۱۳۹۹ اردیبهشت ۱۳, شنبه

برای زنده ماندن شعر کافی نیست


یحیی حسن
بغض فرو خورده‌ای که خشم شد

عاقبت
همه‌ی ما
زیر این خاک
آرام خواهیم گرفت
ما
که روی آن
دمی به همدیگر
مجال آرامش ندادیم

آنا آخماتوا



«یحیی حسن» شاعر فلسطینی تبار دانمارکی در سن 24 سالگی در زیر خاک آرام گرفت. هم او که در روی زمین هیچ‌کس به او مجال آرامش  اش نداد.او متولد 1995 در شهر آرهوس دومین شهر بزرگ دانمارک است در خانواده‌ای فلسطینی به دنیا آمد.ظهور او در عرصه شعر دانمارک بیشتر شبیه به سقوط یکباره شهابی بود که هیچ‌کس انتظارش را نداشت. در سال 2013 اولین مجموعه اشعار او به نام «یحیی حسن» در مدت کوتاهی رکورد فروش را در تاریخ دانمارک شکست و به تیراژ 120000 رسید. نقدهای ستایش آمیز منتقدین از اولین مجموعه شعرش او را در مرکز خبر ها قرار داد.در همان سال کانال 2 دانمارک مصاحبه‌ای با او انجام داد که او بدون پرده پوشی از خشونت پدر و ریاکاری پذیرفته شده در جامعه حاشیه نشین مهاجران سخن گفت، سخنانی که اگر یک شهروند دانمارکی به زبان می‌آورد بدون شک به نژاد پرستی و ضدیت با خارجیان متهم می شد. نیروی های دست راستی در دانمارک اگر چه سکوت کردند ولی از اینکه جوانی با تبار فلسطینی و بزرگ شده در محله های خارجی نشین همان حرفهائی را میزد که آن‌ها مدعی آنند، قند در دلشان آب شده بود. یحیی حسن واقعیت را آنچنان که تجربه کرده بود بیان میکرد بدون اینکه بخواهد و یا علاقه‌ای داشته باشد که دلیل شکل‌گیری این واقعیت را ریشه‌یابی کند.فشرده سخنان او در این مصاحبه میتواند این چنین باشد " کلاس دوم از مدرسه اخراج شدم با چهار نفر دیگر که عرب و سومالیائی بودند به مدرسه ویژه ای فرستاده شدم تا رفتار ناشایست من اصلاح شود که آنجا هم کمکی نکرد و در نهایت مرا به اجبار از خانواده‌ام جدا کردند. پدرم به طور میانگین سه تا چهار بار در هفته ما را نظور خواهر برادرها) تنبیه میکرد بستگی به حال و روز خودش داشت. پدرم خانه نشین بود و با کمکهای بلاعوض شهرداری زندگی را میگذراند. با اینکه وقت کافی داشت که به تربیت فرزندانش بپردازد حال و حوصله اینکار را نداشت.خب اگر وقت ندارید بچه تربیت کنید پس بهتره بچه پس نیندازید. ولی خب این یک شیوه عربی است که پنج شش تا پشت سر هم پس می اندازند. این درست که زندگی سختی در اردوگاه پناهنگی داشته‌اند و دچار ترایما شده اند ولی این دلیل نمیشود که یک موجود زنده را به دنیا بیاورند وقتی مسئولیت نمی پذیرند. ریاکاری در خانواده ونسل من خیلی عادیه، نماز میخوانند و روزه می گیرند ولی به هر طریقی شده سر جامعه کلاه میگذارند و تا میتوانند میدوشند.من دراین محیط بزرگ شده‌ام محیطی کاملاً خلافکار.من متعلق به نسل مهاجران حاشیه نشین هستم که همه دروغ میگویند. یک نفر در فیس بوک پرسید چرا مسلمان نیستی؟ گفتم من نماز نمیخوانم، روزه نمیگیرم،مشروب میخورم، حشیش میکشم و با دختران دانمارکی به رختخواب میروم. در جوابم گفت من هم همین کار ها را میکنم ولی مسلمان هم هستم. ما نسلی ریا کار هستیم. نسلی که پر است از آدمهای کله پوک احمق.