بزرگ و مادر بزرگها و نقش نسل آنها را در شکل گیری جامعه رفاه همواره شنیده اند.از تشکلهای حزبی و نقش اتحادیه ها در ایجاد همبستگی آگاه می شوند و مفهوم واژه همبستگی در واقعیتی تاریخی عینیت می یابد. روایت ساکنین گرینلند از تاریخ خود به دلایل بسیاری روایت تحولی همگون در جامعه ای همگون نیست. سیر تحولات اجتماعی در گرینلند به ویژه پس از جنگ جهانی دوم مسیری نا همگون بوده است که مردم گرینلند نقش فعالی در آن نداشته اند بلکه تماشاگر این تحولات بوده اند. در شهر هائی که شهر نشینی شکل گرفته است به ویژه در نووک میتوان رشد فرهنگ شهرنشینی و فردگرائی را تا حدودی مشاهده کرد. اکثر فارغ التحصیل های گرینلندی در این شهر مترکز شده اند که گروه نخبگان گرینلند هستند. در این شهر بسیاری به هر دو زبان دانمارکی و گرینلندی صحبت می کنند. وجود کافه ها،خانه فرهنگ، سینما، آپارتمانهای چندین طبقه، دانشگاه و هتلهای جدیدی که در حال ساخت هستند همگی از شهری زنده و در حال رشد خبر می دهد. شهری با تقریبا 19 هزار نفر جمعیت(تقریبا یک سوم کل جمعیت گرینلند).چنین تحولی در سراسر گرینلند قابل مشاهده نیست. هر چند نو سازی و آبادانی شکل سکونت مردم را در نقاط دیگر تغییر داده است ولی فرهنگ حاکم در خارج از شهر های عمده گرینلند هم چنان بر مبنای ارزشهای جامعه مبتنی بر شکار و صید ماهی قرار دارد. این تفاوت فرهنگی در شرق گرینلند کاملا محسوس است.

 

ساختار خانواده در گرینلند

 

ساختار خانواده در طول تاریخ با تغییر شرایط زندگی اجتماعی در جوامع بشری دست خوش تغییرات فراوانی شده است.خانواده تک همسری که امروز ما در کشورهای غربی می شناسیم پدیده ای است متعلق به عصر جدید.(3) چنین ساختاری در گرینلند هیچ وقت شکل نگرفته است. هر چند امروز مراسم ازدواج در کلیسا برگزار میشود و از نظر حقوقی خانواده تک همسری به رسمیت شناخته می شود ولی در واقعیت اجتماعی بهره مندی از آزادی روابط جنسی امری است پذیرفته شده. در اینجا عرف و قانون در عمل با یکدیگر همخوانی ندارند. این بهره مندی از آزادی جنسی تنها شامل مردان نیست و زنان نیز از آن برخوردارند. شاید برای باورمندان به تقدس خانواده در فرهنگ غربی این سطح از آزادی روابط جنسی مترادف با فحشاء و فساد اخلاقی باشد،ولی در فرهنگ اینوئیت ها هیچ چیز طبیعی تر از ارضای طبیعی غرایز نیست، غیر طبیعی آن است که از بر آوردن این نیاز صرف نظر کنیم. شرایط جغرافیائی عامل بازدارنده ای در راه شکل گیری مالکیت خصوصی در زندگی اینوئیت ها بوده است. آنچه که مرد اینوئیت در مالکیت خود دارد توانمندی و مهارت او در شکار و ماهیگیری است. او باید بتواند به دریا برود و با دست پر به سکونتگاه باز گردد. امکان تملک اقیانوس وجود ندارد و کشاورزی در زمین صخره ای نیز امکان ندارد تا مالکیت بر زمین همچون وسیله ای برای تولید، زمینه رشد کشاورزی شود. در چنین ساختاری تقسیم کار بین زن و مرد به شکلی طبیعی بر مبنای توانایی های جسمی آنها صورت می پذیرد. مرد با صید و شکار خود به سکونتگاه باز می گردد و آنچه را که با خود آورده است در اختیار زن قرار میدهد و از اینجا به بعد وظیفه زن است که آنچه را که شکار و یا صید شده است برای مصرف آماده کند.

