۱۳۹۲ آذر ۲۷, چهارشنبه

امیلیه گرون

اميليه گرون
                                                                                 
                                    
آنروز صبح كه دوشيزه اميليه گرون  آن نامه را دريافت كرد، اولين بارى بود كه پس از بيست و هفت سال كار در اداره ماليات دير بر سر كارش حاضر ميشد. ساعت دقيقا نه و يازده دقيقه بود كه با دست پاچگی وارد دفتر كارش شد، تنها كافى بود كه خانم "ملتسن"، دفتر دار "سورنسن " و دوشيزه "ينسن" كارآموز ريز نقش تازه كار بايك نگاه  به او كه در چهارچوب در ايستاده بود و از كت مندرس و نخ نمايش آب ميچكيد و جورابهاى تيره رنگ شل و ول افتاده و موهاى خاكسترى ژوليده اش حدس بزنند كه اتفاقى افتاده است. پيش از ظهر هوای دلگیر و بارانی ادامه پیدا کرد، هر کس سعى ميكرد به نحوى از ماجرا سر دربياورد. خانم ”ملتسن” با پچ پچ های خاله زنكى و ”سورنسن” دفتردار با مزه پرانى هايش و دوشيزه ”ينسن” خجالتى با سوالهاى محتا طانه اش، اما همه اينها بيهوده بود.ساعت ده و نيم، كه طبق معمول وقت قهوه بود به بهانه اينكه تشنه اش نيست، براى صرف قهوه نرفت. ساعت 12كه خانم ”ملتسن” مثل هميشه براى شنيدن كنسرت ظهر راديو،با آن راه رفتن اردک وارش به طرف رادیو رفت كه انرا روشن كند، دوشيزه "گرون" بدون اينكه چيزى بگوید كيفش را برداشت و به دستشويى رفت. در را كه بست روى در پوش توالت نشست و گريه را سر داد، ولى گريه هم او را آرام نميكرد و تنها باعث سوزش چشم و خشك شدن گلويش ميشد و احساس ترس را در او بيشتر ميكرد.ساندويچش را با دستهاى لرزان از داخل كيف چرمى قهوه اى و فرسوده اش بيرون آورد، اولين گازاز ساندويچش را كه نان و كره و ماهى شور بود تف كرد و حال تهوع به او دست داد. با خودش گفت ”اميلى”: حالا دیگه بايد خودمون رو جمع و جور كنيم، اين نامه را حتما يك ديوانه يا يك آدم درمانده و مريض كه همينطورى شانسى و اتفاقى ما را به عنوان قربانى اش انتخاب كرده نوشته، شايد از اين نامه ها براي آدمهاى دیگری هم تو اين شهر فرستاده باشد. خودش را با اين حدس ها و فرضها دلدارى داد و بلند شد و در پوش توالت را بالا زد، نيم پاچه  پشمی قهواى و زير شلوارى سفيدش را پايين كشيد ونفس راحتی کشید و خودش را سبك كرد. لباسش را به آرامى مرتب كرد و آماده شد تا به دفتر كه صداى ضعيف ترانه ”هارلكانيس ميليونر” از آنجا به گوش ميرسيد برگردد كه چهره خود را در آيينه ترك خورده دستشويى ديد و ناگهان ضعف و بى پناهى وجودش را فرا گرفت. با خودش گفت كه هر كس مرا نگاه کند، ميفهمد كه ترسيده ام و صورتش را بيشتر به آينه نزديك كرد، از بخار نفسش دايره اى بر روى آينه شكل گرفت. موهايش ژوليده و در هم ریخته بود و يكى از سنجاق هاى سرش خیلی شلخته از لابلاى آنها بيرون زده بود.چشمهاى ريز و قلمبه اش از گريه زياد سرخ شده بود. حيران و سرگردان دنبال چيزى مي گشت تا خودش را تسلى دهد ولى گريه امانش نداد. نه تنها قرصهاى اعصاب بلكه دستمال جيبى هم با خودش نياورده بود. تمام بدنش رعشه داشت  پيشانى ، كف دستها، و زير بغل و پشتش عرق نشسته بود. زانوهايش سست شده بود به كاشى هاى سرد ديوار تكيه داد، دستهايش روى كاشى ها دو دو ميزد كه به شئى گرمى خورد، لوله آب گرم بود.با هر دو دست لوله را چسبيد، مثل اين بود كه گرماى لوله جذب تنش ميشد. نم نمك آرامش دلپذيرى به جانش نشست و نفسهايش آرام شد، زانوهايش ديگر نميلرزيد و توانست روى پاهایش بايستد وقتى كه خانم ”ملتسن” آهسته به در زد و زير لب از او پرسيد كه كمكى لازم دارد، او با لحنى مطمئن جواب داد : ”نه خيلى متشكرم خانم ”ملتسن”، چيز خاصى نيست، همانيه كه خودتان ميدانيد،  خيلى ممنونم.”آبى به صورتش زد و موهايش را مرتب كرد و به اتاق كارش برگشت. بعد از ظهر خيلى سخت گذشت، حسابى غرق كار شده بود. ترسش از اعداد و ارقام را به كلى فراموش كرده بود. ساعت سه، وقت استراحت، به حرفها و تكه هاى خنده دار و تكرارى ”سورنسن” دفتر دار غش غش خنديد، و خانم ”ملتسن” با لحن مادرانه اى گفت: ”خوب دوشيزه گرون، الهى شكر كه مشكل بزرگى نبود” كه ”سورنسن” زير لب گفت ؛ آره..خوشبختانه.. خانم ملتسن بلافاصله او را سر جايش نشاند و گفت: ”شما مردها چى ميدونيد؟ ها...!” اداره كه تعطيل شد خانم ”ملتسن” به او پ يشنهاد كرد كه او را تا خانه اش همراهى كند، ولى دوشيزه "گرون" پیشنهادش را رد كرد و به آرامى از خيابان اصلى به طرف  پايين سرازير شد. ظاهرأ سعى ميكرد كه به هیچ چیز فكر نكند.باران بند آمده بود و نسيم خنكى ميوزيد در آسمان زرد فام غروب پاره هاى ارغوانی ابر پراكنده بود، فكر كرد كه تا دو ماه ديگر بهار ميشود و ميتواند ساعات آزادش رادر باغچه حياط سر كند. خيابان اصلى را با چراغهاى نئون و ازدحام جمعيتش پشت سر گذاشت و پس از مدت كوتاهى به خانه كوچك سفيدش كه از مادرش به ارث برده بود رسيد. خانه اى كه با عذاب وجدان، آنرا به سليقه خودش تزيين كرده بود. كاغذ ديوارى هاى تيره ورنگ و رو رفته  جايشان را به رنگهاى شاد و زنده داده بود، مبلهاى شيك و وسايل مدرن جاى مبلهاى كهنه و قديمى را  گرفته بود و يك گرام جديد گران قيمت به وسايل خانه اضافه شده بود. دوشيزه "گرون" آدم بد طينتى نبود. در ماه هاى اول پس از مرگ  مادرش به همه آن چيز هايى كه موجب خوشنوديش شده بود فكر كرده بود.دیگر كسى نبود كه با شلوار به حياط رفتن و مدهاى جديد لباس را گناه به حساب بياورد. ديگر كسى نبود كه او را وادار كند هفته اى دو بار به جلسات موعظه برود و يا او را نيمه هاى شب بيدار كند و قرص و شربت سينه بخواهد.  دوشيزه ” گرون” با دفن شدن آنچه كه كشيش ”هوگل ” پيكر مادر مومنه شما” خطاب کرد و حالا در قبرستان زيباى كليسا در حال پوسيدن بود، زندگى تازه و بهترى را شروع كرده بود. هر شب كه چشمش به عكس شاكى ، بى فروغ و زردفام مادرش ميافتاد، لبخند رضايت آميز و با معنايى كه تنها ”اميليه گرون”  آنرا درک میکرد،بر لبانش نقش مى بست.