تمام پسر عمو ها و پسر خاله های من خلافکارند. حاشیه نشین بودن و تلاش نکردن برای یک زندگی بهتر تقصیر سیستم نیست، مسئولیت پدر مادر ها است. بدون شک پدر مادر های ما زندگی سختی داشته اند، مساله این نیست، مساله این است که باید مسئولیت می پذیرفتند. باید بفهمند آزادی یعنی چه، این را باید بفهمند"(1) او در این مصاحبه و مصاحبه‌های بی شماری که در روزنامه‌ها و دیگر وسایل ارتباط جمعی شرکت کرد بدون خود سانسوری و با زبانی غیر دیپلماتیک خشم خود را از ریاکاری و زاهد نمائی با کلماتی خشن بیان کرد. رک گویی او و انتقاد بی محابای او از فرهنگ حاکم در جامعه حاشیه نشینن مورد استقبال جامعه دانمارک قرار گرفت ولی با ترشروئی و خشم از طرف حاشیه نشینانی که در مورد آن‌ها دست به افشاگری زده بود روبرو شد. گروه‌های افراطی او را به خیانت متهم کردند و سیل تهدید ها و آزار ها به سوی او روان شد اما او کسی نبود که از مواضع خود عقب نشینی کند و با جدی شدن تهدیدات تحت حفاظت پلیس قرار گرفت.
خانواده و جامعه
"پنج بچه به صف و پدری چوب به دست" اینگونه شعر کودکی آغاز میشود،او پدر خشنی را توصیف میکند که استفاده از چوب و تنبیه وحشیانه تنها شکل تربیت کردن بچه هایش بوده است. پدری خشن و مادری که از ناتوانی به هنگام تنبیه بچه هایش بشقاب ها را در راه پله آپارتمان به زمین میکوبد و میشکند .اگر بخواهیم حرفهای یحیی حسن را در این مصاحبه و تصویری که او در شعر کودکی از پدرش ارائه میدهد معیار قضاوت قرار دهیم بدون شک پدرش مقصر اصلی خواهد بود. در اینکه بار بزرگی از مسئولیت بر دوش پدر است شکی نیست ولی نمیتوان آنچنان که یحیی حسن میگوید سیستم را بدون تقصیر دانست. برای درک بهتر شرایطی که حاشیه نشینی را به وجود آورد و نقش آن در شکل گیری فرهنگ موازی با جامعه، ناچاراً باید به تحولاتی که در جامعه دانمارک از دهه نود میلادی به بعد رخ داده است نگاه کنیم. دانمارک کشوری است بنا شده بر دولت رفاه که سوسیال دموکراسی طی چند دهه آن را ایجاد کرده است.هر چند مردم همواره از در صد بالای مالیاتی شکوه دارند ولی هم‌ زمان از اینکه نگران هزینه تحصیل فرزندانشان از دبستان تا دانشگاه نیستند و از درمان و بهداشت با کیفیت خوب بهره مندند خرسند. دانمارکی ها همواره از اینکه از آزادی بیان، مطبوعات و اجتماع برخوردارند به خود می بالند که حق هم دارند.در اواخر سالهای نود میلادی اصطلاحی در وسایل ارتباط جمعی ساخته شد به نام "نسل دوم مهاجران" که منظورکودکان و نوجوانانی بودند که از تبار غیر دانمارکی و غیر اروپائی در دانمارک به دنیا آمده بودند.این اصطلاح یک سفسطه است، چرا که منظور آن نوجوانان و جوانانی بود که در دانمارک متولد شده اند، آن‌ها به دانمارک مهاجرت نکرده اند.آنها در دانمارک متولد شده‌اند در دانمارک مهد کودک رفته‌اند و در دانمارک به مدرسه‌رفته اند. این اصطلاح به تدریج به مفهومی متراد ف با جوانان خلافکار غیر دانمارکی تبدیل شد و کم کم شامل تمام جوانانی شد که در خانواده‌های مسلمان زاده شده بودند. این دگردیسی در مفهوم، تصویری کلیشه وار از جوانان دانمارکی با تباری خاور میانه‌ای برای جامعه ساخت که همگی آنان را در سبدی که شامل خلاف کار ها، تجاوز گرها،سوء استفاده گران سیستم رفاه اجتماعی و متعصب مذهبی بود ریخت.اگر چه این جدا سازی سیاست رسمی دانمارک نبود ولی قدرت رسانه‌ها به ویژه رسانه‌های بخش خصوصی قوی‌تر از سیاست رسمی بود و موفق شد مساله پناهندگان و مهاجران را به عنوان بزرگترین مشکل اجتماعی به جامعه بقبولاند، بسیاری از واژه‌ها که در دهه هشتاد به کار بردن آن‌ها مترادف با نژاد پرستی بود به تدریج به امری عادی در رسانه‌ها تبدیل شد.رسانه ها بدون وقفه اطلاعات منفی در مورد این جوانان نشر دادند.مسئولیت تمامی مشکلات به گردن آن‌ها افکنده شد و واکنش آن‌ها به این همه توهین طبیعی بود.