زمستان که دریا منجمد میشود در کومه های زمستانی در نور چراغ پی سوز همگی در کنار هم زندگی میکنند تا با مساعد شدن دوباره هوا در اواسط بهار به زندگی در چادر و هوای آزاد باز گردند. اگر چه امروز کومه های زمستانی جای خود را به خانه های مناسب و نو ساز داده است و در هر سکونتگاه فروشگاه زنجیره ای سراسری، برقراری روابط پولی ،کارت اعتباری و وابستگی به اینترنت به بخش جدائی ناپذیر زندگی تبدیل شده است، ولی ساختار خانواده لنگ لنگان با سرعتی لاک پشتی با نیازهای زمان خود را وفق می دهد. سال 2021 بزرگداشت سه قرن حضور مسیحیت در گرینلند جشن گرفته شد،اما پس از سیصد سال هنوز مسیحیت موفق به نهادینه کردن اخلاق مسیحی در روابط جنسی در گرینلند نشده است. از طرف دیگر مفاهیم مدرن زبان دانمارکی را زمانی که گرینلندی ها به کار میبرند به گونه دیگری درک میکنند که با درک مردم دانمارک متفاوت است.برای نمونه من در  روند درمانگری پی بردم که درک زن گرینلندی از واژه "بی وفائی" که به مفهوم خیانت مرد در روابط زناشوئی است فاصله زیادی از درک همین واژه در نزد زن دانمارکی دارد. برای زن دانمارکی خیانت و بی وفائی به معنی زیر پا گذاشتن پیمان مقدس ازدواج است، عدم وفای به عهد برای زن دانمارکی غیر قابل بخشش است در حالی که همین واژه در نزد زن گرینلندی هیچ باری از خیانت و بی وفائی ندارد و هم چون اتفاقی عادی تلقی میشود. باید به خاطر داشته باشیم که کافی است حدودا یک قرن به عقب برگردیم تا بدانیم که زن دانمارکی داشتن معشوقه از طرف شوهرش را نادیده می گرفت.

 

جای خالی فردیت در فرهنگ گرینلند

  یکی از ویژگی های جامعه امروزی دانمارک احترام به حقوق فردی و به رسمیت شناختن انتخاب فرد در نوع زندگی خصوصی خود است.فردیت دانمارکی خود آگاهی بر استقلال فکری خود است. آموزش و پرورش دانمارک نیز با هدف تربیت افرادی مستقل در اندیشیدن و تصمیم گیری فردی برای انتخاب شیوه زندگی خود بنا شده است.شکل گیری این فردیت مسیری طولانی را برای رسیدن به آن در تحولات اجتماعی دانمارک طی کرده است، مسیری که چندان هموار نبوده است. در این مسیراز تحولات فرهنگی در اروپا آموخته است، در تبادل فرهنگی با دیگر کشورهای اروپائی از آنها تاثیر گرفته است. متفکری همچون سورن کی ئر که گورد نقش مهمی در رشد فرهنگ پرسشگر در دانمارک داشته است. بدون شک صدای دکارت وقتی گفت "من فکر میکنم پس هستم" و انسان را از زیر قیمومیت کلیسا رها کرد در دانمارک نیز شنیده شده است.در همین زمان مرد اینوئیت نیازی به اندیشیدن به موجودیت خود نداشت، او در زیر بار سنگین حاکمیت کلیسا در قرون وسطی به سرنبرده بود که حق فکر کردن نداشته باشد.او هر یکشنبه به کلیسای جامع شهر نرفته بود تا با گذر از دروازه آن قدم به شکوه خیره کننده قدرت مجسم شریعت در معماری گوتیک و سقف بلند کلیسا که سر به فلک میکشید بگذارد و خود را در برابرعظمت مجسم نمایندگان عرش اعلی بر روی زمین، کوچک و حقیر حس کند. او زندگی اش را نه بر مبنای فرمانهای الهی صادره از سوی پاپ که بر مبنای مبارزه هر روزه اش با امواج خروشان دریا برای صید ماهی و شکار فک و یا نهنگ برنامه ریزی میکرد. او می دانست که چون شکار میکند پس هست. اما بودن او با بودن دکارتی تفاوتی ماهوی دارد. بودن او در کار او بازتاب می یابد، در کنش او برای بقا، او نیازی ندارد که در کنش خود و وجود خود شک کند. او برای اینکه بداند وجود دارد نیازی به تفکر تجریدی ندارد.او تحت سلطه کلیسا نیست و عبد و عبید خالقی که هیچ کس او را ندیده است نشده است تا برای رهائی خود از این عبودیت "فکر کردن" را دلیلی بر بودن خود و راه رهائی از بندگی کلیسا بیابد. او در نبردی نا برابر با اقیانوس ناچار است خود را به وسایلی مسلح کند تا به وسیله آنها صید خود را از چنگ امواج به در آورد. او قایاق(4) را خلق میکند، تا با آن بتواند در دریا شناور بماند و به شکار نهنگ بپردازد. او بی آنکه به تئوری آئرئودینامیک آشنا باشد با ساخت قایاق سندی زنده ارائه میدهد که نشان از هوشمندی او در درک قوانین طبیعی دارد. او با ابتدائی ترین مواد خام چون استخوان نهنگ و خرس قطبی نیزه برای شکار می سازد، از پوست فک طناب و از معده آن بادکنکی که روی آب بماند تا با آن رد شکار خود را در دریا پی بگیرد.کارهای زینتی که از استخوان می سازد تحسین ما را بر می انگیزد. ولی اونیازی به تفکر تجریدی در باره هستی ندارد. فرهنگ اینوئیت ها عمل گرا است و در برابر مسائل عینی دست به کنش میزند. چنین رابطه ای با جهان بیرون مانع بزرگی است برای برنامه ریزی آینده که برای زندگی شهر نشینی ضروری است. برای برنامه ریزی زندگی، فرد باید بر توانائی ها و مهارت های خود آگاه باشد و از طرفی دیگر امکانهای موجود در جامعه را برای به کار گیری توانائی های خود بشناسد. این امر تنها زمانی ممکن است که امکانهای موجود دارای ثبات نسبی باشد.میدان عمل اینوئیت ها دریا است که هر لحظه در حال تغییر است و امکان برنامه ریزی دقیق را از صیادان و شکارچیان میگیرد. در چنین شرایطی ضروری است که صیاد و شکارچی همواره برای رفتن به دریا آمادگی کامل داشته باشد. او نظم زندگی اش را با آهنگ دریا تنظیم می کند. شاید به همین دلیل است که گرینلندی ها به زندگی در لحظه عادت دارند و برنامه ریزی برای هفته ها و ماه های آینده چندان جائی در زندگی آنها ندارد. زیستن در لحظه با زندگی شهری هم خوانی ندارد، در شهر بر مبنای تقویم هفته،ماه و سال باید برای زندگی برنامه ریزی کرد. معلم مدرسه باید ساعت هشت صبج بر سر کار حاضر باشد، تولید کارخانه ساعت هفت صبح آغاز می شود و نانوائی ساعت پنج صبح آماده فروش نان گرم است و هیچ یک از آنها را نمیتوان به خاطر ابری بودن هوا و یا طولانی بودن شب در زمستان تعطیل کرد.جایگزینی زندگی بر مبنای ساعت طبیعت با زندگی بر مبنای ساعت شماطه دار دشوار تر از آن است که مهندسان و طراحان دانمارکی تصور می کردند.