با سپری شدن اولین ماه های مرگ  مادرش كه سرشار از شادى و آزادى نامانوسى بود، مشكلات جديدى در زندگى اش ظاهر شد. با اینکه دیگر مادرى نبود كه شبها او را مرتب بيدار كند و يا سرش غر بزند،  ولی نميتوانست بخوابد. چندين بار با تن خيس عرق از خواب ميپريد، ميلرزيد و دچار اوهام ميشد. كار به جايى كشيد كه حالت اضطراب را  پيش از اينكه اتفاق بيفتد حس ميكرد. حتى در مواقعی كه با دوستانش بود و دور و برش شلوغ بود و يا كيك و قهوه اش را روى ميز گذاشته بود و در صندلى راحتى لم داده  بود  و به صفحه گوش ميداد،اين حالت به سراغش ميآمد.تشويش و نا آرامى يكمرتبه همه وجودش را مى گرفت و اطرافيانش به مرغهاى قد قدو مبدل ميشدند. تقريبأ نامه را فراموش كرده بود كه با باز كردن در خانه، نامه را روى ميز راهرو ديد. هنوز شام نخورده بود و براى اولين بار كارى را كرد كه سالها نكرده بود، لباس خواب پ شمى اش را به تن كرد، موهايش را جمع كرد و در جلوى تخت سفيد كوچك فلزى اش زانو زد و دعا خواند. مادرش با آموزش مذهبى به او آموخته بود كه انسان نميتواند همه چيز را از خدا بخواهد، دعاى او بيش از هر چيز يك شكرگزارى بود و فريادى از درون براى كمك از خدا. آن شب را راحت خوابيد و بقيه روزهاى هفته نيز به طور عادى گذشت، تا اينكه دومين نامه را دريافت كرد. نامه همراه روزنامه يولند، مجله انجمن مذهبى و قبض پرداخت بيمه بيمارى مادرش از دریچه پست به داخل انداخته شد. وقتى خم شد تا نامه را بردارد چشمش سياهى رفت، با دسته قاشق مرباخورى آنرا باز كرد. نامه اول با اينكه انشائى رسمى و اتو كشيده داشت، محتوى وقيح آن كاملأ قابل فهم بود، ولى كلمات نامه دوم خيلى معمولى بود، مثل آنهايى كه ”اميليه” در توالت هاى عمومى ديده بود. كلماتى كه با خط بد نوشته ميشد و به سختى ميشد آنها را خواند. نامه را در  دو صفحه و تو در تو نوشته بودند، نامه را كه خواند تکیه اش را به میز داد و با صداى بلند زد زير گريه. تصاوير و صحنه هاى وقيح و شرم آورى از جلوى چشمانش عبور ميكرد، مثل آنهايى كه چند سال پيش در كتاب شرم آور ” هنرى ميلر” خوانده بود، همان تصاويرى كه هرگز از ذهن او خارج نشدند. همان صحنه هاى شهوت آلود و اغوا گرى كه شبهاى بيشمارى خواب از چشمهايش ربوده بودند و او كتاب ”آموزش جنسى ” را سوزانده بود. نامه دوم را هم در كنار نامه اول در كشوى كمدش جا داد، به اداره زنگ  زد و گفت كه مريض است و بعد هم چهار پيك عرق با يك قرص خواب آور خورد و تلو تلو خودش را به تخت رساند. بعد از ظهر بود كه از خواب بيدار شد، خيس عرق بود و تشنه و هنوز بقاياى خواب وحشتناكى كه ديده بود در سرش پرسه ميزد. گريه كنان به آشپزخانه رفت و ته مانده بطرى عرق را سر كشيد. روز بعد كه يكشنبه بود ، تمام وقت، خودش را با باغچه اش مشغول كرد و با اينكه وقتش نشده بود خاك آنرا پشت و رو كرد. هفته هاى بعد براى همه آنهايى كه بادوشيزه ”اميليه”  در ارتباط بودند يا به نحوى او را ميشناختند، محرز شد كه او ديگر آن آدم سابق نيست، سرگردان و گيج به نظر ميرسيد، جوابهايش بى سر و ته بود. لباس پوشيدنش نامرتب شده بود، روزهاي متمادى بلوزش را عوض نميكرد، تا آنجا كه خانم ”ملتسن” او را به گوشه اى برد و به او گوشزد كرد كه قلاب دوزى قشنگ  پيراهنش خيلى چرك است. رفتارش عجيب و غريب شده بود، تا پاسى از شب خاك باغچه را برمیگرداند. عاقبت همكلاسى سابقش ”اليزابت پانه بيا” به اين فكر افتاد كه بايد براى او كارى كرد. پس از مشورت با شوهرش، كه صاحب كارخانه لباس زير بود و در ضمن از اعضاى با نفوذ محافظه كار شوراى شهر به حساب مى آمد، در ماشين اسپو رت كرم رنگش راهى خانه ”اميليه” شد و او را سرگرم كار در باغچه اش ديد. با خوشرويى گفت: سلام چه خبر؟  ” روز به خير ”اليزابت” بهار نزديكه، بايد همه باغچه را شخم بزنم... همه باغچه را..” ” اميليه” ضمن اينكه خرف ميزد خاك باغچه را زير و رو ميكرد... خانم ” پانه بيا” مكث كوتاهى كرد و با لحن سردى گفت: ” قصد ندارى بگى بيام تو؟”  ” خودت ميدونى كه بايد باغچه را آماده كنم..بهار نزديكه...بهار..خودت كه ميدونى؟” خانم ”پانه بيا”  كه متوجه شده بود ”اميليه” حد اقل چهار بار باغچه كوچكش را زير و رو كرده، تصميم گرفت كه سر اصل مطلب برود. ”اميليه” من يك پيشنهادى دارم ، يك وقت بهت بر نخوره، من و ”ويليام” فكر كرديم كه ترا به يك مسافرت ببريم. به نظر من يك مسافرت كوتاه خارج از كشور بد نيست. ”اميليه” يك دقيقه اون باغچه را ول كن، اصلأ حواست به من هست كه چى ميگم؟ بيلچه باغبانى در خاك فرورفت، دو چشم خسته و قرمز به سوى خانم پوشيده در خز برگشت: نه، خيلى ممنون، من خودم پول دارم. ” و اين دیگه واقعأ كم لطفى بود” جمله اى بود كه خانم ”پانه بيا” براى شرح ماجرا در كلوپ  بريج بكار برد. صبح روز بعد دوشيزهگرون” قطار ده و سى و نه دقيقه را را از ” فردريشياگرفت و از آنجا به پاريس رفت.ازكارش استعفا داده بود. حدسهاى مختلفى در مورد سفر دوشيزه گرون” زده ميشد. خانم ”ملتسن” با صداى بلند در گوش مادر پيرش كه با هم در يك خانه زير شيروانى زندگى ميكردند گفت: ”از يكنواختى زندگى كارد به استخوانش رسيده بود، نميتونست سر در بياره چه جورى وقت رو بگذرونه” مادر خانم ”ملتسن” كه بيست سال گذشته يا جدول حل كرده بود و يا در صندلى راحتى اش لم داده بود گفت: ”همينجوريه، ايراد جوانهاى امروز اينه كه كار زيادى ندارند كه بكنند”  خانم ” پانه بيا” در حالى كه بريج بازى ميكرد آهى كشيد و گفت:” حقش نبود من و كم محل ميكرد، ولى خوب منم از كوره در نميرم، اما خوب بى شوهرى هم درديه” و دوباره يك كارامل برداشت و با غضب شروع به جويدن كرد. دوشيزه ريزه ميزه، ” ينسن” با زبان الكنش براى مرد جوان آبله روئى كه او را براى ديدن فيلم ” بيگانه اى در ميزند” دعوت كرده بود  تعريف كرد كه: يك روز تو اداره رفتار عجيبى داشت، فكرش را بكن ؛ غذاش و برد تو توالت و آنجا خورد. ”سورنسن” دفتر دار همانطور كه به ميز بيليارد يله داده بود با لحن قاطعى گفت :  پير دخترى مثل ” گرون”  دليل خوبى داره كه به خارج از كشور بره.