وقتی هر روز به شما بگویند که شما مثل ما نیستید و اینجا سر بار هستید اولین پرسشی که پیش می‌آید پرسش در مورد هویت شخصی است، اگر من دانمارکی نیستم پس که هستم؟ بخشی  از این جوانان که در جستجوی هویت خود بودند کوتاه ترین راه را انتخاب کردند " زندگی در حاشیه". مشکل حاشیه نشینی این است که فرد در فرهنگی متفاوت با جامعه‌ای که در آن زندگی میکند به شکلی موازی به سر می برد.برای کودکانی که در چنین محیطی رشد میکنند همیشه این مشکل وجود داردکه خود را با کدام فرهنگ باید وفق دهند به ویژه که تفاوت فرهنگی بسیار عمیق باشد، که این تفاوت بین فرهنگ جامعه پسا مدرن دانمارک  که آزادی فردی و آزادی انتخاب امری است طبیعی و فرهنگ عشیرتی ـ عربی با حاکمیت مطلق پدر و تبعیض جنسی بسیار عمیق است. یحیی حسن در چنین شرایطی رشد کرد.
شکل گیری محله های خارجی نشین در دانمارک
در شهر های بزرگ دانمارک محله هائی هستند که اکثر ساکنان آن‌ها را مهاجران و پناهندگان از کشورهای غیر اروپائی تشکیل میدهند.شکل گیری این " گتوها"  نه انتخاب خارجیان که راه حل مسئولان بوده است( خواسته یا نا خواسته). یحیی حسن در یکی از این محله ها در غرب شهر آرهوس به دنیا آمده است و در آنجا رشد کرده است.مجموعه ساختمانهای بتونی با رنگ خاکستری سیمان ولی فضای کافی سبز در بین ساختمانها که روزگاری طبقه کارگر دانمارک در آن‌ها زندگی میکرده است و تابستانها در چمنهای سبز مردان و زنان با کمترین پوشش حمام آفتاب میگرفته اند اینک مملو است از زنانی با پوشش اسلامی در حال حمل کیسه های خرید روزانه، دختران جوانی با روسری و شلوار جین در راه مدرسه و پسران جوانی که تا دیروقت در بیرون از خانه به سر میبرند.رشد تدریجی این محله ها آن‌ها را از ارتباط با جامعه دانمارک به مقدار زیادی بی‌نیاز کرد. شکافی عمیق بین "ما" و "آن‌ها" از هر دو طرف ایجاد شد. رسانه‌ها نیز هر روز بر آتش این اختلاف دمیدند.حال کودکی به نام یحیی حسن که روزها در دانمارک زندگی میکند و شبها به فلسطین کوچکی که پدرش برای او ساخته است باز میگردد چگونه باید با این دو گانگی زندگی کند؟او در خانه با چهار خواهر و برادر، پدری بیکار که تنها دل مشغولیش دنبال کردن اخبار از شبکه الجزایر است و مادری که پنج فرزند به دنیا آورده است و همه زنانگی اش در پختن و شستن خلاصه شده است زندگی میکند.خانه ای که در آن حق ندارند دانمارکی صحبت کند. در کودکستان مربی های کودک اکثرا زن هستند، زنانی که روسری به سر ندارند و تابستان‌ها هم با شلوارک کوتاه به پا بچه‌ها را به گردش میبرند. زنانی که یا هنوز بچه ندارند و یا یک یا دو بچه دارند و بعضی از آن‌ها دیگر با پدر فرزندانشان زندگی نمیکنند و خود تصمیم میگیرند که چه وقت و به کجا مسافرت کنند.مربی های مرد بر خلاف پدر یحیی در کارهای روزانه مهد کودک شرکت می‌کنند.وقتی به مدرسه می‌رود اگر چه تعدادی معلم مرد هم هست ولی هم چنان این زنان هستند که اکثریت را دارند. در مدرسه به او میگویند که تنبیه بدنی در دانمارک ممنوع است و بچه‌ها از حقوق خود برخوردارند، حقوقی که در فلسطین کوچک او تنها یک رویا است.
اول نوبت این دست بعد نوبت دست دیگه
یک کم دیر کنی، چوب به هر جات که دلش خواست میخوره
یک ضربه، یک جیغ، یک عدد ـ 30 شاید هم 40 به 50 هم میتونه برسه
آخر سر هم وقتی داری میری با ضربه آخر به ما تحت مبارک به بیرون بدرقه میشی
(از شعر کودکی)