 

ناسازه توسعه و فرهنگ

 


گرینلند امروز با سرعتی بسیار زیاد در حال توسعه است. یکی از دلایل آن تغییر شرایط زیست محیطی و گرمایش زمین است که به موقعیت جغرافیای سیاسی گرینلند اهمیتی استراتژیک داده است.برای اینکه چرخ ساختار جدیدی که در حال شکل گرفتن است بچرخد، نیاز به حضور انسانی است که کار بخش جدائی ناپذیری از هویت او باشد. رسیدن به چنین هویتی در فرآیند تحولات اجتماعی شکل میگیرد. برای مردم دانمارک کار در هویت فردی آنها نهادینه شده است.این هویت پیشینه ای تاریخی دارد که باید آن را در سیر تحولات اجتماعی دانمارک در گذارازجامعه ای کشاورزی به کشوری صنعتی جستجو کرد. مهاجرت روستائیان به شهرها،رشد شهر نشینی و هم زمان شکل گیری حاشیه نشینان بیکار در شهر ها، شکل گیری اعتراض،سازماندهی اتحادیه ها و مبارزه متشکل کارگران برای شرایط بهتر کار و حقوق قانونی تنها بخشی از روندی است که در سالهای قرن بیسم این هویت را شکل داده است. تحولات اجتماعی گرینلند مسیر دیگری را طی کرده است، مسیری که هویت دیگری را آفریده است، هویتی که نگرش متفاوتی به کار و زندگی دارد، نگرشی که در برابر شرایط زندگی در ساختار مدرن شهری سر سختی به خرج می دهد و از تن دادن به خواسته های نظم جدید سر باز میزند. شهر نشینی با تمامی جلوه های مدرن آن از درون آرزوها و آمال ساکنین این سرزمین منجمد پدید نیامده است تا در ذهنیت جمعی مردم گرینلند هم چون تلاشی جمعی برای رسیدن به هدفی یکسان حک شده باشد. ساختن شهرها در گرینلند تابع سیاست های مرکزی دانمارک بوده که به دنبال آن شهر نشین شدن گرینلندی ها از عوارض جانبی این سیاست است. این پرتاب شدن از زندگی در جماعتهای پراکنده در دل طبیعت به زیستن در شهر را میتوان به تولد زود هنگام جنینی تشبیه کرد که آمادگی زندگی در محیط جدید را ندارد. قوانین نسخه برداری شده از قوانین دانمارک حقوق شهروندی را تضمین میکند.شهروند دانمارکی بر شهروند بودن خود آگاه است و می داند که در روزگار گذشته زمانی بوده است که از حقوق شهروندی بهره ای نداشته است و آنچه که امروز در دسترس او قرار دارد هدیه ای نیست که ازآسمان نازل شده باشد، که نتیجه مبارزه نسل های گذشته است و این وظیفه او است که از این حقوق پاسداری کند.شهروند گرینلندی چنین تاریخی را در پشت سر ندارد ولی باید در چهار چوب قوانین آن زندگی کند.روابط فامیلی و خونی در تشکلهای سیاسی و دستگاه مدیریت از اجرای کامل شایسته سالاری جلو گیری می کند. یار گیری فامیلی** بالا تر از حقوق شهروندی قرار می گیرد. در صد بالای خودکشی یکی از مشکلات گرینلند است، انتخاب خود کشی هم چون راه حل، نشان از عدم وجود راه حل های مناسب دیگر است. باردار شدن دختران در سنین نوجوانی با خود رشد تعداد سقط جنین را به همراه می آورد، هر چند روشهای مختلف جلوگیری از بارداری به طور رایگان در دسترس همگان است.مصرف غیر متعارف مشروبات الکلی و خشونت خانگی با وجود امکان برخورداری از مشاوره و راهنمائی اجتماعی از دیگر مشلات اجتماعی گرینلند است.تعداد کودکانی که به پرورشگاه سپرده می شوند و یا تحت سرپرستی خانواده های دیگر قرار میگیرند بار سنگینی بر دوش سازمانهای کمک به خانواده و حمایت از کودکان است. تمامی این مشکلات نشان از راه دشوار همراه شدن با شرایط جدید برای ساکنین این بزرگترین جزیره دنیا میدهد. جزیره ای که بین اروپا و آمریکا منجمد شده است ولی گرمایش زمین به سرعت یخهای آن را آب می کند. توسعه سریع شهرنشینی همراه شدن فرد را با شرایط جدید زندگی با دشواری های بسیاری رو برو میکند، به ویژه که این توسعه نا خواسته باشد. در چنین شرایطی دلبستگی به زیستن در ساختاری که احساس یگانگی با آن میشود آسان ترین انتخاب برای اینوئیت ها است. 