سه روز بعد دوشيزه ” گرون” از سفر برگشت. با قطار شب آمده بود و تعداد كمى از اهالى شهر او را ديدند. دو چمدان كوچك هر دو دستش را پر كرده بود، بدون اينكه به اطرافش نگاه كند از خيابان اصلى گذشت تا به خانه رسيد، بخارى نفتى را روشن كرد ، يك فنجان قهوه درست كرد و لباس خوابش را پوشيد. روى تخت خواب فلزى كوچك سفتش دراز كشيد ، كه يادش آمد چيزى را فراموش كرده است. چراغ را روشن كرد، كيفش را باز كرد و سومين نامه را زير نور چراغ گرفت. نامه سوم را در هتل محل اقامتش در پاريس دريافت كرده بود. نامه را دوباره خواند، تقريبأ آنرا از حفظ بود. شبهايش در پاريس نيز با بيخوابى گذشته بود در آن شهر بزرگ   و غريب، روى تختش دراز ميكشيد و كلمات نامه مرتب در ذهن خسته اش تكرار ميشد. ديگر دنبال شيشه عرق به پايين نرفت، ميدانست كه كمكى نميكند، پس به رختخواب رفت و چراغ را خاموش كرد و خيالات هميشگى به سراغش آمدند. روز بعد چاره ديگرى انديشيد ، سى و يك سال پ يش كه هفده ساله بود با عمه اش در کپنهاک زندگى ميكرد آنجا به دبيرستان دخترانه و  كلاس آموزش نقاشى آبرنگ  ميرفت. چند سالى برای رفع تکلیف گلهاى بيرنگ  و روئى نقاشى ميكرد تا اينكه در اداره ماليات اسخدام شد و ذوق هنرىاش خشكيد . تصميم گرفت كه سرگرمى قديمى را موقتأ از سر بگيرد. پالتوى خاكسترى قشنگش را پوشيد و براى خريد وسايل نقاشى و رنگ هاى شاد و زنده به شهر رفت. با اين قصد كه رنگ هاى زنده و شاد  و روغنى را جايگزين عادت استفاده از رنگ هاى سرد و بيروح آبرنگ  كند. فروشنده ظاهرأ آدم مودب و خوش برخوردى به نظر مى آمد ولى پس از چند مكالمه كوتاه احساس كرد كه دارد سر به سرش ميگذارد. پوزخندهاى تمسخر آميزى ميزد و از جوابهايش به نظر مرسيد كه او را جدى نگرفته.بسته اش را برداشت و از در زد بيرون. در راه با خودش گفت؛ شايد او همان نويسنده نامه ها باشد. روزهاى متمادى به نقاشى كردن سرگرم بود و فقط گل ميكشيد، آنهم گلهايى زشت با سرهاى كوچک. ساعتها مينشست و نقاشى ميكرد و با اينكه سرش سنگين و منگ  ميشد ، احساس ميكرد كه حالش بهتر است. يك روز پيش از ظهر وقتى كه از باغچه به خانه آمد نامه چهارم را روى ميز ديد، پاكت را پاره كرد و آنرا با عجله خواند. تصميم گرفت موضوع را به پليس گزارش دهد و ديگر برايش تفاوتى نداشت كه بعدأ پشت سرش چه بگويند. مامور پليس نگذاشت تا او حرفهايش را تمام كند و از ته دل زد زير خنده چرا اينجا آمده اى؟ انگارى با خنده اش ميگفت : من يكى را نميتونى گول بزنى، همه نامه ها را مخفى كرده اى و خيلى هم خوشت مى آيد كه آنها را بخوانى، پير دختر خيالباف. افسر پليس پرسيد: نمونه نامه ها را همراه دارى؟  ”نه” ... باخودش گفت؛ به اين سادگى نميتونى سر من كلاه بذارى، درسته كه مجردم ولى آنقدرها هم هالو نيستم. با لحنى مردد گفت. ولى من اونا را سوزوندم. خوب كه اينطور؛ متاسفانه كارى از دست ما ساخته نيست، اما اگر از اين نامه ها دوباره دريافت كرديد ما را در جريان بگذاريد. از اداره پليس كه آمد بيرون با خوشحالى گفت: خوب سرت را شيره ماليدم ها..؛ بازم دود از كنده پا ميشه. به خانه كه برگشت نامه ديگرى رسيده بود، خنديد و خنديد... نامه را با اشتياق زياد خواند و بعد به بقال محل زنگ  زد و سه بطرى عرق سفارش داد. فروشنده با پرروئى و تمسخر پرسيد: نيم بطري يا بطر؟ با خنده هاى عصبى و كش دار گفت ”بطر” مردك، سه بطر عرق ناب دانماركى... فروشنده پوزخندى زد ، گوشى را گذاشت و گفت؛ حسابى نعشه است.توى سرسرا نشست و بطرى عرق را كنار وسايل نقاشى گذاشت و رديفى از صورتهاى ترسناك و مشمئز كننده روى بوم نقش بست. بالاى گلها يك خورشيد بزرگ  و گرد مملو از سر آدمهائى كه ميخنديد ميدرخشيد.بيا اينجا ... نجواى افسر پليس بود، بيا... ”اميليه” بيا من و تو... و با هم به طرف دريا دويدند و لخت و عور خودشان را به امواج  زدند، نور خورشيد و كف دريا آنها را نوازش ميكرد، افسر پليس او را بغل كرد و در گوشش نجوا كرد بيا، بيا ،بيا........ تشنه ،كف اتاق ولو شده بود، سرش سنگين بود و درد ميكرد. هوا تاريك بود و باران شديدى روى سقف ضرب گرفته بودحتمأ خوابش برده بوده، كاملأ مست و پاتيل بود. ديگه وقتشه كه خودمون رو جمع و جور كنيم و جلو حودمون رو بگيريم، و زد زير گريه.يك پيك ديگه میطلبید ، فقط يك پيك كوچولو. به سختى بلند شد و تلو تلو خودش را به آشپزخانه رساند. يك بطرى ديگه باز كرد يك ليوان بزرگ  ريخت و يك نفس سر كشيد. به اتاق نشيمن برگشت و يك صفحه گذاشت. بفهمى نفهمى انگار يك كمى مستم، مثل اينكه اين آهنگ  صداش جالب شده! آره سمفونى نه بتهونه، ولى ديگه جذابيت خاصى نداره. صفحه كه تمام شد تازه فهميد كه گرام روى دور اشتباهى بوده و دوباره زد زير گريه. الان ميرسيم ”اميليه” ، افسر پليس او را محكم در آغوش گرفت ، سينه گرم و پر موى افسر را لمس كرد، خودش را به او چسباند و گفت: آه كه چه قدر انتظار اين لحظه را كشيدم..... و مرد او را محكم در آغوش فشرد. دوباره كه به خودش آمد زير لب گفت: ديگه دارى تند ميرى. برو بيرون تا يك كمى آب سرد بريزه رو سرت ، سر حالت مياره ، برو بيرون پير دختر، برو زير بارون.روز بعد، شير فروش محله دوشيزه ” گرون” را كه توى باغچه ولو شده بود پيدا كرد. اولين روز بهارى هوا ملايم بود، پرستوها در بلنداى آسمان آبى ميخواندند و درختها شكوفه داده بودند. مرد شيرفروش به پليس تلفن كرد. او را به سرسرا بردند گيج و منگ  به آنها خيره شده بود و مرتب ميپرسيد؛ چرا نمرده است؟با لحنى دلسوزانه و بد ون عاطفه به او ميگفتند؛ بس كن ديگه زنك! آمبولانس او را به بيمارستان برد. شير فروش در لابلاى وسايل نقاشى و بطريهاى خالى عرق پنج نامه مچاله شده هم پيدا كرد. دستخط دوشيزه ” گرون” براى او آشنا بود، بعضى وقتها او براى شيرفروش توى شيشه شير يادداشت ميگذاشت. براى او خيلى عجيب بود كه دوشيزه ” گرون” به خودش نامه مى نوشته.  