چنین کودکی سرگردان در بین دو دنیای متفاوت نمیداند که راهش را با قبله نمای پدر بیابد و یا با قطب نمای مدرسه، یاد نگرفته است که دردش را بیان کند پس نافرمانی میکند. او را به همراه چهار بچه دیگر که عرب تبار و سومالیائی هستند به مدرسه ویژه می فرستند تا یاد بگیرد با معیار های اجتماعی خود را وفق دهد. چنانکه گفته شد این راه حل هم کمکی نکرد و او را از خانواده جدا میکنند. او به سن نو جوانی میرسد، سرکش است و تن به هیچ نظمی نمیدهد. همراه نوجوانان دیگر به کار های خلاف دست میزند، چندین بار دستگیر می‌شود تا اینکه به گفته خودش نوشتن به یاری او آمد.او بغض فرو خورده خود را که از کودکی در گلویش شکسته بود به ناگاه همچون فریادی خشمگین در واژه‌های شعر به بیرون ریخت. هر چند در آغاز رسانه‌ها بیش از هر چیز به جنبه افشاگرانه و ضد مذهبی او توجه کردند و زمانی که از طرف مسلمانان افراطی مورد تهدید واقع شد دفاع از آزادی بیان مساله اصلی رسانه در مورد او شد، ولی هم‌زمان منتقدان ادبی سبک ادبی او را مورد تحسین قرار دادند.منتقدی او را به مسلسلی شورشی و شاعرانه تشبیه کرد چرا که او تمام کتاب خود را با حروف بزرگ لاتین منتشر کرده است و زمانی که شعر هایش را می خواند فریاد خشم و شورش را در کلامش میتوان لمس کرد.او خود را از اسارت پدر و فرهنگ پدری رها ساخت ولی متعصبین مذهبی نتوانستند حق او را برای زندگی در آزادی بپذیرند و تا آخرین لحظه از آزار و تهدید او دست بر نداشتند. در شعر دیگری کودکستان را توصیف میکند که با جمله پایانی آن این نوشته را به پایان میرسانیم.
دیگران با شوق در انتظار آمدن با با نوئل بودند
اما من از او میترسیدم
همانطور که از پدرم میترسیدم

