۱۳۹۸ آذر ۱۴, پنجشنبه

انسان نا به هنجار


کسب و کار ایشان مرگ است


پیش در آمد
این روزها همه جا خبر از اعتراض مردم و کشتار مردم است. از شیلی تا عراق، لبنان، فرانسه و ایران. در اخبار به راحتی تعداد کشته شدگان را می‌گویند. گویی مرگ نیز کسب و کاری است برای بعضی ها. لباس‌های ویژه نیرو‌های ضد شورش، اسلحه‌‌های مختلف برای سرکوب و آخرین دست آورد‌های فن آوری برای شناسایی و شنود مردم همگی به یک کسب پر در آمد تبدیل شده‌اند. این وضعیت برای من تداعی عنوان رمانی شد به نام «مرگ کسب و کار من است» اثر روبر مرل که احمد شاملو آن را ترجمه کرده است. هر چند نمی‌‌توان شرایط امروز جهان را با آلمان در جنگ دوم جهانی مقایسه کرد ولی در یک نکته پرسش یکسانی را در هر دو زمان می‌‌‌توان مطرح کرد و آن مسئولیت فرد در برابر اجرای فرمان مافوق است. هیچ تفنگی خود به خود به قلب انسان دیگری شلیک نمی‌کند مگر اینکه انسانی ماشه را بکشد.
رمان با الهام از واقعیت