كريستين كامپ مان
ترجمه: عباس مودب
ادنسه 6_8_92
بازنويسى وتایپ ، کپنهاک21 آپ ريل 2000        


       

۱۳۹۲ آبان ۲۴, جمعه

شخصیت خود شیفته ( نارسیسیم)

ساختار شخصیت خود شیفته


ساختار شخصیت خودشیفته در مقالات روان درمانی آمریکا به اندازه کافی مورد توجه قرار دارد. شباهت های بسیاری بین شخصیت خود شیفته و شخصیت بردرلاین وجود دارد با این تفاوت که افراد خود شیفته از نظر روانی توانا ئی و استعداد لازم را دارند که شخصیت شکننده خود را پنهان کنند.   نکته مرکزی در رابطه با چنین شخصیتی احساس برتر بودن است. شخصیت خود شیفته خود را تافته جدا بافته میداند و حس میکند که فرد ویژه ای است و به همین دلیل باید مورد توجه و تائید ویژه قرار گیرد. آنها به دنبال شهرت و ثروت هستند، و اگر کسی مانع آنها شود و یا از آنها انتقاد کند شدیدا خشمگین میشوند. برای آنها این امری بدیهی است که خود را مرکز همه چیز بدانند و به هیچ وجه توان و نیروی اینرا که دیگران را درک کنند ندارند. حس همدردی برای آنها دنیایی ناشناخته است. از آنجا که از استعداذ کافی بهره مند هستند همیشه این توان را دارند که روابط خود را با دیگران به شکلی سازمان دهی کنند که همیشه خودشان در مرکز توجه باشند، و از دیگران به نفع خود سوء استفاده کنند تا در موقعیتی قرار گیرند که دیگران آنها را ستایش کنند. برای آنها جلوه بیرونی و اینکه چگونه به نظر می آیند از اهمیت ویژه ای برخوردار است. برای آنها این مساله که قدرتمند به نظر بیایند اهمیت ویژه ای دارد به همین دلیل، اینکه با چه عنوانی شناخته شوند، چه ماشینی سوار شوند و محل سکونتشان شایسته آنها باشد برای آنها مهم است. شباهتهای زیادی بین شخصیت خود شیفته و افرادی که فاقد ثبات عاطفی هستند دیده میشود، که یکی از این شباهتها تفرقه اندازی است. شخصیت خود شیفته با اینکه احساس برتری نسبت به دیگران دارد، ولی از طرفی از احساس عدم اعتماد به خود و پوچی رنج میبرند، حسی که باید بروز بیرونی پیدا نکند. اطرافیان باید او را مورد ستایش قرار دهند تا فرد خود شیفته احساس پوچی نکند. در بسیاری از موارد یک اتفاق مثل اخراج از کار یا ورشکستگی باعث تشدید احساس پوچی میشود و منجر به افسردگی میگردد. 
این متن ترجمه ای است آزاد از متن دانمارکی Den narcissistiske personlighedsstruktur      