 

 

لینک به مقاله در زمانه 

https://www.radiozamaneh.com/705974


*واژه "بی دین" مترادف برای واژه دانمارکی hedning که مترادف heathen در انگلیسی است انتخاب شده است. دیگر مترادف های آن کافر،بت پرست و مشرک است.

** Nepotism

 

1ـ آخرین گرینلندی بی دین روز یکشنبه عید پاک 13 ماه می 1934 در شمال گرینلند منطقه توله غسل تعمید داده شد

2ـ برای نمونه میتوانید به این وبلاگ مراجعه کنید:

http://radepadarbarf.blogspot.com/2015/12/blog-post_21.html

3ـ در مورد ساختار خانواده و تاریخ آن مراجعه کنید به:

 میل جنسی و فرونشانی آن در جوامع نا متمدن،برانیسلاو مالینوفسکی،ترجمه محسن ثلاثی.

منشاء خانواده مالکیت خصوصی و دولت،فردریش انگلس ترجمه خسرو پارسا

4ـ قایاق که در زبان اروپائی به کایاک تغییر یافته است قایق ویژه ساخته اینوئیت ها است. 

۱۴۰۰ اردیبهشت ۳۰, پنجشنبه

کوروساوا و پرسشی بی پاسخ



زیستن

به روایت آکیراکوروساوا

 Akira Kurosawa 1998 ـ 1910

 


نوشتن در باره آکیرا کوراساوا آسان نیست،چرا که او بدون شک در گروه معدود فیلمسازان مولف جای دارد که تاثیری به سزا در کشف و به کار گیری توانائی های ناشناخته این هنر نو پا و خلق آثار با ارزش هنری داشته اند. در مورد او به عنوان کارگردان سینما کتابها و مقاله های بسیاری نوشته شده است*. این نوشته جستجوی خود را بر روی یافتن پاسخ کوروساوا به پرسشی متمرکز میکند که او در فیلم زیستن مطرح میکند."زندگی چیست؟"

 