در مقدمه کتاب مترجم توضیح می‌‌‌دهد که شحصیت اصلی داستان، رودلف لانگ، کسی نیست جز «رودلف فرانتس هوس» یک جلاد مدرن که در سال ۱۹۴۶ به جرم سر به نیست کردن دو و نیم میلیون انسان به دار آویخته شد. هر چند نمی‌توان به یک رمان، از آنجا که ترکیبی از روایت ذهن سیال با واقعیت‌‌های زندگی است، همچون سندی برای تحلیل زندگی یک فرد مراجعه کرد، ولی می‌‌‌توان از سیرتحول شخصیت اول داستان پرسشهایی را که در بطن داستان وجود دارد به چالش کشید، با این امید که طرح آنها ما را به سوی پاسخی در خور رهنمون شود.
داستان در آستانه حنگ جهانی اول در سال ۱۹۱۳ در آلمان آغاز می‌‌‌‌شود و با شکست فاشیسم و دستگیری رودلف لانگ در مارس ۱۹۴۶ پایان می‌‌‌‌یابد تا ما چگونگی شکل‌گیری شخصیت یک جلاد مدرن را دنبال کنیم. در فصل‌های آغازین کتاب با شیوه تربیت در یک خانواده مسیحی کاتولیک مقید به آئین کلیسا آشنا می‌‌‌‌شویم و با پدری سخت‌گیر که اطاعت از فرمان‌‌های کلیسا را برای خود و فرزندانش به ویژه پسرش رودلف امری لازم الاجرا می‌‌‌داند و خود را مسئول می‌‌‌‌داند که پسرش فرایض مذهبیاش را به جا بیاورد. اطاعت از پدر برابر است با اطاعت از فرامین الهی. با اینکه در همان اوان نوجوانی رودلف ایمانش را از دست می‌‌‌دهد با این حال باورش را به اطاعت از دست نمی‌دهد. دوران نوجوانی او هم‌زمان می‌‌‌‌شود با شروع جنگ جهانی اول و تلاش پی گیر او برای رفتن به جبهه. سر انجام با کمک یک افسر ناسیونالیست موفق می‌‌‌‌شود به جبهه برود تا در راه مام میهن بجنگد. با شکست آلمان، سر شکسته به وطن باز می‌‌گردد، به آلمانی شکست‌خورده و محیطی مناسب برای رشد ناسیونالیسم افراطی. در سال‌های بعد از جنگ و رشد بیکاری و فقر در آلمان گروه‌‌های فاشیستی به تدریج شکل می‌‌گیرند و با تقدس گرایی ملی و تبلیغ برتری آلمانی بودن بر هر چیز دیگری مأمنی می‌‌‌شوند برای افرادی چون رودلف لانگ که تنها با اطاعت از امری مقدس می‌‌توانند به زندگی خود معنی دهند. پس از به قدرت رسیدن فاشیستها مراتب ترفیع در سیستم را طی می‌‌کند. مسئولیت برپایی اردوگاه آوشویتس را به او می‌سپارند تا روند نابودی یهودیان را سرعت بخشند، و او همچون سربازی مطیع با به کار گیری آخرین دستاورد‌های فنی کوره‌‌های آدم سوزی بر پا می‌‌‌کند تا آرزوی رهبر را به شکل احسن برای نابودی یهودیان بر آورده کند.
هدف این نوشته نه نقد ادبی که طرح پرسشهایی است بر مبنای این رمان برای درک چکونگی شکل‌گیری شخصیت چنین فردی.
در رمان ما با ‌شخصیتی آشنا می‌‌‌شویم که فاقد حس همدردی با دیگر انسان‌ها است. با انسانی روبرو هستیم که برای او پیروی از ایمان بر به کار گرفتن خرد مقدم است. او عادت به اندیشیدن و شک کردن ندارد و تنها در اطاعت از اوامر است که احساس امنیت می‌‌کند. از بطن رمان می‌‌توان چنین برداشت کرد که پرورش در یک خانواده کاتولیک و پدری بسیار سخت‌گیر و متعصب ریشه اصلی شکل‌گیری چنین شخصیتی است که در شرایط خاص زمان خود امکان این را یافت که در سلسله مراتب یک حزب اقتدار گرای تمامیت خواه ترفیع یابد و تجسم یک جلاد مدرن شود.
نخستین پرسشی که پیش می‌‌‌آید این است: آیا می‌‌توان خانواده را مسبب اصلی شکل‌گیری چنین شخصیتی دانست؟
برای پاسخ به این پرسش باید بدانیم در باره کدامین خانواده صحبت می‌‌کنیم. خانواده با ساختار امروزی آن پدید‌های است متعلق به جهان مدرن که در گذشته وجود نداشته است. خانواده در جامعه فئودالی ساختاری کاملاً متفاوت با خانواده در جامعه مدرن داشته است. آنچه امروز از آن با عنوان کانون خانواده نام می‌بریم و در غرب از پدر، مادر و معمولاً دو فرزند تشکیل شده است به خاطر ضرورت‌های جامعه صنعتی و نیاز بازار کار به اشتغال زنان بود که شکل گرفت. با شکل‌گیری چنین خانواد‌های بود که تربیت کودک به عهده پدر مادر قرار گرفت. همچنین ضرورت ایجاد کودکستان و شیر خوارگاه برای نگه داری از کودکان شکل گرفت تا مادران بتوانند بر سر کار بروند. گذار از ساختار کهنه به نو تغییری است که به تدریج و در روند تغییرات اقتصادی ضرورت پیدا می‌‌کند ولی این به آن معنی نیست که همه چیز بدون مقاومت کهنه در برابر نو و پذیرش بدون قید و شرط هر تغییر نویی صورت می‌‌‌پذیرد، به ویژه سرسختی و مقاومت فرهنگ کهنه در برابر ارزشها و باور‌های جدید می‌‌تواند برای هر جامعهای چالش بر انگیز باشد که نحوه پرورش و تربیت کودکان که ریشهای عمیق در فرهنگ دارد می‌‌تواند به سنگرمستحکمی برای مقاومت کهنه در برابر نو تبدیل شود. جامعه مدرن با آزادی فردی عجین شده است و همین دیدگاه ضرورت شکل دیگری از تربیت کودک را ایجاد می‌‌کند. "کودکی" به آن صورت که ما می‌‌شناسیم در قرون وسطی وجود نداشته است. در روستاها بچه‌ها با خاک و گل بازی می‌‌کردند وتنبیه بدنی و استفاده از کار کودکان امری بدیهی بود. رفتن به مدرسه و نشستن پشت نیمکت درس برای همگان، پدیده‌ای متعلق به جامعه مدرن است. هر چند مدرسه نقش مهمی در آموزش کودکان بر عهده دارد ولی خانواده بزرگترین نقش را در شکل‌گیری شخصیت کودک ایفا می‌‌کند. شکل روابط درونی خانواده نمایانگر بینش آن خانواده به روابط انسانی است که کودکان بی‌آنکه حق انتخاب داشته باشند آن را می‌آموزند. آموزه‌های خانواده همیشه با فرهنگ رسمی همسو نیست و می‌‌تواند فرهنگی موازی با فرهنگ غالب در جامعه را به پیش ببرد. این فرهنگ موازی می‌‌تواند در یک جامعه مستبد کودکان را با فرهنگ مدارا و نوع دوستی پرورش دهد و یا در جامعه مدرن با تقدیس گذشته به نشر فرهنگ ارتجاع دامن بزند. در هر دو مورد، مسئله این است که کودکان خود انتخاب نکرده‌اند در چه خانواد‌ه ای قدم به این جهان بگذارند. نقش پدر در خانواده و رابطه پدر با فرزندان به ویژه رابطه پدر و پسر رابطه ای است بسیار پیچیده که تأثیری بنیادی در شکل‌گیری شخصیت پسران، این مردان آینده جامعه دارد. هر چند خانواده نقشی تعیین کننده در پرورش و شکل‌گیری شخصیت فرد دارد ولی شرایط اجتماعی که کودک در آن رشد می‌‌کند نقش به سزایی در جهت دادن و ایجاد انتخاب بین امکان‌های متفاوت در آینده و دوران جوانی شهروندان خود دارد. در یک جامعه به سامان با امکان انتخاب آزاد در فرا گرفتن حرفه و دانش و آزادی در انتخاب کار و شغل، میدان برای یکه تازی افراد نابهنجار آن‌چنان باز نیست که بتوانند ازقدرت سوء‌استفاده کنند. در چنین جامعهای امکان اینکه افراد قدرت طلب با نیت‌های پلید بتوانند قدرت را تماماً در اختیار بگیرند به حد اقل می‌‌رسد، هر چند که این غیر ممکن هم نیست.
ذوب شدن دررهبر
روبر مرل در به تصویر کشیدن زندگی رودلف لانگ، نقش خانواده و شرایط نابهسامان زمانهای را که امکان صعود چنین آدمکشی را در دستگاه دولتی فراهم می‌‌کند به خوبی بیان می‌‌کند. در پایان برای ما این پرسش پیش می‌‌‌آید که: چگونه می‌‌‌شود انسانی به این حد از شقاوت برسد که کشتن میلیون‌ها انسان برایش وظیفه باشد، کسب و کار باشد؟ آیا تنها اطاعتپذیری و اجرای اوامر فرمانده منشاء این همه شقاوت است؟ آیا هیچ نوع انگیزه فردی در این جنایت وجود ندارد؟
فروید در کتاب "روان‌شناسی تود‌ه ای و تحلیل اگو" به بررسی رابطه فرد و توده می‌پردازد و به این مسئله اشاره می‌‌کند که زمانی که فرد جذب توده می‌‌‌شود رفتارش کاملاً تغییر می‌‌کند، پیوستن به توده بهترین مخفیگاه برای فرد است تا آرزو‌های سرکوب شده خود را بروز دهد بی‌آنکه مورد باز خواست قرار گیرد.
نکته مهمی که فروید به آن می‌‌‌پردازد هم ذات پنداری فرد با رهبر است، رهبری که تجسد ایده‌آل فرد می‌‌‌شود وبا ذوب شدن در رهبرمامنی می‌‌‌یابد تا به آرزو‌های سرکوب شده در ناخود آگاه خود جامه عمل بپوشاند.
فروید در سال ۱۹۲۱ با انتشار "روان‌شناسی تود‌های و تحلیل اگو" خطر به قدرت رسیدن فاشیستها را پیش‌بینی کرده بود. در این زمینه او تنها نبود. هنرمندانی هم که با شاخک‌های حسی خود خطر را حس کرده بودند کم نبودند. سینمای آلمان که دوران طلایی خود را سپری می‌‌کرد، در این زمان شاهکار‌های ماندگاری به جا گذاشت که در آن‌ها هراسی پنهان از به قدرت رسیدن دیوانهای را می‌‌توان دید. در این فیلمها "قدرت ستمگرانه در شکل ملموس اجتماعی آن تصویر نمی‌شود، بلکه به عنوان موجودی اسرار آمیز نشان داده می‌‌‌شود که دارای قدرتی جادویی است و در تاریکی فعالیت دارد و شخصاً زیر فشار روانی است."1 "مطب دکتر کالیگاری" (۱۹۲۰) و "وصیت‌نامه دکتر مابوزه" (۱۹۳۳) هر یک هراس از روحی پلید، مرموز و ناشناخته را که می‌‌‌رود تا بر همه چیز مسلط شود را به تصویر می‌‌کشند. این هراس سرانجام با به قدرت رسیدن فاشیستها چهره‌ای واقعی به خود می‌‌گیرد و رهبر حزب تجسد آمال و آرزو‌های سرکوب شده‌ میلیونها آلمانی می‌‌‌شود که با رهبر همذاتپنداری می‌‌کنند و او را تجسم آرمان‌های خود می‌یابند.
ذوب شدن دررهبر آزادی اندیشیدن را از فرد می‌‌گیرد و اطاعت از رهبر فراتر ازهر قانونی می‌شود. در چنین شرایطی میدان برای جولان افراد حقیری که نفرت، تنها نیروی محرکه آن‌ها است فراهم می‌‌شود. باند‌های آدمکش خود قانونگذار و مجری قانون می‌‌‌شوند و افرادی چون رودلف لانگ با به تن کردن یونیفورم و نصب سردوشی خود را متمایز از کل بشریت حس می‌‌کنند و با تلاشی خستگی ناپذیر و به کار گیری آخرین دستاورد‌های فنی زمان خود کوره‌‌های مدرن آدم سوزی بر پا می‌سازند، بی‌آنکه حتی برای یک لحظه فکر کنند کاری که می‌‌کنند اشتباه است.
ناهنجاری شخصیتی