۱۳۹۲ آبان ۲, پنجشنبه

مردان خموش


مردان خموش


چهره مهربان و خندان او را هرگز فراموش نمیکنم، فکر کنم 21 یا 22  سالش بود، ولی از آنجا که موهایش ریخته بود کمی بزرگتر از سن واقعی اش نشان میداد. برایش نام مستعار محمود را انتخاب میکنم، اولین بار با او در غذاخوری مدرسه زبان روبرو شدم. تقریبا همزمان جواب پناهندگی گرفته بودیم و به شهر کوچکی در شمال دانمارک فرستاده شده بودیم که دوره فرا گیری زبان و راهیابی به جامعه را بگذرانیم. با فنجان قهوه به طرف میز من آمد و خیلی مودبانه سلام کرد و پرسید که میتواند چند دقیقه مزاحم شود؟ گفتم بفرمائید. نمیدانم از چه کسی شنیده بود که من کمی انگلیسی بلدم و گاهی برای ایرانی ها ترجمه میکنم. از من خواست که اگر وقت دارم در زنگ تفریح نزد مشاور اجتماعی مدرسه برویم و برایش ترجمه کنم که من هم پذیرفتم. سال 1985 بود و جنگ ایران و عراق همچنان ادامه داشت. او عاشق بود و تلاش میکرد که نامزدش را از ایران به دانمارک بیاورد. محمود بیش از یک سال تلاش کرد و من شاهد بودم که بعضی وقتها که نا امید میشد گریه میکرد. تقریبا 18 ماه طول کشید تا او موفق شد نامزدش را به دانمارک بیاورد. وقتی که نامزدش به دانمارک آمد، یک هفته بعد  در جشنی که محمود برای معرفی همسرش بر پا کرده بود او با یکی از مهمانان که دوست محمود بود طرح دوستی ریخت و از محمود جدا شد. محمود جوان خوش قلبی بود، که با این تجربه ضربه سنگینی خورد و مدتی بعد دانمارک را ترک کرد و به آمریکا مهاجرت کرد. مرد جوانی که پناهجو بود و منتظر بررسی تقاضای پناهندگی اش در کمپ پناهندگی زندگی میکرد، در آنجا با دختری آشنا شد که دو بار دادگاه تقاضای پناهندگی او را رد کرده بود و همواره این داستان را گفته بود که اگر به ایران برگردد حتما اعدام خواهد شد، آن جوان بلافاصله پس از گرفتن اجازه اقامت در دانمارک برای نجات جان دختر با او ازدواج کرد. 10 روز بعد دختر برای دیدن خانواده اش راهی ایران شد. بیش از دو سال سر بار زندگی آن جوان شد تا اینکه جوان او را طلاق داد. مرد دیگری پس از تلاش بسیار و پرداخت هزینه سنگین همراه همسر و فرزندش به اروپا آمد و تقاضای پناهندگی کرد، همسرش همان روز اول از او جدا شد و تمامی پول نقدی را که همراه آورده بودند با خود برد. این سه داستان تنها نمونه های کوچکی است از سرنوشت مردانی که مورد سوء استفاده زنان قرار گرفته اند. تصویری که رسانه ها در غرب از زنان مهاجر به جامعه ارائه داده اند، زنی را تصویر میکند که تحت ستم مرد است و اجازه تصمیم گیری ندارد و مجبور است که در چهارچوب سنتها به تولید بچه و خانه داری بپردازد. در این رابطه مرد موجود وحشتناکی است که زن را تنها به عنوان وسیله ای برای بر آورده کردن نیازهای جنسی اش به خدمت میگیرد و زن را به طور کلی انسان محسوب نمیکند. بدون شک چنین مردانی یافت میشوند ولی عمومیت بخشیدن به این تصویر به برداشتی غیر واقعی از زنان و مردان مهاجر منجر خواهد شد. تصویری که در دانمارک در سالهای اخیر از مرد شرقی در ذهن جامعه ساخته شده است، موجودی است مرد سالار که آزادی فردی را از همسر خود سلب کرده است و دخترانش به هیچ وجه اجازه ندارند که همسر آینده خود را شخصا انتخاب کنند، و همزمان از اینکه فرزندان ذکورش هر چند وقت یک بار با دوست دختر جدیدی که طبعا دانمارکی هستند، در ملاء عام ظاهر میشود، بر خود میبالد که پسرانش مردانگی خود را ثابت میکنند. کسانی که چنین تصویری را خلق کرده اند فارغ از انگیزه سیاسی نهفته در ایجاد چنین تصویری، از یک روش بسیار ساده استفاده استفاده کرده اند. آنها چند اتفاق واقعی را زیر زره بین برده اند، آنها را چندین بار در شکلهای مختلف تکرار کرده اند و به تدریج آنرا به کل جامعه مهاجرین از کشورهای غیر اروپائی گسترش داده اند. امروز مراکز مختلفی به وجود آمده اند که همگی در جهت کمک و یاری به زنان بی سر پناهی که میخواهند از ستم شوهرانشان رها شوند، تاسیس شده اند و بدون شک وجودشان لازم است، ولی مشکل این است که تقریبا هیچ مرکزی برای کمک به مردانی که از ستم همسرانشان میگریزند وجود ندارد. بدون شک اولین سوالی که پیش می آید این است که مگر چنین مردانی هم وجود دارند؟ اصولا در ذهنیت جامعه این مساله که مردی از جانب همسرش مورد آزار قرار گیرد، غیر ممکن است چرا که هیچ زنی توان آن را ندارد که شوهرش را مورد آزار و اذیت قرار دهد. در این ادعا این پیش فرض قرار دارد که زن بودن برابر است با ضعیف بودن و در نتیجه مطیع بودن و مرد بودن یعنی قدرت و فرماندهی. چنین دیدگاهی در واقع زن و مرد را به نرینه و مادینه تقسیم میکند و نگاهی است که در رابطه با جانوران صادق است، که غریزه عامل تعیین کننده رفتار آنها است. غرایز انسانی همگام با سیر تکامل اجتماعی انسان  مقید به ارزشهای فرهنگی شده اند و فرهنگهای مختلف با تعریف چگونگی رفتار متقابل انسانها رفتار مشخصی را شایسته دانسته و رفتار دیگری را تقبیح کرده است. کاربرد خشونت فیزیکی علیه زنان در فرهنگهای فئودالی و جوامع عشیرتی امری است پذیرفته شده و در بسیاری موارد نشان قدرت مرد و اثبات نرینگی اوست. با شکل گیری طبقه سرمایه دار و صنعتی شدن کشور های اروپائی روابط زن و مرد نیز دچار تغییرات جدی شد، و در جامعه مدرن انتخاب زوج به مساله ای کاملا شخصی تبدیل شد، به ویژه پذیرفتن اینکه زن هم همچون مرد نیاز دارد از رابطه جنسی لذت ببرد، از محدوده موضوعات ممنوعه خارج شد و مورد بحث قرار گرفت. با ورود زنان به بازار کار و رهائی اقتصادی آنان از مرد، تشکلهای مختلف زنان شکل گرفت که برای احقاق حقوق برابر با مردان در زمینه های مختلف تلاشهای خود را سازماندهی کردند. آنچه در اروپا زنان به دست آورده اند، نتیجه تلاشهای متشکل آنها و طرح مسائل در حوزه عمومی بوده است. آنها با طرح شفاف مسائل که در بسیاری از موارد برای جامعه تحریک آمیز بود موفق شدند به عنوان شهروند برابر حقوق خود را به ثبت برسانند و در قامت انسانی آزاد و غیر وابسته به مرد در جامعه مدرن ظهور کنند. یکی از دست آوردهای بزرگ جنبش زنان قبولاندن این مساله به جامعه بود که جسم زن متعلق به خود اوست و این حق طبیعی اوست که آنچنان که دوست دارد از لذت جنسی بهره مند شود. بدون شک ظهور قرصهای جلوگیری از حاملگی نقش مهمی در تسریع رهائی از برداشتهای سنتی روابط جنسی در جامعه داشت،و شرط بکارت در ازدواج به تاریخ سپرده شد.(1) در ایران جنبش زنان چنین تاریخ و تجربه ای را در کوله بار خود ندارد. در نبود پیش شرطهای لازم برای شکل گیری تشکلهای دموکراتیک، مساله زنان نیز همچون دیگر مسائل جامعه امکان آنرا نداشتند که به صورت شفاف مطرح شوند و از پستو های خانه بیرون بیایند و در حوزه عمومی به بحث گذاشته شوند و طرح مساله محدود شد به محفلهای کوچک روشنفکری. عدم وجود آزادی برای طرح مسائل این زیان را دارد که گفتمان ضروری در جامعه شکل نمیگیرد و افراد در روند تبادل نظر به شناخت مشترک از مشکلات دست نمییابند. در چنین شرایطی هر کسی از ظن خود طاماتی میبافد، و هر کسی درک خود  از روابط اجتماعی و حقوق فردی را حقیقت ناب میپندارد. فاجعه آنجا رخ میدهد که مفاهیم به کار برده شده در مقالات علمی در حوزه علوم انسانی، به دایره واژگان  مردم وارد میشوند و بار علمی خود را از دست میدهند ودر ذهن جامعه دچار دگردیسی مفهومی میشوند و هر کس آنچنان که خود میخواهد این مفاهیم را درک میکند، در یک کلام، در نبود آزادی کج فهمی به قاعده تبدیل میشود. زنان همچون عضو جامعه در محیط های فرهنگی مختلفی رشد کرده اند و با پیشینه های متفاوت برداشتهای فردی خود را از زندگی دارند. اینکه زنان را به خاطر جنسیتشان یگ گروه همگون تصور کنیم بدون شک خطائی بزرگ مرتکب خواهیم شد. زن بودن مترادف با فمینیست بودن نیست ، و زن بودن، شرط لازم و کافی برای آگاه بودن بر نقش اجتماعی خود نیست. زنان نیز برداشتهای متفاوتی از حقوق خود دارند و میتوانند به بیماری کج فهمی مبتلا شوند و به این نتیجه برسند که دفاع از حقوق زنان به معنی انتقام از مردان است و با این برداشت به جنگ مردان بروند و برای پیروزی در این جنگ هدف وسیله را توجیح میکند. در جامعه ای که انسانها از حقوق شهروندی بهره مند نیستند، انسان به عنوان فرد مورد تبعیض واقع میشود و زنان این تبعیض را مضاعف به دوش میکشند، و هر روز این تبعیض را حس میکنند، با این تبعیض بزرگ میشوند و در چهار چوب همین روابط تبعیض آمیز زندگی میکنند و یاد میگیرند که چگونه به بقای خود ادامه دهند. مورد تبعیض واقع شدن به تنهائی برای شکل گیری آگاهی بر ریشه های وجود تبعیض کافی نیست و افرادی که مورد تبعیض واقع میشوند در برابر تبعیض واکنشهای متفاوتی نشان میدهند، یکی از این واکنشها میتواند انتقام شخصی باشد، واکنشی عاطفی و کاملا انسانی که مستقل از جنسیت عمل میکند و تنها در شیوه انتقامجوئی شاید متفاوت باشند. زن بودن هیچگونه مصونیتی در برابر ناهنجاری های روحی ایجاد نمیکند، چرا که به عنوان انسان، چنین مصونیتی ندارد. در جامعه ای با فرهنگ مستبد و عدم وجود فرهنگ گفت و شنود، انسانها دچار فرهنگ قبیله ای و فرقه ای می شوند و فرد در پیله قبیله یا فرقه خود، امنیت را جستجو میکند، امنیتی که بهای آن وفاداری به ارزشهای قبیله و یا فرقه است، ارزشهائی که فراتر از قانون حاکم بر اجتماع قرار میگیرد و فرد عمل بر خلاف قانون را نه تنها ناپسند نمیداند بلکه آنرا عملی قهرمانانه در اثبات وفاداری خود به فرقه محسوب میکند. فردی که در چنین فرهنگی رشد میکند انسانها را به "ما" و "آنها" تقسیم میکند و تنها در برابرآنها که وابسته به جمع "ما" هستند خود را مسئول میداند و افراد خارج از آن جمع را تنها وسیله ای برای رسیدن به اهداف خود تصور میکند. احترام به حق فردی در ذهن این افراد امری است بیگانه، چنین ذهنیتی به جنسیت افراد بستگی ندارد. زنی که با چنین ذهنیتی رشد کرده است به همان اندازه میتواند از ازدواج برای رسیدن به اهداف دیگر استفاده کند که یک مرد میتواند این کار را بکند. چنین زنی میتواند دروغ بگوید، ریا کار باشد و تا آنجا که بتواند از یک مرد سوء استفاده کند و او را مورد آزار و شکنجه روحی قرار دهد. او در انتخاب قربانی خود بسیار دقیق عمل میکند و از زن بودن خود نهایت استفاده را میکند تا بتواند به هدف خود برسد، و خوب میداند چگونه نقش خود را ایفا کند و در موارد ضروری مظلوم نمائی کند. او با آگاهی از پیش داوری جامعه در باره مرد شرقی میداند که با مراجعه به مراکز ویژه، از حمایت آنها بهره مند خواهد شد و هر داستانی که بگوید آنها باور خواهند کرد. کم نیستند مردانی که قربانی چنین روابطی شده اند، ولی سکوت را بر شکایت ترجیح داده اند. مردان می دانند که اگر لب به سخن بگشایند متهم به ناتوانی میشوند و داغ ضعیف بودن بر پیشانیشان می خورد. اگرمردی به پلیس مراجعه کند و از همسرش شکایت کند، باید بتواند با دلایل کافی پلیس را قانع کند که حرفهایش حقیقت دارد. بسیاری از مردان سکوت را ترجیح میدهند و بغض خود را خموشانه فرو میدهند. همانگونه که مرد بودن مترادف با اعمال خشونت علیه زنان نیست، زن بودن هم در نفس خود به معنی معصومیت مطلق نیست. اگر منیژه ، فرنگیس و رودابه نمایه عشق، وفاداری و فداکاری اند، سودابه مظهر تمام و کمال حسادت، توطئه و ریاکاری است.   
1ـ در دهه 70 میلادی جنبشی در دانمارک شکل گرفت که به آن نام "جوراب قرمز ها" را دادند. از ویژگی این جنبش رادیکال بودن آن برای برابری زنان ذر همه زمینه هابود