سال 1952 میلادی آکیرا کوروساوا(از این به بعد کوروساوا)  فیلم زیستن را ساخت در آن سال او 42 سال داشت، مقطعی از زندگی که جوانی پشت سر گذاشته شده است ولی پیری هنوز گریبان انسان را نگرفته است، به زبان دیگر میان سالی و پرسشی بنیادی: زندگی چیست؟آقای "واتانابه" که سی سال است رئیس بخش خدمات عمومی در شهرداری است هر روز بر سر کارش حاضر میشود در محاصره انبوه پرونده  هائی که بر روی میزش و اطرافش قرار دارند می نشیند و هم چون یک ماشین، نامه ها را میخواند و مهر می زند.او یک کارمند وظیفه شناس است که همیشه بر سر کار خود حاضر میشود.پسرش به همراه عروسش در خانه او زندگی میکنند برنامه او برای زندگی این است که تا آخرین روز کاری اش قبل از بازنشستگی انجام وظیفه کند تا پس از آن با حقوق بازنشستگی و پس اندازی که دارد به یک زندگی آرام و آسوده ادامه دهد. این آرزو زمانی که در می یابد به سرطان معده مبتلا است و تنها چند ماهی از زندگی اش باقی مانده است نقش بر آب می شود. زندگی به یکباره برای او به کابوسی وحشتناک تغییر شکل می دهد. کوروساوا گفته است که: "گاهی از اوقات برایم پیش می آید که در باره مرگ فکر میکنم و، سپس از تصور این همه کار انجام نشده، وحشت میکنم. من خیلی کم زندگی کرده ام... زیستن بیان این احساس است"(آکیرا کوروساوا ص/191). در "زیستن" پرسش اصلی فیلم چگونه زندگی کردن است و اینکه زندگی چیست.در تلاش برای یافتن پاسخی به این پرسش کوروساوا شخصیت اصلی فیلم را بی رحمانه با به کار بردن تشبیهاتی همانند " او اصلا زنده نیست" و یا "او زندگی نمی کند وقت را می کشد" و دادن لقب مومیائی به او و اینکه تنها به فکر حفظ جایگاه خود است مورد سرزنش قرار می دهد.این موجود مومیائی، این مرده متحرک با آگاه شدن از اینکه مدت کوتاهی از زندگی اش باقی مانده است دچار هراس میشود.حضور در پست ریاست برایش بی معنی می شود،پس اندازش را که قرار بود زندگی آسوده ای در زمان بازنشستگی برایش تامین کند وحالا دیگر برایش ارزشی ندارد به تمامی از بانک بیرون می کشد. برای تسکین دردهایش به الکل پناه میبرد.با آشنائی با مرد جوانی در یک میخانه و بازگشائی رنج خود برای او به زندگی شبانه و خوش گذرانی های مردم راه پیدا میکند بی آنکه تمامی اینها هراس او را التیام دهد.غیبت بی دلیل او بر سر کار حدس و گمانهای مختلفی در بین کارمندان بخش شایع میکند.دختر جوانی که کارمند آن بخش است برای تائید استعفای خود احتیاج به مهر رئیس دارد و به طور اتفاقی در خیابان با او برخورد میکند. تصمیم  دختر برای استعفاء از کار در شهرداری به این دلیل که برایش اتلاف وقت است او را تحت تاثیر قرار می دهد اما راه حلی در مقابل او نمی گذارد. در این دوره سر گردانی به ناگاه به یاد می آورد زنانی را که با مراجعه به بخش او از آلودگی محیط اطراف محله ای که در آن زندگی میکنند شکایت داشتند و خواهان این بودند که شهرداری باید برای سلامت بچه های آنها محوطه ای را که محل آلودگی است به فضای سبز تبدیل کند. درخواستی که در سیستم بوروکراتیک شهرداری به نتیجه ای نرسید. به انجام رساندن خواست آن زنان انگیزه کار کردن را در او زنده میکند اما نه به شیوه سابق، که با جدیت و تلاشی پی گیر تا خواست آن زنان را از هزار توی اداری و کاغذ بازی به ثمر برساند. داشتن هدف به زندگی او معنی می دهد و شوق بر آورده کردن آرزوی آن زنان به او نیرو می دهد که رنج بیماری را تحمل کند.هدفمند زندگی کردن از مرد خموده ای که هر روز وقت را در پشت میز ریاست می کشت انسانی می سازد که با شوق و شعف دل به کار میدهد، به جای نشستن پشت میز از اداره بیرون می زند تا بر روند کار نظاره کند. هر چند در این فیلم کوروساوا تائید می کند که داشتن هدف به زندگی ما معنی میدهد و آنجا که هدف را در رابطه ای اجتماعی وساختن محیطی بهتر برای زندگی دیگران انتخاب کنیم زندگی معنای دیگری به غیر از حفظ موقعیت و مقام شخصی می یابد و یاری به دیگران ما را یاری می دهد که احساس زنده بودن کنیم، اما این پاسخ او را قانع نمی کند و این پرسش که زندگی چیست از ذهن او رخت بر نمی بندد. پرسشی که در فیلمهای دیگر او تکرار می شود که با نگاه به چند فیلم او تکرار این پرسش را بر رسی میکنیم.