در اینجا لازم است که تفاوت بین دو مفهوم "ویژگی‌‌های شخصیتی" و "ناهنجاری شخصیتی" را مشخص کنیم تا بتوانیم کسی چون رودولف لانگ را بهتر بشناسیم و بدانیم با چه پدید‌های روبرو هستیم.
در مورد اول برای مثال می‌‌گوییم فلانی آدم متواضعی است یا دیگری آدم قاطعی است. تواضع و قاطعیت ویژگیهایی هستند که در آن افراد به چشم می‌‌خورند. طبعاً خصوصیات دیگری هم در این افراد هست که در شرایط مشخص خود را بروز می‌‌دهند. ممکن است فرد متواضع در برابر بی‌عدالتی خشمگین شود ولی این خشم نافی تواضع او نیست. نکته کلیدی در رابطه با ویژگی‌‌های شخصیتی این است که فرد از نظر عقلانی سالم است و بر آنچه انجام می‌‌دهد آگاه است و بین خیر و شر، درست و نا درست تمایز قائل است و در صورت انجام عملی اشتباه دچار عذاب وجدان می‌‌‌شود و مسئولیت اشتباه خود را می‌پذیرد. برای او دیگری نیز حق حیات دارد. ساختار شخصیتی او با وجود ویژگی‌‌های منحصر به فردش واحدی پیوسته و یکپارچه است؛ به زبان عامیانه یک روح است در یک بدن.
در مورد ناهنجاری شخصیتی ما با انسانی بیمار روبرو هستیم، انسانی که بیماری‌اش از حوزه روانشناسی خارج است و در موضوع روانپزشکی قرار می‌گیرد. واژه "سایکوپات2" (روان‌‌نژند) که از سال ۱۹۴۱ وارد دایره مفاهیم روان پزشکی شد سال‌های متمادی به شخصیت‌هایی گفته می‌‌شد که فاقد حس هم دردی و وجدان هستند، قاتلانی که از کرده خود پشیمان نیستند و کلاً جنایتکارانی که هیچ سویه ناروایی در اِعمال جنایت نمی‌بینند. اما شکست فاشیستها در جنگ دوم جهانی و افشای جنایت‌های آن‌ها پرسش‌های جدیدی را در حوزه علوم انسانی مطرح کرد. پدیده انحلال فرد در درون توده و حذف فردیت را فروید دوازده سال قبل از به قدرت رسیدن هیتلر دیده بود. نکته قابل تأمل شباهت عجیبی بود که بین وحشتی که فاشیستها با سرکوب بیرحمانه خود ایجاد کردند وهراسی که در فیلم‌های نامبرده به نمایش گذاشته میشد،هراس از اینکه موجودی دیوانه به قدرت برسد و دیوانگی امری عادی باشد.
در مورد آدولف هیتلر امروز به راحتی می‌‌توان گفت که او طبق تعریف "سایکوپات" بود، روان‌نژندی بود که توانست قدرت را به دست بگیرد. او همان رهبری بود که رودلف لانگ کمر خدمت به او را بسته بود و امر او برایش همان تقدسی را داشت که انجیل در کودکی‌اش. فروید این اطاعت محض را ناشی از این توهم می‌‌داند که "رهبری والامقام وجود دارد که با عشقی یکسان به تک تک افراد توده عشق می‌‌ورزد. همه چیز به این توهم بستگی دارد"3، توهمی که اگر از بین برود همه چیز به سرعت ازهم خواهد پاشید.
آدولف هیتلر بدون میلیونها نفر همچون رودلف لانگ نمی‌توانست کوره‌‌های آدم سوزی را بنا کند، رودلف یانگ هم به تنهایی نمی‌‌توانست فرمان هیملر را به واقعیت تبدیل کند. بدون مهندسان، کادر فنی، و هزاران نفر نیروی متخصص او هرگز نمی‌توانست کوره‌‌های مدرن آدم سوزی را بر پا کند.
دوباره به سینمای آلمان قبل از حکومت نازی‌ها بر می‌‌گردیم. سال ۱۹۲۷، در فیلم "متروپولیس"4 توده در قالب نیروی انبوه کار ظاهر می‌شود. کارگران موجوداتی شبیه عروسک‌های کوکی هستند که تنها باید کار کنند. و مردی صاحب تمامی شهر است، شهری با آدمهایی ماشین‌وار، که تولید می‌کنند و فرصتی برای فکر کردن ندارند.
فروید تحلیل خود را از انبوه انسانی با نقل قول‌های طولانی از کتاب "روان‌شناسی توده" اثر گوستاو لوبون آغاز می‌‌کند و تأکید می‌‌کند که هر چند با گفته‌‌های لوبون موافق است اما درک متفاوتی که او و لوبون از ضمیر نا خود آگاه دارند آن‌ها را از یکدیگر متمایز می‌‌کند. آیا توده موجودیتی خارج از افرادی که آن را تشکیل داده‌اند دارد و هم چون یک سیاه چال فضایی هر کسی را که از نزدیکی آن عبور کند در خود می‌بلعد؟ یا اینکه فرد با انگیزه‌های شخصی چه آگاهانه و چه نا خود آگاه به توده می‌‌پیوندد؟ "همه آنچه می‌‌خواهیم بگوییم این است که فرد در توده خود را در وضعیتی می‌‌‌بیند که به او اجازه می‌‌دهد از سرکوب محرک‌‌های غریزی نا خود آگاه دست بکشد. ظاهراً ویژگی‌‌های جدیدی که فرد از این پس از خود نشان می‌‌دهد تجلیات همان ناخودآگاه اند، نا خود آگاهی که همان‌طور که می‌‌دانیم حاوی همه گرایش‌های شرورانه ذهن آدمی است، ناپدید شدن خود آگاه یا حس مسئولیت در چنین شرایطی ما را با دشواری رو به رو نمی‌کند. ما مدت‌ها ست، مدعی ایم که هسته آنچه ناخودآگاه خوانده می‌‌‌شود «اضطراب اجتماعی» است."5
"آخرین خنده" یکی دیگر از فیلم‌های عصر طلایی سینمای آلمان است که سال ۱۹۲۴ ساخته شده است. آنچه فروید آن را اضطراب اجتماعی می نامد، می‌‌توان در این فیلم در سرنوشت دربان هتل دید که موقعیت شغلی خود را از دست می‌‌دهد و با از دست دادن یونیفورم دربانی منزلت اجتماعی‌اش نیز از بین می‌‌رود. همین اضطراب را در فیلم دیگری از فریتز لانگ با نام M که در سال۱۹۳۱ ساخته شده می‌‌‌بینیم. هراس تمام جامعه را در بر گرفته است. پلیس به دنبال قاتلی می‌گردد که دختر بچه‌ها را میرباید، جستجوی پلیس برای پبدا کردن قاتل مزاحم کار باند‌های تبهکار نیز شده است و همین سبب می‌‌‌شود که باند‌های مافیایی خود اقدام به یافتن این قاتل مرموز کنند تا از مزاحمت پلیس خلاص شوند ودر این کار موفق می‌‌‌شوند و خود برای محاکمه او دادگاه تشکیل می‌‌دهند. قاتل اعتراف می‌‌کند نمی‌تواند میل به کشتن کودکان را در خود کنترل کند و وکیل او می‌‌گوید بیمار است و باید درمان شود.
فضای اکسپرسیونیستی، خاکستری و نا مطمئن حاکم بر این فیلمها بازتاب شرایط روحی جامعه آلمان در آن مقطع زمانی است. در چنین زمانه‌ای توده انباشته از کسانی چون رودلف لانگ با جمع شدن در تشکل‌های حزب نازی‌ها از یک جمع عددی افراد به گروهی با کیفیتی ویژه تغییر ماهیت می‌‌دهد. در آن انبوه هر فرد تنها با ذوب شدن در جمع وبا به گورسپردن فردیت و عقل سلیم خود احساس قدرت می‌‌کند، قدرتی که به او این امکان را می‌‌دهد تا شرارتی راکه در ناخود آگاه خود سرکوب کرده است رها کند. برای او همذاتپنداری با افراد جمع و رهبر، پناهگاهی است که در آن دست به جنایت بزند، بدون اینکه خود را مسئول بداند، چرا که او تنها از فرامین پیروی می‌‌کند.
رودلف لانگ در دادگاه می‌گوید: "هیچ وقت به فکر نیفتادم که از اطاعت امر مافوق شانه خالی کنم."6 افرادی چنین فرمان بردار هم چون ارواح سرگردان به یکدیگر متصل می‌‌‌شوند تا طبق وصیت دکتر مابوزه با ایجاد هرج و مرج زمینه را برای بر قراری "امپراطوری بی پایان جنایت" مهیا کنند، چرا که بدون آن‌ها امپراطوری جنایت نمی‌‌تواند موجودیت پیدا کند.
انسان نا هنجار