 اکتبر 2013 کپنهاک

۱۳۹۲ فروردین ۱۵, پنجشنبه


نسلی که دلتنگ است


آکادمی موسیقی گوگوش برای سومین سال متوالی به روی آنتن رفت و بنا به روایت سایت های مختلف یکی از موفق ترین برنامه های سرگرم کننده برای مردم داخل ایران بوده است و از طرفی یکی از خبر ساز ترین دوره های این برنامه بود. با این پیش در آمد شاید انتظار این باشد که مطلبی راجع به راز موفقیت و محبوبیت این برنامه در داخل ایران ویا تاریخ موسیقی پاپ و شاید هم جایگاه گوگوش و نقش او در تاریخ موسیقی ایران نوشته شود، ولی من تلاش میکنم مساله ای را مورد توجه قرار دهم که بدون شک خانواده های مهاجرین ایرانی با آن درگیرند و آن هویت نسل دوم ایرانیانی است که در خارج از ایران به دنیا آمده اند و یا در سنین کودکی همراه والدینشان مهاجرت کرده اند. آکادمی گوگوش در واقع الهام گرفته از برنامه های مشابه در ایالات متحده آمریکا و ارو پا است، ولی این برنامه یک تفاوت اصلی با برنامه های مشابه خود در اروپا و دیگر نقاط جهان دارد و آن اینکه این برنامه در همان کشوری که بینندگان خود را جستجو میکند امکان اجرا و پخش ندارد. انتخاب شرکت کنندگان از داخل ایران اگر نگوئیم صفر ولی تقریبا به صفر نزدیک است، و همین مساله انتخاب شرکت کنندگان را محدود به جوانانی کرده است که در خارج از ایران زندگی میکنند. بسیاری از این جوانان در خارج از ایران به دنیا آمده اند و بسیاری از آنها در سنین کودکی همراه با خانواده هایشان به خارج از کشور مهاجرت کرده اند. این جوانان به هیچ وجه یک گروه همگن نیستند و با انگیزه های مختلف در این مسابقه شرکت میکنند.  آنها کودکی و نو جوانی خود رادر کشور دیگری که زادگاه والدینشان نیست سپری کرده اند و در این کشورها همراه با کودکان آنجا  به مهد کودک، دبستان و دبیرستان رفته اند. آین جوانان در آلمان، بریتانیا، هلند، آلمان، سوئد و...رشد کرده اند و در آنجا زندگی میکنند، اما خود را ایرانی میدانند. ندا دختر 23 ساله ای که متولد آلمان است، در این مسابقه به مقام سوم رسید و به عنوان آخرین جمله پس از تشکر از مردم گفت:"دوست دارم یک چیز مهمی بگم، روشنا،دلسا، هلن و من دخترائی هستیم که در خارج به دنیا آمدیم، ولی ما وطنمون را فراموش نکردیم....ما هم ایرانی هستیم". به راستی نسلی که ندا از آنها با ضمیر "ما" یاد میکند، چگونه درکی از ایرانی بودن خود دارند؟ وقتی میگویند "وطن من ایران است" منظورشان چیست؟ واژه وطن چه مفهومی برای آنان دارد؟ این پرسشها و پرسشهای دیگری که به تدریج در سیر این نوشته پیش رو خواهم آورد تنها یک هدف را دنبال میکند و آن مشکل بیگانه بودن فرزندان مهاجران در کشور میزبان است.   
یک تصویر
یک بعد از ظهر پائیزی بود که از پله های ایستگاه قطار شهری مثل هر روز بالا آمدم تا قطاری را که به سمت کپنهاک میرفت بگیرم. طبق معمول چند دقیقه ای به رسیدن قطار مانده بود. در خط مجاور مسافران منتظر قطاری بودند که در جهت مخالف قطار من حرکت میکرد. آفتاب زرد پائیزی ذرات طلائی رنگ خود را بر روی مسافران می پاشید. در لابلای جمعیت چشمم به آروین پسر حسین افتاد که همراه دو پسر دیگر که تقریبا همسن خود او بودند شاد و خندان منتظر قطار بودند. آروین کلاس چهارم دبستان بود و من به خاطر دوستی با پدرش و رفت و آمد خانوادگی کودکی او را دنبال کرده بودم. نکته ای که نظر مرا جلب کرد این بود که هیچیک از دوستان او دانمارکی نبودند. آن دو پسر دیگر نیز ظاهری غیر دانمارکی داشتند. یکی چشم بادامی و دیگری شبیه کودکان خاورمیانه ای بود. در طول راه به سمت کپنهاک یک پرسش ذهن مرا مشغول کرده بود و آن اینکه این کودکان چه چیز مشترکی در یکدیگر میبیند که آنرا در بچه های دانمارکی نمیبینند؟  آروین یکی از چندین کودکی است که من از طریق روابط خانوادگی میشناسم و شاهد رشد آنان در مراحل مختلف زندگی آنها بوده ام. امروز آنها زنان و مردان جوانی هستند  که  راه زندگی خود را آنچنان که دوست داشته اند انتخاب کرده اند. بسیاری از آنان دانش آموخته دانشگاه های دانمارک هستند و زندگی موفق اجتماعی دارند. بعضی از آنان خود صاحب فرزند شده اند و چرخه زندگی بر روی مدار جاری در حرکت است. ولی همچنان یک پرسش بی پاسخ مانده است: ایرانی بودن برای این جوانان چه مفهومی دارد؟  
فرزندان مهاجرین
مهاجرت به کشوری دیگر به هر دلیلی که باشد، تصمیمی است که والدین میگیرند و کودکان چاره ای جزء پذیرش این تصمیم ندارند. مهاجرت برای اعضای یک خانواده پی آمد های متفاوتی دارد، اما همگی در یک مساله مشترکند و آن بریده شدن از محیط تاریخی ـ فرهنگی است که در آن ریشه دارند. بزرگسالان خانواده در کوله بار خود تجربه های فردی خود و ابزاری را که در فرهنگ خود برای برخورد با زندگی به همراه دارند، به کار میگیرند تا در جامعه جدید راه را برای ادامه زندگی بازیابند. آنان با استفاده از روش مقایسه، ارزشهای جامعه میزبان را با ارزشهائی  فرهنگی خود محک میزنند و تلاش میکنند که ارزشهای جدید را به شکلی عقلانی درک کنند. آنها بعضی از ارزشهای جدید را نمیپذیرند ولی به خاطر شرایط جدید به آنها احترام میگذارند. این مساله در رابطه با کودکان متفاوت است، کودکان در مسیر رشد ذهنی هستند، آنها با ورود به کودکستان زندگی در دو دنیای متفاوت را تجربه میکنند، آنها به سرعت تشخیص میدهند که محیط خانواده و کودکستان تفاوتهای بنیادی دارند، بی آنکه همچون بزرگسالان خانواده هیچ گونه معیاری برای مقایسه داشته باشتد.والدین آنها نیز هیچگونه سابقه ذهنی و یا تجربه شخصی از دوران کودکستان در کشور میزبان ندارند که با انتقال آن آموخته ها به فرزندان خود بتوانند بین آنها و جامعه پلی ارتباطی بر قرار کنند و این آغاز یک خلاء برای کودک است. والدین او هیچ پیوندی با کشور میزبان ندارند. این کودکان با این خلاء رشد میکنند و همواره از والدین خود میشنوند که آنها از کشور دیگری آمده اند. والدین آنها خود را مهاجر میدانند و هویت ملی خود را به کشوری که از آن مهاجرت کرده اند پیوند میدهند. آنها هر از چند گاهی با دوستان خود دور هم جمع میشوند وبه زبان مادری با یکدیگر گپ میزنند و یا به مهمانی میروند تا در کنار هموطنان خود باشند. آنها با صرف عذای ملی خود تلاش میکنند تا غم غربت را فراموش کنند. برای جوانانی که از کودکی در کشور میزبان رشد کرده اند "صرف غذای ملی" همان مفهومی را ندارد که برای والدین آنها دارد. اگر والدین برای رفع دلتنگی هایشان ،دوستانشان را دعوت میکنند تا دور هم باشند و با هم کباب کوبیده درست کنند، برای فرزندان آنها کباب کوبیده تنها نوع متفاوتی از همبرگر است که به سیخ کشیده شده است. مسافرت این جوانان در تعطیلات تابستان به سرزمینی که والدینشان آنرا ترک کرده اند، بدون شک برای این جوانان جذابیت خود را دارد. این مسافرت ها پیوند های عاطفی آنها را با خویشان و نزدیکان عینیت میبخشد، ولی آنها با عینکی که از کشور میزبان به چشم دارند به سرزمین آباء و اجدادی نگاه میکنند. به دیدار پدر بزرگ، مادر بزرگ، عمو، خاله و... رفتن، با بچه های آنها آشنا شدن برای فرزندان مهاجران تجربه زیبائی میتواند باشد، ولی عوارض جانبی هم دارد. آنها درک میکنند که در سرزمین والدینشان نیز به شکل دیگری بیگانه هستند.  