دو سال بعد پرسش را به گونه ای دیگر در هفت سامورائی به روی پرده می آورد.سامورائی هائی که او انتخاب می کند، یک گروه بزن بهادر نیستند که هم چون قهرمان هائی فرا انسانی و به خاطر جوان مردی به یاری روستائیان درمانده بروند تا آنها را از شر راهزنان بی رحم نجات دهند.در روند سازماندهی دهقانان برای دفاع از روستا در برابر راهزنان به تدریج جنبه های پنهان شخصیت سامورائی ها عیان میشود. آنها یک گروه همگن و فاقد انگیزه های شخصی نیستند.هر یک از آنها درک شخصی خود را از سامورائی بودن دارند.اگر چه در ظاهر همگی شمشیر سامورائی حمل میکنند ولی هر یک به شیوه خود این شمشیر را به کار می گیرد، شیوه ای که نمایانگر شخصیت هر یک از آنها است. سامورائی مرد عمل است،زیستن او با جنگیدن معنی پیدا میکند در مقابل آنها دهقانان هر چند محافظه کار، شکاک و پنهان کار هستند ولی برای زیستن و کار نیاز به امنیت دارند. برای کشت وداشت و برداشت، داشتن امنیت برای دهقانان ضروری است تا آنجا که حاضرند این امنیت را از راهزنان گدائی کنند و با دادن جزیه به آنها زندگی خود را نجات دهند. وابستگی دهقان به زمین شجاعت را از او می گیرد و سامورائی فارغ از این وابستگی مسافر رهگذری است که چند صباحی رحل اقامت در روستا می افکند شمیرش را در نبرد می آزماید و پس از انجام ماموریت،آنها که زنده مانده اند راهی دیار دیگری می شوند. اما برای سامورائی جوان دلبستگی به دختر زیبائی در روستا میتواند او را پای بند زندگی روستائی کند. تنها وابستگی به زمین نیست که دام ره میشود، دلبستگی به دیگری نیز می تواند سامورائی را زمین گیر کند.جمله پایانی فیلم اعتراف به شکست انسان در برابر یافتن پاسخی جهان شمول برای زیستن است.آلدو تاسونه به زیبائی این شکست را این چنین تفسیر می کند " کامبه ئی،شیشیروجی و کاتسو شیرو، بی حرکت و خاموش، این نمایش را مدت زیادی نظاره می کنند. در پشت آنها تپه/قبرستان کوچکی قرار دارد،جائی که تل خاکی چهار دوست کشته شده شان را در بر می گیرد. کابه ئی ناگهان زمزمه میکند: "ما باز هم باختیم". دوستانش شگفت زده او را نگاه می کنند. کامبه ئی ضمن برگشتن به طرف تپه/قبرستان، به تلخی نتیجه گیری میکند:"برنده،روستائیان هستند،نه ما..."(ص 230)



کوروساوا که قبلا بر مبنای رمان ابله از داستایفسکی علاقه خود را به ادبیات کلایسک و توانائی خود را در ارائه نسخه ای ژاپنی از یک اثر کلاسیک به نمایش گذاشته است در سال 1957 با انتخاب مکبث نشان میدهد که مرزهای جغرافیائی مرزهای خصایل مشترک انسانی را تعیین نمی کند. او با ارائه نسخه ای ژاپنی از مکبث با وفاداری به اصل نمایشنامه و تغییری اندک در آن سریر خون را می سازد. در سریر خون با سرداری روبرو میشویم که شهامت انتخاب ندارد. او اگر چه سرداری است شجاع و جنگجوئی بی نظیر اما مردی است سست اراده در برابر وسوسه قدرتمند جلوس بر تخت پادشاهی. وسوسه ای که در ناخود آگاه او حضوری بی بدیل دارد تا با اولین تلنگری که بر شیشه عمر این وسوسه وارد میشود بشکند و غول جاه طلبی آزاد شود. این تلنگر را همسر او (لیدی مکبث در نمایشنامه اصلی) به شیشه عمر جاه طلبی پنهان وی وارد می کند تا دیوی از شیشه برون آید که شبانگاه شمشیر خود را به خون ولی نعمتی که به او اعتماد کرده است بیا لاید. سرداری که سریر قدرت خود را شکست ناپذیر می داند چرا که جادوگران به او ضمانت داده اند که تا زمانی که جنگل به حرکت در نیاید قدرت او پا بر جاست. قدرت او را دچار جنون می کند و شاید درست تر باشد بگوئیم قدرت جنون او را نمایان می کند. زیستن برای تکیه زدن بر سریر قدرت تا بتوان دستان خود را تا مرفق در خون دیگران فرو کرد.آیا این زیستن شایسته انسان است؟ بدون شک نه، جنون و قدرت همزاد یک دیگرند و ثمره ای به غیر از مرگ و نابودی به ارمغان نمی آورند. اگر قدرت و حکومت بر دیگران موضوع مرکزی در سریر خون است، خدمت به رانده شدگان جامعه انتخاب پزشک در درمانگاه ریش قرمز است. پزشکی که می داند چه می خواهد و انتخاب کرده است که جانب دار باشد. او به جاه و مقام پشت کرده است تا درمانگر مستمندانی باشد که توانائی پرداخت هزینه های درمان را ندارند. در ریش قرمز بر روی مساله انتخاب فرد برای نوع زندگی خود و آزادی او در انتخاب راه خود تکیه ویژه ای میشود.انتخابی که در آسمان رخ نمی دهد بلکه بر روی زمین در کنار دیگران و زندگی با دیگران صورت می گیرد. در کنش متقابل با انسانهای دیگر است که امکانهای مختلفی را در برابر خود می یابیم و از میان آنها انتخاب می کنیم به کدام راه برویم و آن چنان زندگی کنیم که فکر میکنیم برای ما بهترین است.انتخاب ما به این معنی نیست که بهترین راه ممکن را انتخاب کرده ایم، ولی نمایانگر تعریف ما از زندگی است.