آنچه قبلاً زیر عنوان "سایکوپات" ادراک می شد، امروز به کلی تغییر کرده است. ناهنجاری‌‌های شخصیتی تدقیق شده‌اند و هر یک نام خاص خود را دارند. در مورد رودلف لانگ وقتی از ناهنجاری شخصیتی نام می‌‌بریم با معیار‌های امروز می‌‌توان بیماری او را نژندی "شخصیت ضد اجتماعی"7 نامید. در اینجا بر روی استفاده از کلمه «بیماری» تأکید می‌‌کنیم تا بدانیم با یک بیمار روانی روبرو هستیم. مشکلی که در برخورد با این بیماران وجود دارد این است که آن‌ها نه تنها خود را بیمار نمی‌دانند بلکه مطمئن هستند که این دیگرانند که سالم نیستند.
هر چند نمی‌‌توان رودلف لانگ را کاملاً با «رودولف هوس» یکی دانست ولی می‌‌توان با تحلیل شخصیت او به تحلیلی از شخصیت جلاد واقعی آیشویتس دست یافت. دفاعیات او در دادگاه به خوبی نشان می‌‌دهد که با چگونه موجودی روبرو هستیم:
دادستان گفت:
این را از روی اظهارات خود شما می‌‌خوانم:
زن‌های یهودی غالباً بچه هاشان را به جای آنکه با خود به اتاق گاز ببرند زیر البسه شان مخفی می‌‌کردند. روی این حساب کوماندو‌های مخصوص ـ که از افراد زندانی تشکیل شده بود ـ دستور داشت تحت مراقبت اس اس‌ها توده البسه را بگردند و اگر بچه ای پیدا شد به اتاق گاز پرت کنند.
سرش را بلند کرد و پرسید:
این عین اظهارات شماست، نه؟
ـ بله
و اضافه کردم:
منتها باید یک نکته را تصحیح کنم.
با دست اشاره کوچکی کرد، و من گفتم:
عبارت من "بچه‌ها را پرت کنند" نبود: من گفته بودم”بچه‌ها را به اتاق گاز بفرستند”.
دادستان از روی بی حوصلگی گفت:
کلمه چندان اهمیتی ندارد.
و بعد ادامه داد:
آیا شما از رفتار این زن‌های بینوای بیچاره‌ای که به مرگ خودشان تن می‌‌‌دادند اما نومیدانه می‌‌کوشیدند جان بچه‌‌های شیر خوارشان را نجات دهند و در‌واقع آن‌ها را به آقایی و بزرگواری مقامات اردوگاه واگذار کنند، دلتان به رحم نمی‌آمد؟ متأثر نمیشدید؟
گفتم:
من نمی‌توانستم به خودم اجازه متأثر شدن بدهم. من دستور داشتم. بچه‌ها فاقد قدرت کار تشخیص داده شده بودند و من جز اینکه آن‌ها را با اتاق گاز بفرستم چار‌های نداشتم.
در ادامه محاکمه دادستان از او می‌‌پرسد که آیا او فرزندان خودش را دوست دارد و او می‌‌گوید بله و دادستان ادامه می‌‌دهد:
عشق به بچه‌‌های خودتان را با رفتارتان در حق بچه‌های یهودی چه‌جور با هم آشتی می‌‌دهید؟
لحظ‌های فکر کردم و گفتم:
هیچ ربطی به هم ندارند. رفتار من در اردوگاه رفتار یک سرباز بود، و البته در خانه رفتار دیگری داشتم.8


ما در اینجا با انسانی روبرو هستیم که فاقد حس همدردی با انسان‌های دیگر است. با انسانی که با برچسب زدن یک عنوان بر انسان‌های دیگر آن‌ها را دیگر انسان نمی‌شمارد وبا همین روش خیلی راحت چند میلیون انسان را راهی اتاق‌های گاز می‌‌کند.
اینکه این بیماری چگونه شکل می‌‌گیرد موضوع این مقاله نیست ولی لازم به یادآوری است که ما اینجا با انسانهایی بیمار روبرو هستیم که نه تنها باور ندارند که بیمار هستند بلکه یقین دارند که این دیگران هستند که احمقاند، هر چند به زبان نمیآورند. افرادی مثل رودلف لانگ در‌واقع نمونه احمق این بیماران هستند که خیلی راحت مجری اوامر نمونه‌های باهوش این بیماران می‌‌شوند. در‌واقع نمونه‌‌های باهوش این بیماران هستند که خطر ناک هستند، چرا که آن‌ها در آلت دست قرار دادن دیگران استاد هستند و هیچ وقت نیات واقعی خود را عیان نمی‌کنند. نمونه‌های با هوش این بیماران علاقه خاصی به ریاست و قدرت دارند و مدیریت و سیاست برای آن‌ها جذابیت خاصی دارد. در شرایط مناسب اجتماعی آن‌ها استعداد بالایی برای تهییج و فریب توده مردم دارند. آنان شخصاً دستانشان را به خون کسی آلوده نمی‌کنند ولی خیلی راحت فرمان کشتار صادر می‌‌کنند و افرادی چون رودلف لانگ فرامین را به حرکت در می‌آورند. این افراد قابل معالجه نیستند و تنها راه جلوگیری برای خنثی کردن آن‌ها منزوی ساختن آن‌ها است. آن‌ها در همه جا و در هر جامعهای وجود دارند.
پیوسته در مراسم اعدام
وقتی طناب دار
چشمان پرتشنج محکومی را
از کاسه با فشار به بیرون می‌‌ریخت
آنها به خود فرو می‌‌رفتند
و از تصور شهوتناکی
اعصاب پیر و خسته‌شان تیر می‌‌کشید
اما همیشه در حواشی میدان‌ها
این جانیان کوچک را می‌‌دیدی
که ایستاده‌اند
و خیره گشته‌اند
به ریزش مداوم فواره‌‌های آب9