بدون شک تلاش والدین و اینکه آنها چه مقدار وقت صرف آموزش زبان مادری و آشنائی فرزندانشان با گذشته خود و دلیل مهاجرت کنند، در آشنائی فرزندانشان با فرهنگ سرزمینی که والدینشان به آن تعلق دارند، نقش به سزائی خواهد داشت، هر چند در رقابت با جامعه ای که کودکان آنها در آن رشد میکنند، رقابتی است نا برابر. فرزندان مهاجرین همواره در یک خلاء عاطفی به سر میبرند، از یک سو آنها پیوستگی فرهنگی خود را با زادگاه پدرانشان از دست داده اند، و از سوی دیگر جامعه میزبان پیوسته به آنها یاد آوری میکند که متعلق به آن جامعه نیستند. آنها در سرزمین میزبان هیچ نوع پس زمینه تاریخی ندارند. به خاطر داشته باشیم که مرزهای سیاسی بر مبنای ملیت در تاریخ معاصر شکل گرفته است و چه خونهائی که برای چند وجب خاک ریخته شده است تا مرز یک کشور چند متر آن طرف تر پذیرفته شود. جوانی که از پدر مادر ایرانی در دانمارک به دنیا آمده و از کودکستان تا دانشگاه همچون یک شهروند دانمارکی تربیت شده است و پاسپورت دانمارکی دارد، قانونا یک دانمارکی محسوب میشود. این بخش حقوقی مساله است، بخش عاطفی مساله به گونه دیگری است. در کشوری چون دانمارک که در مسیر تحولات تاریخی خود "هویت ملی" در ذهن مردم نهادینه شده است، فرزندان مهاجرین همواره باید به این پرسش تکراری که "از کجا آمده ای؟" پاسخ گو باشند.هرچند این پرسش در ظاهر پرسش معصومانه ای به نظر میرسد، اما در این پرسش خبری نهفته است که به زبان نمی آید، این پرسش همواره به فرزندان مهاجران یاد آوری میکند که " تو دانمارکی نیستی". این پرسش حس بیگانه بودن و غریبه بودن را در فرزندان مهاجران بیدار میکند،آنها احساس میکنند که جامعه ای که در آن زندگی میکنند آنها را بخشی از خود نمیداند، حس میکنند که متعلق به این جامعه نیستند. اگر از این جوانان بپرسید که ملیتشان چیست، به شما خواهند گفت: من ایرانیم. حدس من این است که همین مساله در باره همین گروه از جوانان در کشورهای دیگر نیز صادق است.
زبان و فرهنگ
رابطه درونی میان اندیشه و واژه، لازمه رشد تاریخی آگاهی انسان نیست، بلکه حاصل آن است. (ویگوتسکی)
ما اندیشه هایمان را به زبان می آوریم و با زبان می اندیشیم. ماده بنیادی که زبان را تشکیل میدهد واژه است، که نیاکان ما آنها را آفریده اند و ما این فر آورده های آماده را در محیطی که زندگی میکنیم کسب میکنیم. ما به تدریج زبان و دستور زبان را همزمان با گسترش مجموعه واژه هائی که کسب میکنیم، فرا میگیریم. آموزگار ما در این مسیر محیطی است که در آن زندگی میکنیم. ما همزمان با فراگیری زبان ،فرهنگی را که آن زبان را آفریده است می آموزیم. زبانی که امروز کودک از مادر خود یاد میگیرد محصول تاریخی زندگی انسانهائی است که در یک منطقه جغرافیائی در طول هزاره ها زندگی کرده اند. این زبان همگام با تکامل و تحول روابط اجتماعی رشد کرده است و تکامل پیدا کرده است. این زبان در پیوند تنگانگ با تکامل روابط اجتماعی میدان واژگانش را بنا بر نیاز اجتماع گسترش داده است تا کاربرانش که همزمان آفرینندگان آن نیز هستند بتوانند در کار، زندگی، عشق و جنگ یکدیگر را درک کنند. این زبان در طول تاریخ فرا گرفته است که شجاع باشد، دروغ بگوید، ریاکار باشد، عشق بورزد و به زندگی ادامه دهد و از انسانها بیاموزد که چگونه بیندیشد. واژگان در شکل آوائی و نوشتاری، وسیله بیان عواطف و انتقال آنها به دیگری شدند. جملات درک انسانها از زندگی و هستی را بر روی الواح گلی و کاغذ به ثبت رساندند. واژگان آفریده شده به نسلهای بعدی امانت داده شد و کودکان از مادران خو آموختند که وقتی احساس میکنند که باید غذا بخورند با واژه "گرسنه" جمله ای بسازند که مادر نیاز آنها را درک کند.  کودکی که زبان مادری خود را در زادگاه زبان مادری فرا میگیرد به طور طبیعی فرهنگ نهفته در زبان را نیز به طور همزمان می آموزد. او همزمان که واژه ها را یاد می گیرد، بار عاطفی و وزن اجتماعی آنها را نیز می آموزد. او یاد میگیرد که چگونه زبان مناسب را در عزا و عروسی به کار گیرد. آنچه که برای بسیاری از بچه های دو زبانه پیش می آید این است که آنها همزمان فرهنگ کشوری را که در آن زندگی میکنند همراه با زبان آن کشور می آموزند. آنها زبان را در مدرسه، خیابان، مترو و روابط اجتماعی که دارند به کار میگیرند و با فرهنگ آن زبان رشد میکنند، در حالیکه محیط مراوده فرهنگی برای زبان مادریشان بسیار محدود است و در بسیاری از موارد محدود به محیط خانواده میشود. در بسیاری از خانواده ها خواهر و برادر ها نه به زبان مادری که به زبان رسمی کشوری که در آن زندگی میکنند با یکدیگر صحبت مبکنند. آنها همین زبان را برای بیان احساساتشان انتخاب میکنند، چرا که زبانی است که آنرا در بستر تاریخی و فرهنگی همان زبان آموخته اند و به کار برده اند و به همین دلیل وزن عاطفی واژه ها را حس میکنند.آنها به زبان رسمی کشوری که زادگاه والدینشان نیست می اندیشند. آن جوان ایرانی که در دانمارک به دنیا آمده است و یا در سنین کودکی همراه پدر مادر خود به دانمارک مهاجرت کرده است، درکی که از انسان و روابط بین انسانها دارد نشات گرفته از فرهنگ دانمارک است. او از نظر فرهنگی دانمارکی است، ولی اگر از ملیتش بپرسید خود را دانمارکی نمیداند.
زبان مادری
واژه "زبان مادری" که ترکیبی از دو واژه "زبان" و "مادر" است به اندازه کافی رسا هست که مفهوم خود را به شنونده منتقل کند. "زبان مادری" زبانی است که مادر با نوزاد خود ارتباط بر قرار میکند. دوران کودکی انسان نسبت به دیگر انواع پستانداران دورانی است نسبتا طولانی. وابستگی کودک از بدو تولد به مادر به دلیل دوران شیرخوارگی شرایطی را بوجود می آورد که نوزاد بیشترین ارتباط را با مادر دارد. آواهای مادر آشنا ترین آوا برای نوزادند و صدای مادر ایمن ترین صدا در گوش کودک است. در جوامع مختلف نسبت به سطح رشد آن جوامع نقش مادر در نگهداری کودکان متفاوت است. در جامعه ای همچون دانمارک که 75% زنان آماده به کار وارد بازار کار شده اند کودکان از یک سالگی در شیر خوارگاه ها مورد مراقبت قرار میگیرند تا مادر بتواند به شغلش ادامه دهد. در چنین حامعه ای هر چند آوای مادر آشنا ترین آوا در گوش کودک است ولی مربیان شیر خوارگاه و کودکستان در ساعاتی که مادر سر کار است جایگزین او میشوند، رابطه ای که رشد زبان مادری را از انحصار مادر بیرون می آورد. برای کودکان دو زبانه که زبان مادری آنها با زبان رسمی جامعه متفاوت است این مساله شکل متفاوتی به خود میگیرد، چرا که ورود این کودکان به مهد کودک آنها را با آواهائی آشنا میکند که شباهتی به آواهای مادری ندارد. زبان رسمی جامعه درآعاز زبان دوم این کودکان است، زبانی که به تدریج در یک فرآیند طبیعی و در روند رشد کودک و آغاز برقراری روابط اجتماعی او با محیط خارج از خانه، جایگزین زبان مادری می شود و زبان مادری به زبان دوم او تبدیل میشود.