ترجمه مصاحبه و اشعار شخصی است بدون شک بدون نقص نیست.
یحیی حسن دانمارکی را با لهجه خاصی که ویژه نسل اوست صحبت میکند و واژه هائی را به کار میبرد که زیاد مودبانه نیست که از ویژگی‌های جوانان حاشیه نشین است.

 لینک مقاله دررادیو زمانه






۱۳۹۹ فروردین ۱, جمعه

قرنطینه کرونائی


طاعون کامو و کرونای ما





«حوادث عجیبی که موضوع این وقایع نگاری است در سال هزار و نهصد و چهل و…. در ران روی داد» با این جمله آلبر کامو رمان طاعون را آغاز میکند، رمانی که در سال 1947 نوشته شده است وامروز پس از 73 سال بازخوانی آن در شرایط کرونائی جهان در تب و تاب قرنطینه های خود خواسته عرق سردی بر ستون فقرات آدمی از شباهتها ی رمان و واقعیت امروز می نشاند.هرچند اران شهرستانی است در ساحل الجزایر و به روایت کامو یک حاکم نشین فرانسه است که با شیوع طاعون برای جلوگیری از سرایت آن به مرزهای خارج از جغرافیائی خود ارتباطش را با جهان بیرون قطع میکند با این حال میتواند آینه ای باشد در برابر شرایط امروز جهان. دقیقاً همین شباهت بین جهانگیر شدن شیوع یک بیماری واقعی در زمان حال با روایتی تخیلی که در ناکجا آبادی به نام ران هفتاد سال پیش توسط کامو خلق شده است وحشت انگیز است. جهان امروز آن‌چنان در هم تنیده شده است که مرزهای جغرافیائی تنها قرار دادهائی رسمی هستند که هیچ نوع تضمینی برای جلوگیری از جهانی شدن یک فاجعه را ایجاد نمیکنند و ما می‌توانیم به خود این اجازه را بدهیم که روایت خود را با این جمله آغاز کنیم که ” حوادث عجیبی که موضوع این وقایع نگاری است در سال دو هزار و بیست در سیاره زمین روی میدهد که یکی از سیاره های منظومه شمسی است”. این حوادث عجیب گویا با خوردن نوعی خفاش در چین آغاز شده است، این ادعائی است که راوی داستان برای ما عنوان کرده است.ویروس ناشناخته‌ای که بعداً به ویروس کرونا در زبان عامه شناخته شد با سرعتی غیر منتظره در شهرهوووان شیوع پیدا کرد ولی چون ناشناخته بود آن را زیاد جدی نگرفتند ولی با رشد تعداد تلفات نمی شد آن را جدی نگرفت به ویژه امروز که پس از چهار ماه بخش بزرگی از این سیاره را فتح کرده است و همه جا وحشت گسترده است.این نوشته قصد بازگوئی و چگونگی شیوع این ویروس را ندارد و به جای آن تلاش خواهد کرد که موضوع را بر روی یک واژه متمرکز کند «هراس».اما هراس از چه؟ چه عاملی این هراس را در ما ایجاد میکند که داوطلبانه تن به رفتن در قرنطینه میدهیم؟ در قرنطینه خود خواسته از چه چیزی میخواهیم محافظت کنیم؟ میتوان ژست همنوع دوستی گرفت و محافظت از جان دیگران را دلیل انتخاب قرنطینه گفت ولی اگر بخواهیم با خود صادق باشیم بهتر است بگوئیم برای نجات جان خود، تن به پذیرش رفتن به قرنطینه را میدهیم. نجات جان خود را میتوان به زبان دیگری هراس از مرگ نامید.میخواهم زنده بمانم پس به قرنطینه می‌روم و لزومی ندارداز این خواست خود شرمگین شویم،به استثنای تعداد معدودی بقیه انسان‌ها دوست دارند زنده باشند.آنچه که میتواند انسان را پس از آنکه خطر رفع شده است و به سلامت از مهلکه بیرون آمده است شرمگین کند شکل تلاش او برای زنده ماندن دردوران خطر بوده است.