1 تاریخ سینمای هنری، اولریش گرگور و انو پاتالاس، ترجمه هوشنگ طاهری.
2 psychopath
3 روانشناسی تود‌ه‌ای و تحلیل اگو، ص ۴۴
4 در باره فریتس لانگ، سازنده فیلم، نظر‌های متفاوتی وجود دارد و تفسیر‌های مختلفی از فیلم او شده است که موضوع این مقاله نیست.
5 روانشناسی تود‌های و تحلیل اگو ص ۱۹.
6 مرگ کسب و کار من است ص 366.
7 Antisocial personality disorder
8 مرگ کسب و کار من است ص 365ـ366
9 از شعر "آیه‌‌های زمینی" فروغ فرخزاد
لینک مقاله در زمانه https://www.radiozamaneh.com/478008

۱۳۹۸ آذر ۱۳, چهارشنبه

به یاد نصرت کریمی


درشکه چی رفت

نصرت کریمی خالق درشکه چی و محلل در سن 95 سالگی درگذشت. اواسط دهه نود میلادی سفری به کپنهاک داشت که فرصتی پیش آمد تا او را در انجمن ایرانیان کپنهاک ببینم. در حرف زدن کاملا محتاط بود و مشخص بود که راحت به هر کسی اعتماد نمی کند. وقتی از او پرسیدم فیلم محلل چه شد؟ (آن زمان هنوز یو تیوب با امکان های امروز وجود نداشت) کمی مکث کرد و با تردید گفت: نمی دانم ولی فکر کنم یک نسخه از فیلم در ایتالیا وجود داشته باشد و وقتی از او پرسیدم زمان شاه چه مشکلی از طرف مذهبیون برایش به خاطر فیلم محلل به وچود آوردند نگاهی کرد و چیزی نگفت.نصرت کریمی در روزگاری
که فیلمفارسی با تولید انبوه فیلم، مبلغ دفاع از ناموس با چاقوی ضامن دار، عربده کشی پس از مراسم عرق خوری، کارگر درست کار و کار فرمای انسان دوست و زیارت امامزاده و توبه بود، با استفاده از آموزه های خود از کار در ایتالیا و تحصیل در چکسلواکی و تجربه های تاتری خود قبل از کودتای 28 مرداد، با ساختن درشکه چی تصویری واقع گرایانه از بقای ساختار سنتی در بخشی از جامعه را با زبان طنز ارائه داد. او به جای نشان دادن داش مشتی ها و کلاه مخملی ها به عنوان نماد مردم کوچه و بازار درشکه چی را با درشکه واقعی و روابط اطراف او به نمایش در آورد. او سخت جانی سنتهای فرسوده را در روزگار جدید و ناسازگاری آنها را با زمانه به زبانی که برای عامه مردم قابل فهم بود به نمایش گذاشت بی آنکه نقش معلم اخلاق را بر عهده بگیرد. درشکه چی تنها روایت ساده یک ماجرای عشقی و سنتهای دست و پا گیر نبود که همزمان با طنزی زهر اگین ریاکاری عوام را نیز از پرده برون میریخت.

 موفقیت فیلم به او امکان ساخت فیلم محلل را داد که این بار مستقیما اصلی را در شریعت زیر ضربه گرفته بود. در محلل نیز او زبان طنز و واقع گرائی را هم چون در درشکه چی در هم آمیخت تا فیلم برای مردم عادی قابل فهم باشد. موفقیت محلل و به ویژه پوستر فیلم، خون را در رگهای پاسداران شریعت به جوش آورد و مرتضی مطهری در کیهان 28 بهمن 1350 مقاله ای در تقبیح فیلم نوشت و آن را مبتذل خواند. کینه شریعتمدارن از فیلم محلل آن چنان عمیق بود که وقتی به قدرت رسیدند او را به جرم ساختن محلل به زندان انداختند. کریمی هنر مندی بود چند وجهی، او بازیگری بود توانا، کارگردانی تیز بین و صورتک سازی چیره دست. او که بازیگری را در تاتر همراه با نوشین آموخته بود در سریال دائی جان ناپلئون توان خلاقیت خود را در بازیگری به نمایش گذاشت. افسوس که او نیز همچون دیگر هنر مندان نو آور پس از انقلاب از امکان ادامه کار هنری خود محروم شد.

 یادش گرامی باد. 
لینک مقاله در تریبون زمانه


۱۳۹۸ آبان ۱۳, دوشنبه

سینما و سانسور

صبح روز دوم*

 به بهانه توقیف دوباره فیلم خانه پدری

 سینما سلاحی است عالی و موثر، اگر شخصی آزاده آنرا بکار برد. سینما بهترین وسیله برای بیان جهان رویاها،احساس ها و الهام ها است. (لوئیس بونوئل)