 


ریش قرمز در سال 1965 ساخته شده است و پس از آن وقفه ای در زندگی هنری کوروساوا پیش می آید که پرداختن به آن از موضوع این نوشته خارج است. شش سال بعد از ریش قرمز "دُداسکادن" را خلق میکند، اولین تجربه اودربه کارگیری فیلمبرداری رنگی.شاید بتوان دُداسکادن را جمع بندی او برای یافتن پاسخی برای پرسش آغازین که زندگی چیست دانست. در این فیلم گذشته را رها می کند و به ژاپن در زمان حال می نگرد. ژاپن معاصر، ژاپن پیشرفتهای صنعتی و زندگی در شهر های مدرن.در این جهان مدرن او طرد شدگان این جامعه را بر می گزیند. نو جوانی که در دنیای تخیلی خود زندگی میکند هر روز واگن تراموای خیالی خود را سوار میشود و مسیر کاری خود را در زاغه نشینی که محل سکونت حاشیه نشینان جامعه است طی می کند. در این فیلم از سامورائی خبری نیست و نجات دهنده ای نیز نمی آید، چرا که کسی به فکر نجات خود نیست.ساکنین این زاغه نشین از زندگی خود شکایتی ندارند. اگر در ریش قرمز همدلی و همدردی بین انسانها وجود دارد در دُداسکادن هر کس تنها به فکر خود و زندگی خویش است،بی تفاوتی به رنج دیگری امری پذیرفته است.شخصیت اصلی فیلم رابطه ای با دنیای واقعی ندارد و در عالم خیالی خود زندگی بی دغدغه ای را سپری میکند. هر یک از ساکنان این حلبی آباد زندگی را آن چنان که عادت دارند سپری می کنند، زندگی یک عادت است. هیچ کس در این محله آرزوئی ندارد، جمعی است اتفاقی از آدمهائی  که دیگر هیچ آرزوئی ندارند و هیچ هدفی را دنبال نمی کنند و هر یک ویژگیهای شخصیتی خود را دارند. تنها کسی که در این جمع آرزوهائی دارد گدای دیوانه ای است که همراه پسر خرد سالش در اتاقک پوسیده یک ماشین زندگی میکند و آن پسر خردسال شبها با جمع آوری ته مانده غذاهای کافه ها مسئول تامین خوراک خود و پدرش است. پدر در خیالبافی های خود هر شب برای پسرش از طرح خانه ای رویائی که قرار است بسازد می گوید. خانه ای رویائی بر روی تپه ای سبز، ایوانی بزرگ که پسرش به راحتی در آن بازی کند و استخری برای شنا.در همسایگی اومرد نابینائی زندگی میکند که نمیتواند همسرش را ببخشد و خشم خود را با سکوتی مرگبار بر سر زن نادم فرود می آورد.کمی آن طرف تر پینه دوزی زندگی میکند با چندین فرزند که همه می دانند پدر این فرزندان مردان دیگری هستند ولی مرد اهمیتی به این مساله نمی دهد و بچه ها را صمیمانه دوست دارد. در این زاغه نشین پیرمرد صنعتگری زندگی میکند که وقتی شبانه دزد به خانه اش می آید و جعبه ابزار او را میخواهد با خود ببرد،همچنان که در بستر خوابیده است به دزد می گوید آن را نبر چون جعبه ابزار من است و بعد با دادن پول به دزد از او می خواهد که دوباره هم بیاید ولی بهتر است بار دیگر از در وارد شود نه از پنجره.کوروساوا با به تصویر کشیدن ساکنین این حلبی آباد رنگین کمانی از شکلهای مختلف انسان بودن را بر پرده می آورد بی آنکه در هیچ موردی دست به قضاوت بزند. دُداسکادن فیلم تلخی است، شاید نمایانگر تلخکامی کوراساوا از جامعه مدرن باشد.او که در "زیستن" یافتن معنی برای زندگی را در داشتن هدف و یاری به دیگران می بیند در دُداسکادن تسلیم شرایط شده است و زنده بودن بی هیچ هدف مشخصی را نیز نوعی انتخاب برای زیستن می داند. می توان همانند آن مرد الکلی سر بار دیگران بود و آن را حق طبیعی خود دانست.او که در ریش قرمز هم چون معلم اخلاق انسان را فرا می خواند تا کینه به دل نگیرد و بزرگوار باشد و ناروائی دیگران را ببخشد و به ما غیر مستقیم می گوید لذتی که در عفو هست در انتقام نیست، در دُداسکادن می پذیرد که نبخشیدن وکینه به دل گرفتن نیز می تواند انتخاب هر کسی باشد. کوروساوا در اولین تجربه خود با فیلم رنگی، رنگ را به خدمت می گیرد تا رنگین کمانی از انسان بودن را با رنگهای متنوع آن بر پرده سینما نقاشی کند و در این کار موفق شده است.