زمانی که دوستی یا اشنائی و یا عضوی از خانواده با یک بیماری مهلک دست به گریبان است ما آرزو میکنیم که بر بیماری پیروز شود و آنگاه که بیماری را شکست میدهد خوشحال میشویم. در این رابطه مبارزه بیمار با بیماری برای ما امری است ذهنی و ما شخصاً در آن مبارزه در گیر نیستیم در حالیکه در مبارزه با خطر یک بیماری که همگان را تهدید میکند یکا یک افراد در مبارزه با این تهدید سهیم هستند و زندگی من تنها در دستان من نیست و دیگران هم باید مراقب من باشند همان‌طور که من نیز باید مراقب دیگران باشم. مبارزه‌ای جمعی با خطری که دیده نمیشود و میتواند همه جا حظور داشته باشد و هر لحظه ممکن است به خاطر سهل انگاری همسایه، همکار، همکلاس و همشهری این امکان را پیدا کند که از سیستم دفاعی آن‌ها عبور کند و وارد ساختار سلولی آن‌ها شود بدون اینکه آن‌ها متوجه ورود این مهمان ناخواسته شوند. پس خطرامکان اینکه مسافری که در قطار در کنار من نشسته است آلوده باشد نه تنها مرا که حتی چندین تن دیگر را در آن قطار تهدید میکند و ممکن است همه ما را آلوده کند و از اینجا رشد تعداد افراد آلوده با تصاعد هندسی رشد کند. در چنین شرایطی خواست من برای زنده ماندن تنها به خود من بستگی ندارد و مساله ای فردی نیست و به مساله ای اجتماعی تبدیل شده است و از اینجا دیگر هراس از مرگ یک هراس فردی نیست که هراسی است اجتماعی به گونه‌ای بسیار ویژه.از یک‌سوجامعه خود را در خطر می بیند، ویروس میتواند همه افراد جامعه را آلوده کند و این تهدیدی است بر علیه جامعه واز طرفی هر عضوی از جامعه میتواند خود تهدیدی باشد علیه دیگر اعضای جامعه. چنین شرایطی فرد را در موضعی دو گانه قرار میدهد از یک‌ سو باید برای نجات جامعه خود را نجات دهد و از طرف دیگر نمیتواند با دیگراعضای جامعه دست در دست یکدیگر علیه خطر مشترک مبارزه کند و برای نجات جامعه باید از آنها فاصله بگیرد. در موارد دیگری مانند زلزله و سیل خطر مشترک افراد جامعه را به یکدیگر پیوند میدهد تا برای نجات جان یکدیگر و جلوگیری از ویرانی های بیشتر همدیگر را یاری دهند، دردی مشترک هم دردی و همبستگی را مستحکم میکند ولی یورش بیماری همه گیر انسان‌ها را از یکدیگر دور میکند و با طولانی شدن دوره فعال بودن خطر شیوع نه تنها همبستگی تقویت نمیشود که بیزاری از دیگری به تدریج در ذهنیت جامعه شکل میگیرد.نا توانی دانش پزشکی با وجود تلاش بی‌وقفه برای یاری به بیماران و بخشنامه های مدیران جامعه و تعیین تکلیف کردن برای مردم بی آنکه آن‌ها را در تصمیم گیری ها شرکت دهند به رشد بد بینی و قطع امید از راه حلهای پیش نهادی می‌انجامد. هراس اجتماعی به هراس از اجتماع تبدیل می‌شود و هراس از مرگ در تنهائی فرد را وا میدارد که تنها به نجات خود بیندیشد. بی پناهی فردی راه را برای پذیرفتن را حل‌های غیر متعارف و باور به هر معجزه ای باز میکند، ”حقیقت را بخواهید مردم زیاد مشروب میخورند، یکی از کافه ها اعلان کرده بود که شراب خالص میکرب را میکشد”.(طاعون ص 112) آنجا که علم به ناتوانی خود اعتراف میکند مذهب مدعی معجزه می‌شود و همگان را به دعا و توبه دعوت میکند، چرا که بلائی که نازل شده است نه غضب الهی که کمال لطف اوست تا ما را به یاد تمامی معصیت هائی که مرتکب شده‌ایم بیندازد.