تابستان 1357 همه چیز بر این گواهی می داد که نظام سلطنتی در ایران به پایان خود رسیده است و سیر تحولات به آن نقطه ای رسیده بود که  نشان می داد رهبری قیام در دست روحانیت است و دیگر گروه های سیاسی توانائی به دست گرفتن رهبری را نداشتند. دوست عزیزی داشتم که هرچند مخالف سلطنت بود ولی از قدرت گرفتن روحانیت دل چرکین بود و چنین بینشی در آن شرایط که جامعه دچار شور انقلابی بود خریداری نداشت. آنچه ما را به هم پیوند داده بود علاقه مشترک ما به سینما بود. روزی از همان روزها مثل کسی که می خواهد به شکست خود اعتراف کند گفت: " اینها میان سر کار، ولی تازه مسئولیت سینما شروع میشه" منظورش از "اینها" روحانیت بود. بر این باور بود که مردمی که برای آزادی و استقلال به خیابان ها آمده اند اجازه نخواهند داد که دوباره آزادی را از آنها بگیرند و با این فرض که سانسور در حوزه هنر از بین خواهد رفت سینما راحت میتواند در کشوری که توده مردم اهل مطالعه نیستند نقش تعیین کننده ای در بالا بردن سطح آگاهی مردم به عهده بگیرد. با چنین پیش فرضی به طور جدی تلاش میکرد که مانیفست خود را برای سینمای ایران در روز بعد از انقلاب بنویسد و این موضوعی بود که هر موقع یکدیگر را می دیدیم ایده هایش را روی میز می ریخت تا آنها را با یکدیگر بشکافیم و یک راه کار دقیق برای آینده سینمای ایران تدوین کنیم، هر چند در خطوط کلی هم عقیده بودیم و به توافق میرسیدیم ولی در جزئیات گاهی کار ما به مشاجره می کشید. در این مساله که در کشور پهناوری مثل ایران سینما میتواند در پیوند دادن مردم به یکدیگر وشکل دادن به یک آگاهی مشترک اجتماعی موثر باشد کاملا با یکدیگر موافق بودیم و هر دو با این نظر که سینما نباید بلند گوی تبلیغاتی یک بینش خاص سیاسی باشد نیز هم نظر بودیم. اما در مورد نوع سرمایه گذاری برای فیلمها اختلاف نظر داشتیم. تولید فیلم همیشه از یک تضاد درونی رنج می برد، چرا که از یک سو تولید فیلم از نظر فنی یک روند صنعتی دارد، شما به دوربین، نور پرداز، صدا بردار، گریمور.. و به طور کلی به یک کادر فنی برای ثبت خلاقیت سینمائی خود نیاز دارید. فیلمنامه، کارگردانی، بازیگری، صحنه آرائی و غیره بخش هنری فیلم است. به همین دلیل یک پای سینما در صنعت است و پای دیگرش در هنر و آن هم ترکیبی از چند هنر. بعد از ضبط کار هنری توسط دوربین نوبت به نمایش و ارائه فیلم میرسید که نیاز به سالن سینما و شرکتهائی که مسئولیت پخش را به عهده بگیرند دارد، سینما هم در مرحله تولید و هم در مرحله پخش وابسته به سرمایه است. اگر همه چیز را به بخش خصوصی واگذار کنیم در آن صورت همه چیز به سلیقه بازار تولید خواهد شد و اگر به بخش دولتی بسپاریم همه چیز به سلیقه دولتمردان در خواهد آمد، پس چاره چیست. در آن زمان به این نتیجه رسیدیم که سازمانهای غیر انتفاعی مثل کانون پرورش کودکان و نو جوانان میتوانند گره از کار ما بگشایند. دوست من بر این عقیده بود که در آینده این وظیفه سینما خواهد بود تا تاریخ معاصر ایران را با به تصویر کشیدن رمانهائی که هر یک بخشی از تاریخ ایران را بیان میکنند به مردم بیاموزد و برای این کار نیز فهرست خودش را تهیه کرده بود و با شور و شوق برای من توضیح می داد که چرا آن رمان ها برای درک تاریخ معاصر ایران مهم هستند. نمونه موفقی که همیشه از آن یاد میکرد فیلم شازده احتجاب از بهمن فرمان آرا بود که بر مبنای رمانی به همین نام از هوشنگ گلشیری ساخته شده است و من همیشه فیلم شوهر آهو خانم از داوود ملا پور را به فهرست او اضافه میکردم. اگر ما بدون اینکه تاریخ معاصر مان را آن چنان که بوده است نشناسیم همیشه با این خطر روبرو خواهیم بود که دوباره گول بخوریم. اولین کتابی که باید به فیلم تبدیل می شد چشمهایش از بزرگ علوی بود. با حالتی متعجب به من نگاه کرد و گفت "مردم یادشان رفته که تا همین چند سال پیش هم هر وقت سینما میرفتیم قبل از شروع فیلم با نمایش فیلم از شاه و رژه ارتش، سرود شاهنشاهی نواخته میشد و مردم باید تمام قد از صندلی بلند می شدند و  سر پا می ایستادند تا سرود شاهنشاهی تمام میشد و بعد با خشم اضافه می کرد " هیچ کس به ما نگفت که چرا به جای سرود ملی ما سرود شاهنشاهی داشتیم ها؟ " چشمهایش علوی هم با شرح پخش همین سرود شاهنشاهی زمان رضا شاه آغاز می شود:"در سینما موقع نواختن سرود شاهنشاهی همه به دور و بر خودشان مینگریستند مبادا دیوانه یا از جان گذشته ای بر نخیزد و موجب گرفتاری و درد سر همه را فراهم کند"(چشمهایش). دوره بعدی جنگ جهانی دوم و اشغال ایران توسط قوای متفقین بود که از نظر او سووشون سیمین دانشور بهترین گزینه بود و بعد با شور و شوق صحنه آغاز فیلم را تشریح میکرد که باید با تصویر نان بزرگی که برای عروسی دختر حاکم پخته شده بود شروع میشد. چند صحنه دیگر هم در ذهنش برای فیلمنامه پرداخته بود که یکی از آنها نشستن مستر زینگر با لباس ارتشی پشت دستگاه چرخ خیاطی سینگر بود که فکر میکرد همه سینما از خنده غش خواهند کرد. بعد از سووشون نوبت به کودتای 28 مرداد می رسید که مساله پیچیده می شد. اصولا نمیتوان در باره تاریخ صحبت کرد بدون اینکه به سیاست نپرداخت و برای این دوره از تاریخ معاصر شک داشت که همسایه های احمد محمود را انتخاب کند و یا همسایه ها و داستان یک شهر را با هم ترکیب کند، اما در این که تنها ناصر تقوائی باید چنین فیلمی را بسازد شک نداشت. رویاهای من و دوستم هر چند از بی تجربگی و جوانی ما سرچشمه می گرفت اما آرزوهای ما بودند، آرزوهائی خام ولی صادقانه، اما با این وصف بیانگر یک واقعیت تاریخی بودند و آن اینکه سینما میتواند سلاحی خطرناک علیه قدرتمندان باشد. مک کارتی با تصفیه هنرمندان خلاق و مستقل راه را برای تبدیل شدن هالیوود به صنعت سرگرمی و پول ساز باز کرد تا مبادا فیلمهائی ساخته شوند که مردم را به فکر کردن فرو ببرند. دامنه تصفیه های مک کارتی آنچنان وسیع بود که حتی فیلم وسترن "جدال در نیمروز" ساخته فرد زینه مان را چون مثل دیگر فیلمهای وسترن نبود فتنه انگیز تشخیص داد و چارلی چاپلین را نیز از هالیوود راند. استالین با دیکته کردن زیبائی شناسی خاص خود،زنده ترین و خلاق ترین سینمای موجود در جهان را که آیزنشتاین، پودفکین و ژیگاورتوف را به جهان عرضه کرده بود به گور سپرد وبه جای آن یک سینمای تبلیغاتی بنیان گذاشت. آیزنشتاین مونتاژ فیلم را تئوریزه کرد و با ساختن فیلم رزمناو پوتمکین کار برد تئوری را در عمل نشان داد.نتیجه کار یک شاهکار ماندگار در تاریخ سینما شد و تحولی بنیادی در درک مفهوم فیلم ایجاد کرد و از طرفی زنگ خطر را برای قدرتمندان به صدا در آورد. در انگلستان نمایش فیلم به جرم دعوت به شورش ممنوع شد، در فرانسه اداره گمرک نسخه های فیلم را سوزاند و در آمریکا نیز ممنوع شد. به کار گیری سینما برای تبلیغات ایدئولوژیک و نژاد پرستانه توسط نازی های آلمان نشان داد که سینما از چه قدرت شگرفی برای تحمیق توده ها بر خوردار است. لنی ریفنشتال با ساختن فیلم مستند پیروزی اراده از کنگره حزب نازی توان سینما را برای به کار گرفته شدن جهت تبلیغ سیاسی به خوبی نشان داد و با ساختن فیلم المپیا در باره بازی های المپیک در آلمان هیتلری توان فنی سینما را به نمایش گذاشت. با این اوصاف این امری طبیعی است که قدرتمندان در کنترل پرده سینما از به کار گیری هیچ قدرتی فرو گذار نکنند.وقتی آلن رنه فیلم مستند شب و مه را ده سال پس از سقوط نازی ها از اردوگاه آیشویتس ساخت اداره سانسور فرانسه او را به سانسور بخشهائی از فیلم مجبور کرد، چرا که نمایش عریان جنایت هولناکی که علیه انسانها و توسط انسانها رخ داده بود میتوانست پرسش های دیگری را در ذهن تماشاگران بوجود بیاورد. 22 بهمن سال 1357 سلطنت بر چیده شد. کارکنان تلویزیون که در اعتصاب بودند به اعتصاب پایان دادند،علی حسینی** گوینده خوش صدای تلویزیون در حالیکه پولیور خود را روی شانه هایش انداخته بود بر صفحه تلویزیون ظاهر شد و پیروزی انقلاب را تبریک گفت. روز بعد مرضیه برومند با نقل این جمله ولتر که" من با عقیده تو کاملا مخالفم ولی جانم را میدهم تا تو حرفت را بزنی" مجری برنامه بود تا اینکه" صبح روز دوم" تلویزیون توسط قطب زاده اشغال شد. علی حسینی را دیگر هیچ کس ندید، مرضیه برومند نیز دیگر نیامد و گوینده متین و موقر اخبار، مریم ریاضی را پوشیده در یک کیسه سیاه بدون آرایش که تنها قرص صورتش پیدا بود در برابر دوربین نشاندند تا اخبار را بگوید، آن روز اگر هشیار بودیم باید از چهره بی روح مریم ریاضی می فهمیدیم که این مقنعه سیاه و این چهره بدون آرایش یک مساله شرعی نیست،مساله حجاب نیست بلکه مساله سلب آزادی فردی است آن هم در این حد که حتی در انتخاب پوشش خود نیز دیگر آزادی نداریم، چه برسد به آرزوی دوست من برای آزادی فیلمسازی. توقیف دوباره فیلم خانه پدری بیش از آنکه به خاطر نمایش خشونت در فیلم باشد،نمایش ترس از قدرت سینما است چرا که به قول لوئیس بونوئل" کافی است که پرده سینما آنچه را که بخاطر او بوجود آمده، منعکس کند تا جهان زیر و رو شود. اما فعلا آسوده بخوابیم زیرا نور سینما آنچه که بر پرده میتابد  به اندازه معین است و به زنجیر کشیده شده است".