 چهار سال پس از دُداسکادن تلخکامی او جای خود را به ستایش زندگی و تلاش بی وقفه انسان در مبارزه با طبیعت و از سوئی دیگر یگانگی و احترام به طبیعت در "درسواوزالا" میدهد."گوئر آسیموف،سینماگر روس طی سفری در 1972 به توکیو،از کوروساوا پرسید:"چرا نزد ما فیلم نمی سازی؟" عدم موفقیت دُد اسکادن،تحریم تهیه کنندگان و بیماری، فیلمساز را محکوم به سکوت کرده بود. تضمینهای اطمینان بخش تهیه کنندگان روس که اختیار کامل را به او واگذار کرده بودند و آشنائی عمیقش به فرهنگ آن سرزمین به کوروساوا اجازه داد تا به بد گمانی غریزی اش نسبت به تولیدات مشترک با کشور های خارجی که بیش از اندازه خطرناک هستند و چندان ثمری هم ندارند،فائق بیاید.هنگامی که کوروساوا موضوع فیلم را به روسها اعلام کرد،از حیرت و تحسین آنها شگفت زده شد"(ص 354)



25 سال پس از ساختن فیلمی بر مبنای ابله داستایفسکی با انتخاب "درسواوزالا" رمانی از ولادیمیر آرسنی یف روایت دیگری از زیستن را به تصویر می کشد که بیانگر زندگی انسان در طبیعت و همراه با طبیعت است. روایت زندگی انسانی که ازطمع،حسادت، کینه و نفرت عاری است و با احترامی قلبی به طبیعت، سهم خود را برای زندگی کردن از طبیعت بر می گیرد. مردی که به هنگام ترک پناه گاه برای کسانی که شاید روزی گذارشان به آنجا بیفتد آذوقه می گذارد تا اگر گرفتار سرما و توفان شدند از گرسنگی تلف نشوند.مردی که رمز و راز زبان طبیعت را می شناسد و هشدارهای طبیعت را با تواضع می پذیرد. مردی که بی آنکه مدرسه رفته باشد در روند زندگی آموخته است که تنها یاور او انسانهای دیگر هستند و تنها به این دلیل که انسان هستیم باید یاور یک دیگر باشیم. برای زیستن در طبیعت و همراه با طبیعت به یاری یک دیگر نیازمندیم.مردمانی که بی هیچ چشم داشتی مردان خسته را غذا می دهند بی آنکه آنها را بشناسند. هر چند راهزنانی هم هستند که تحمل آسایش دیگران را ندارند و هر از گاهی با شبیخون زدن به جان و مال دیگران آسایش را از آنها سلب می کنند.درسواوزالا در زمانی زندگی میکند که شهر نشینی رو به رشد است و برای گسترش شهر ها درختها را قطع می کنند. او که نمی تواند خود را با زندگی در شهر تطبیق دهد با جسمی رو به ضعف به طبیعت بر میگردد بی آنکه بداند که تفنگ جدیدی که هدیه گرفته است تا او را نجات دهد دزدان را به کشتنش ترغیب میکند. در درسواوزالا اثری از نا امیدی وتسلیم در برابر سرنوشت نیست،نگاه تلخی که در دُداسکادن به زندگی وجود دارد در درسواوزالا دیده نمی شود. اما از رویا پردازی نیز در آن نیز اثری دیده نمی شود. هر چند کوروساوا شخصیت درسواوزالا را می ستاید ولی به این واقعیت نیز که نمیتوان مانع پیشرفت صنعت و شهر نشینی شد هم اعتراف میکند.انسان با کار خود همواره محیط زندگی خود را تغییر داده است و همواره ناچار بوده است زیستن خود را با محیطی که خود ساخته است سازگار کند، اما سازگار شدن با شرایط جدید همواره نیاز به پاسخی مناسب به این پرسش دیرینه دارد که "زندگی چیست"؟ پرسشی که کوروساوا پاسخی برای آن ندارد ولی بر یک نکته تاکید دارد و آن اینکه انسان حق انتخاب دارد.میتوان در پشت میز ریاست وقت را کشت و به تدریج تبدیل به یک مومیائی شد یا اینکه انتخاب را به دست جاه طلبی های پنهان خود داد و اسیر جنون سلطه بر دیگران شد و یا دل در گروی خدمت به طرد شدگان و محرومان گذاشت و معنی زندگی را در یاری به دیگران یافت و یا تسلیم شرایط شد و در حاشیه جامعه روز را به شب رساند بی هیچ هدف و آرزوئی ولی میتوان دل به کار بست و در طبیعت و همراه با طبیعت فارغ از دلبستگی به اشیاء آزاد زندگی کرد.   

 


*نقل قولها در این نوشته از کتاب" آکیرا کوروساوا،آلدو تاسونه ترجمه نادر تکمیل همایون انتشارات زرین پائیز1372 " است.

 لینک مقاله در زمانه: https://www.radiozamaneh.com/669502


به دنبال فیلمهای کوروساوا با زیر نویس فارسی و یا دوبله آنها به فارسی در اینترنت جستجو کردم که چند نمونه سانسور شده یافتم. به ویژه دُداسکادن که دیگر نمیتوان به آن نام سانسور نهاد، چرا که فیلم را سلاخی کرده اند که دیگر نمی توان آن را اثری از کوروساوا نامید. فیلم درسواوزالا با زیر نویس انگلیسی بدون سانسور در یوتیوب در دسترس است. 

 

https://www.youtube.com/watch?v=2EWdAnJsfdc