پس باید به کلیسا، مسجد و یا معبد برویم زانو بزنیم و به گناه کار بودن خود اعتراف کنیم تا شاید توبه ما مورد قبول واقع شود و بلائی که نازل شده است از سر ما رفع شود،”مانندزنان شجاعی که در کلیساها چون می شنیدند خیارک ها وسیله‌ای است برای اینکه بدن فساد و عفونت خود را بیرون بریزد می‌گفتند « خدای من، خیارک ها را نصیب من کن»، فرد مسیحی خود را تسلیم اراده خداوندی خواهد کرد ولو برایش نا مفهوم باشد”(.ص 258) چه قرابت هولناکی است بین شرح کامو و لیسیدن ضریح های مقدس. طولانی شدن شرایط ویژه و زندگی در هراس دائمی زندگی را برای فرد به رو در روئی هر روزه با مرگ تبدیل میکند، شرایطی که او هر روز خود را بیش از روز گذشته بی پناه و تنها حس میکند.هر چند در شرایط امروز و ارتباط آنلاین با دنیای خارج حس تنهائی را به مقدار زیادی جبران میکند ولی در دراز مدت محدودیت آزادی فردی و نیاز به بودن با دیگران را نمیتوان با ارتباط مجازی جایگزین کرد. وقتی تنها می‌شویم هراس از مرگ به خلوت ما سرک میکشد و امکان دارد که بر ما چیره شود به ویژه اینکه هیچ زمانی چنین مرگی را آرزو نکرده بودیم.شاید زمانی در کتابی، فیلمی و یا روایت دیگران از مرگ ما هم برای خود مرگی آسان آرزو کرده باشیم، شاید پس از لحظه‌ای متأثر شدن به خود دلداری داده‌ایم که تنی سالم دارم و هیچ علامتی از بیماری در من نیست و پدر بزرگم هشتاد سال شاد و خندان زیست و حتماً من نیز ار ژنهای او چیزی به ارث برده‌ام پس جای نگرانی نیست، فرصت برای لذت بردن از زندگی را دارم و چند سال دیگر تشکیل خانواده میدهم و هم چون پدر بزرگم شبی در آرامش کامل از این دنیا رخت بر میبندم و فرزندانم به همراه همسرانشان و نوه هایم مرا در راه رفتن به گورم مشایعت میکنند و دیگر به مرگ فکر نکرده‌ایم و حالا یک ویروس ناشناخته از آن سوی دنیا همچون شبحی هولناک بر فراز خانه من، شهر من، کشور من و سیاره من سایه افکنده و ممکن است تمام آرزوهای مرا به باد بدهد.شاید من هم همچون «گران» در طاعون در این رؤیا به سر میبرم که روزی مورد ستایش قرار گیرم و به احترام کتابی که نوشته‌ام همگان کلاه از سر بر گیرند و در برابرم تعظیم کنند و حالا این ویروس لعنتی میخواهد تمام زحمات مرا برای تحقق این رؤیا به باد بدهد. هراس از مرگ تنها هراس از مرگ فیزیکی نیست، هراس از دست رفتن فرصت برای رسیدن به آرزوها، خواسته‌ها و هدفهائی است که در دل داریم و همیشه با اطمینان به اینکه فردا روزی است مثل روزهای دیگر و فرصت به اندازه کافی برای رسیدن به همه آن‌ها را داریم، صبر کرده‌ایم تا برای تخقق آن‌ها وقت پیدا کنیم و حالا یک ویروس آمده است و همه چیز را به هم ریخته است. خانه نشین شده‌ام و دیگر کاری از من ساخته نیست جزء اینکه صبور باشم وامید وار باشم که از این مهلکه جان سالم به در میبرم. زندگی در شرایط عدم احساس امنیت و هراس از مرگ بسیار دشوار است ولی میتوان آگاهانه از چیرگی هراس از مرگ جلوگیری کرد. دوران کرونائی میتواند برای ما درسهای بسیاری به بار بیاورد چرا که رو در رو بودن با مرگ را میتوان به ضد خود تبدیل کرد و از خود پرسید از زندگی چه می خواهم؟ مرگ امری است حتمی اما زندگی یک امکان است اینکه این امکان را چگونه به کار بگیریم انتخاب ماست.

لینک مقاله در زمانه 

طاعون آلبر کامو ترجمه رضا سید حسینی
چاپ نهم انتشارات نیلوفر 1385

از مجموعه پایان فلج اطفال واکسیناسیون کودکان Sebastião Salgado عکس از عکاس برزیلی