12 آبان 98

عباس مودب
قاقورتوق

*عنوان مقاله از عنوان فیلم "صبح روز چهارم"الهام  گرفته شده است
**نام گویندگان تلویزیون را من از حافظه نقل کرده ام امیدوارم که اشتباه نکرده باشم.

نقل قول از مقاله: لوئیس بونوئل از آغاز تا پایان، حسین تقی پور، نشریه سینما و تاتر سال دوم شماره هشتم آذر ماه 74

لینک مقاله در تریبون زمانه

لینک به فیلم مردی با دوربین فیلمبرداری






۱۳۹۸ مهر ۱, دوشنبه

باغ آلبالو و لوپاخین‌های وطنی

باغ آلبالو

باغ آلبالوی چخوف روایت سرنوشت یک باغ زیبای اربابی است که نابود می‌شود. نمایش در دوران اضمحلال نظام فئودالی و شکل‌گیری سرمایه‌داری و نظام بانکی جدید رخ می‌دهد. دنیای قدیم و روابط فئودالی رو به اضمحلال‌اند، روابط پولی و بانک‌ها قدرتمند شده‌اند، روسیه لنگان لنگان به سوی صنعتی شدن پیش می‌رود و لیوبو رانوسکایا مالک باغ آلبالو زنی است که این باغ را از پدرش به ارث برده و پیش از آن نیز این باغ متعلق به پدر بزرگش بوده است. او در زیر فشار اقتصادی ورشکست شده است. باغ آلبالو به زودی به حراج گذاشته خواهد شد و صاحب آن هیچ راه حلی برای نجات آن ندارد.
یکی از شخصیت‌های اصلی این نمایشنامه “یرمولای لوپاخین” است. رعیت‌زاده‌ای که سه نسل رعیت اربابان این باغ بوده‌اند ولی او دیگر رعیت نیست، روابط جدید به او این امکان را داده است که پولدار شود، پولدار شدن تنها هدف و تمامی زندگی او شده است. به زبانی دیگر او یک نوکیسه است:
 “البته پدرم یک موژیک بود، ولی حالا من جلیقه‌ای سفید و چکمه‌ای قهوه‌ای پوشیده‌ام و یک کیسه پول ابریشمی دارم که لابد میگوئی از گوش خوک فراهم شده. من پولدارم” (ص ۱۰)
نو کیسه‌ها موجودات عجیبی هستند، آنها در برهه‌های خاصی از تاریخ از غارهای حقارت خویش بیرون می‌جهند و با اشتهائی سیری‌ناپذیر به مال‌اندوزی می‌پردازند. آنها می‌خواهند همه چیز را به پول تبدیل کنند تا با آن پول بتوانند لباس گران‌قیمت بخرند، صاحب عمارت‌های بزرگ شوند و با خرید اشیاء برای خود هویتی متفاوت از آنچه جامعه آنها را با آن می‌شناسد خریداری کنند. برای لوپاخین مهم نیست که درخت‌های آلبالوی این باغ ارزشی ورای پول دارند و این باغ زیبائی خاص خود را دارد و زیبائی باید حفظ شود. او وقتی به باغ نگاه می‌کند درخت‌های نادر آلبالو را نمی‌بیند، بلکه زمینی را می‌بیند که در نزدیکی ایستگاه قطار است و می‌توان آن را تقسیم کرد و با ساختن آلونک‌های کوچک و اجاره آنها پولدار شد:
 “نقشه من این است خواهش می‌کنم گوش کنید. ملک شما از شهر فقط پانزده مایل فاصله دارد، راه آهن از کنارش می‌گذرد و اگر موافقت کنید که درخت‌های آلبالو را قطع کنیم و زمین حاشیه رودخانه را به استراحتگاه‌های تابستانی تبدیل کنیم و اجاره بدهیم، دست‌کم سالیانه بیست و پنج هزار روبل از آن در آمد خواهید داشت”.
برای او قفسه کتابی که صد سال قدمت دارد هیچ مفهومی ندارد و کتاب اصولا چیز بی‌خودی است:
 “من اینجا سرگرم خواندن این کتاب بودم و حتی یک کلمه‌اش را نفهمیدم. خوابم برد” (ص ۱۰).
برای کسی که با کتاب خواندن خوابش می‌برد دیگر قفسه کتاب‌ها هر چند صد ساله باشد و کار استادی ماهر، تنها چند تکه تخته پاره است نه بیشتر. در ذهن او اصلا نمی‌گنجد که می‌توان این باغ را به یک موزه تبدیل کرد تا نسل‌های آینده وقتی دوران فئودالی را مطالعه می‌کنند به این باغ بیایند تا تصویری عینی از گذشته به دست آورند، گذشته برای او یادآور حقارت است، یادآور روزگاری است که حسرت احترام از جانب دیگران را داشته و اینک می‌خواهد با پولدار شدن برای خود کسب احترام کند. نوکیسه‌ها هر چند از لایه‌های محروم جامعه می‌آیند اما فاقد حس همبستگی با محرومان و انسان‌هائی هستند که در شرایط ناعادلانه اجتماعی از آزادی و تأمین اجتماعی محروم شده‌اند. نوکیسه تنها به جیب خود فکر می‌کند و می‌خواهد با به چنگ آوردن پول و ثروت جایگاه اجتماعی خود را در هرم طبقاتی تغییر دهد تا مورد احترام واقع شود. او می‌خواهد که او را آقا خطاب کنند ولی آقا بودن چنانکه او  درک می‌کند چیزی نیست که انسان بتواند آن را بخرد. او احتیاجی بیمارگونه برای به رخ کشیدن پولدار بودنش دارد، برای او مهم است که دیگران بدانند او دیگر آن بچه ژنده‌پوشی نیست که دیگران با دیده ترحم به او می‌نگریستند، پس داشتن پالتوی پوست و کفش‌های چرمی قهوه‌ای برایش مهم است تا دیگران با دیده حسرت به او نگاه کنند. هر چند تلاش می‌کند تا مورد احترام قرار بگیرد ولی می‌داند که شایستگی احترام را ندارد. مطمئن است که دیگران در دل به او می‌خندند. او فاقد اعتماد به نفس است و همین فقدان اعتماد نفس رنجش می‌دهد و در بسیاری موارد ماهیت او را افشاء می‌کند. هرچند گران‌ترین لباس‌ها را می‌خرد ولی در انتخاب رنگ و تناسب لباس‌ها بی‌سلیقگی‌اش را می‌توان دید. او چیزهائی را می‌خرد که لازم ندارد ولی فکر می‌کند برای کسب احترام لازم است. برای مثال با اینکه هیچ تجربه‌ای در دریانوردی ندارد و اصولا هر موقع سوار کشتی می‌شود دریازده می‌شود با این حال کشتی تفریحی میخرد.

نوکیسه پایبند هیچ اصولی نیست، اگر مذهبی بودن راه را برای پولدار شدن باز کند او در صف اول نمازگزاران می‌ایستد و اگر ناسیونالیست بودن این راه را باز می‌کند او بزرگ‌ترین پرچم را در جلوی خانه خود نصب می‌کند بی آنکه تاریخ کشورش را بشناسد. هر چند به اصول شریعت پایبند نیست ولی می‌تواند مبلغ قابل توجهی در راه مذهب انفاق کند به شرط آنکه همگان بدانند او این کار را کرده است. البته از آنجا که از آینده مطمئن نیست امیدوار است با کمک مالی به صندوق خیریه و صدقه خدا او را از گزند بدخواهان حفظ کند. او مجیزگوی قدرت است و اهل زد و بند با ماموران دولتی، او به خوبی می‌داند که با پول می‌توان همه را خرید. او خیلی خوب می‌داند که چگونه با خرید روسای دولتی قانون را زیر پا بگذارد تا پولدارتر شود، کسب پول برای او یک جنون است، جنونی شهوانی که هیچوقت ارضاء نمی‌شود، همیشه فکر می‌کند که هنوز به اندازه کافی پولدار نشده است. برای او مسائلی چون حفظ محیط زیست، میراث فرهنگی و رعایت حق دیگران مفاهیمی بیگانه و دست و پا گیر هستند. هر چیز که مانع پولدار شدنش بشود امری است مزاحم که باید از میان برداشته شود.
در دوران جنگ جهانی اول در دانمارک کسانی بودند که با استفاده از مواد اولیه نامرغوب مثل پس مانده‌های کشتارگاه غذای کنسرو برای جبهه تولید می‌کردند و با فروش آنها به ارتش به ثروت زیادی دست یافتند. در زبان دانمارکی به آنها لقب “سلطان خورشت” (۱) داده‌اند لقبی تحقیرآمیز که به آدم‌های نو کیسه می‌دهند. حالا با نگاهی به سلطان‌های مختلفی که به ویژه در دو دهه گذشته مثل قارچ در ایران رشد کرده‌اند متوجه شرایطی می‌شویم که زمینه را برای پدیده‌ای به نام “سلطان” این یا آن چیز فراهم کرده است. زمینه‌ای فراهم شده است تا نو کیسه‌گان وطنی رقم‌های میلیاردی به جیب بزنند. ویلاهای تاق و جفت خود را به رخ دیگران بکشند، گران‌ترین مدل ماشین‌های خارجی را سوار شوند و در مراسم عاشورا در صف اول هیات با پیرهن مشکی ابریشمی سینه بزنند. نو کیسه‌گان از گذشته بیزارند چرا که گذشته برای آنها هم‌معنا با تحقیر و محرومیت است، آینده برای‌شان مهم نیست چون نمی‌دانند چه خواهد شد، تنها امروز و همین لحظه مهم است چون تنها در همین لحظه است که می‌توانند پول به دست بیاورند. برای آنها آینده جامعه و دیگر انسان‌ها هیچ اهمیتی ندارد، اگر دیگران محروم‌اند تقصیر خودشان است چون نمی‌خواهند پولدار شوند. اگر آنها نیز اراده او را داشتند و مثل او زرنگ بودند می‌توانستند پولدار شوند. دیگران برای او تنها زمانی ارزش دارند که او بتواند از آنها برای رسیدن به امیال خود استفاده کند. او به راحتی می‌تواند پا بر سر دیگران بگذارد تا به پول دست بیابد. نوکیسه اشتهائی سیری‌ناپذیر در به دست آوردن پول دارد و خیلی راحت می‌تواند با تبر به جان جنگل بیفتد و آن را به بیابان تبدیل کند.
نوکیسه هیولائی است ویرانگر، او نه تنها درختان آلبالوی باغ را، که حاضر است تمام درختان جهان را قطع کند اگر بتواند از آن پولی به دست بیاورد.

شهریور 1398 قاقورتوق

لینک مقاله در زمانه