یادگیری زبان در کودکان سیری تکاملی دارد که در مراحل مختلف آن، زبان کارکردهای مختلفی دارد. در آغاز یاد گیری زبان ،کودک با واژگانی که می آموزد دنیای بیرونی را نام گذاری میکند، و در ادامه رشد کودک زبان وسیله ارتباط او با دیگران میشود. با آغاز دوران بلوغ مغز به آن مرحله از رشد رسیده است که بتواند مفاهیم نهفته در واژه ها را درک کند. واژه هائی چون عشق، محبت، دوستی، همیاری، خشونت، مبارزه و غیره دیگر اشاره به شئی مشخصی برای نامگذاری آن نیست، برای درک مفاهیم نهفته در این واژگان باید مغز به رشد لازم خود رسیده باشد. یکی از کارکردهای زبان نقش ابزاری آن در برقراری ارتباط است. من و شما با تبادل واژگان یکدیگر را از مختصات زمانی و مکانی یکدیگر آگاه میکنیم. به هنگام کار زبان را به کار میگیریم تا دیگری بداند من چه بخشی از کار را انجام میدهم و دیگری نیز مرا در جریان کار خود قرار میدهد. آنچه که در فرآیند فراگیری زبان باید مورد توجه قرار گیرد رابطه زبان و اندیشه است، رابطه زبان و اندیشه رابطه دو کارکرد مستقل مغز انسان نیست، این دو همزاد یکدیگرند و در فرآیند رشد کودک و گذار به دوران بلوغ در یکدیگر تنیده میشوند که وجود یکی بدون دیگری امکان ندارد. آنچه که برای بسیاری از کودکان دو زبانه رخ میدهد، اندیشیدن به زبان کشور میزبان است. آنها در مدرسه نه به زبان مادری که با زبان رسمی آن کشور یاد میگیرند که فکر کنند و از آنجا که بسیاری از خانواده ها فرصت کافی برای آموزش همزمان زبان مادری را در کنار زبان رسمی کشور میزبان، به فرزندان خود ندارند، زبان مادری در سطح  ابزاری برای برقراری ارتباط  با پدر و مادر نزول میکند و سیر تکاملی آن به زبان اندیشه متوقف میشود. کاربرد زبان مادری محدود به برقراری ارتباط در خانواده و عرض ادب به پدر بزرگ و مادر بزرگ در تماسهای تلفنی میشود و اینکه هر سال در نخستین روز نوروز در جلوی دوربین اسکایپ به پدر بزرگ و مادر بزرگ در ایران با لهجه شیرین خود بگویند " عید شما مبارک".
هویت
برای فردی که در جامعه پسا مدرن اروپا زندگی میکند هیچ چیز طبیعی تر از این نیست که هویت فردی خود را آنچنان که خود درک میکند تعریف کند. انسان در چنین جامعه ای فردی است آزاد و همزمان مسئول در برابر آزادی. او باید آزادانه و با خرد ورزی دریابد که کیست و با تلاش برای رسیدن به خود آگاهی و شناخت از مختصات تاریخی و جقرافیائی جامعه در راه رشد فردی خود از امکانهای موجود بهره بگیرد. در چنین حامعه ای افراد با نسبت دادن خود به پیوندهای خونی و یا قبیله ای هویت فردی خود را تعریف نمیکنند. اگر برای اشراف زادگان اروپا در روزگاری نه چندان دور پیوند های خونی با خانواده های اشراف برای فرد شرافت به ارمغان می آورد، در جامعه پسا مدرن تنها توانائیهای فرد است که برای او امتیاز محسوب میشود، با این وجود سیر تحولات تاریخی در اروپا به گونه ای بوده است که بخشی از هویت فرد را ملیت وی تشکیل میدهد.  فرانسوی ها به فرانسوی بودن خود افتخار میکنند و دانمارکی ها بر دانمارکی بودن خود کاملا آگاهی دارند. فرزندان مهاجران در محاصره افرادی هستند که در هویت ملی خود شک ندارند و از طرفی هر روز به این مهمانان نا خوانده یاد آوری میکنند که " شما مثل ما نیستید". پرسش بی وقفه محیط از فرزندان مهاجران در رابطه با ملیت آنها، ذهن فرزندان مهاجران را با این پرسش که "ملیت من چیست" مشغول میکند و آنان را برای جبران این کمبود به جستجوی ریشه های خود سوق میدهد. ملیت در واقع بازتاب احساس تعلق فرد است به بخشی از جامعه انسانی که با آنها تاریخ، زبان و فرهنگ مشترکی را در پهنه مشخص جقرافیائی از اجدادشان به ارث برده اند. این احساس تعلق در طول تاریخ تغییر شکل داده است و امروز به شکل تعلق به یک ملت بروز بیرونی دارد، این یک مساله حقوقی نیست که بتوان با تعویض پاسپورت و ادای سوگند وفاداری، به محل دیگری منتقل کرد. شکل گیری این تعلق خاطر در مسیر رشد کودک و پیوند او با محیط اجتماعی و روابط خانوادگی صورت میپذیرد و در نهایت بخشی از هویت فرد میشود. فرزندان مهاجران با پا گذاشتن به سن بلوغ همواره با این پرسش روبرویند که به کجا تعلق دارند. والدین آنها این مشکل را ندارند، آنها می دانند که مهاجرند و به کشور دیگری تعلق دارند ولی این پرسش همواره برای فرزندان آنها مطرح است که هویت ملی آنها چیست. آنها میدانند که متعلق به کشور میزبان نیستند، این کشور ها هرگز آنها را نه تنها فرزند خود ندانسته اند ،بلکه در بسیاری از موارد آنها را به فرزند خواندگی هم قبول نکرده اند. آنها نیاز دارند که خود را متعلق به جائی بدانند و تنها یک انتخاب دارند و آن سرزمینی است که والدینشان از آنجا کوچ کرده اند. آنها از نظر حقوقی و رنگ پاسپورت میتوانند دانمارکی ، نروژی، انگلیسی و یا آلمانی باشند، ولی از نظر عاطفی خود را متعلق به سرزمین آباء و اجدادی میدانند، اما در واقع آنان نه اینند و نه آن. این دو گانگی در مسیر شکل گیری هویت برای فرزندان مهاجران ایجاد یک خلاء عاطفی میکند، احساس عدم تعلق به هیچ یک از کشورها و عدم پذیرش از سوی هیچ یک از آنها، باعث سرگردانی در فرزندان مهاجران میشود. سرزمین پدری جذابیت های خود را دارد ولی در انجا نیز فرزندان مهاجران احساس بیگانگی میکنند، همان احساسی که همواره در کشور میزبان دارند. بدون شک این مشکل در نسلهای بعدی به تدریج از بین خواهد رفت، ولی اولین نسل فرزندان مهاجران بهای سنگینی برای مهاجرت میپردازند، سر در گمی در هویت. والدین مسئولیت بزرگی در برابر شکل گیری هویت فرزندان خود دارند. آنها باید به خاطر بسپارند که مهاجرت انتخاب آنها بوده است و نه فرزندانشان. آنها باید وقت و نیروی کافی برای آموزش زبان مادری و آشنائی فرزندانشان با دلایل مهاجرت صرف کنند. کودکانی که تسلط کافی به زبان مادری خود دارند، در درک رابطه فرهنگ و زبان کشور میزبان موفق تر خواهند بود. زبان مادری پلی خواهد بود بین دو فرهنگ مختلف ، پلی که به کودکان اعتماد به نفس میبخشد که می توانند به راحتی بر روی آن، بین فرهنگ حاکم در خانواده و فرهنگ کشور میزبان رفت و آمد کنند، بی آنکه پایشان بلغزد و سقوط کنند. بدون شک نسل سوم و نسلهای بعدی با چنین مشکلی روبرو نخواهند بود، ولی برای اولین نسل، زندگی در بین دو فرهنگ همواره دشواری های خاصی به همراه به خواهد داشت. با آرزوی آن روز که همگی خود را انسانهائی متعلق به این سیاره بدانیم و انسان بودن را در مرزهای سیاسی محصور نکنیم. ولی تا آن روز بهتر است به یاد داشته باشیم که: مهاجرت انتخاب فرزندان نبوده است
تصویر پایانی
صبح زود ـ ایستگاه مرکزی کپنهاک
طبق معمول باید ده دقیقه صبر کنم تا قطار بیاید، هوا کمی سرد است، مسافرها همه عجله دارند، همه باید به قطارشان برسند. جوان قد بلندی با موهای ژله زده که به شکل غیر متقارن مثل میخ در سرش ایستاده است به طرفم می آید، همزمان گوشی سفید رنگ آیفونش را از گوشش بیرون می آورد و با لهجه دلنشینی به فارسی میگوید:" سلام عباس، اینجا چکار میکنی؟" نگاهش میکنم آروین پسر حسین است. وقتی خواست توضیح بدهد که از طرف مدرسه باید یک هفته برای آشنائی با کار گرافیک به یک شرکت تولید فیلم برود، خیلی زود فهمید که به زبان فارسی برایش مشکل است و همه چیز را به دانمارکی آن هم با لهجه غلیظ کپنهاکی برایم توضیح داد، گوشی سفید رنگ را در گوشش گذاشت و خدا حافظی کرد. با خودم فکر کردم او و بسیاری از جوانان مثل او، در مسیر زندگی و شرکت در روابط اجتماعی راه خود را پیدا خواهند کرد، ولی بدون شک اگر والدین آنها دانش خود را از دشواری های مسیری که طی کرده اند در اختیار آنان قرار دهند، این جوانان آسان تر بر مشکلات راه چیره خواهند شد.
عباس مودب
27 مارس 2013
مالمو سوئد

PTSD


برزخیان روی زمین




زمانی که در ماه مه 2010  به عنوان روانشناس در درمانگاه ویژه مداوای پناهندگان مبتلا به "تراوما"1 کارم را شروع کردم هیچ تصور واقعی از عمق فاجعه نداشتم.  دانمارک یکی از اولین کشورهائی بود که به مساله یاری به قربانیان شکنجه و تلاش برای درمان اثرات روحی و جسمی به جا مانده از شکنجه توجه ویژه نشان داد2 و دولت بودجه خاصی را به این مساله اختصاص داد. پس از گشایش رسمی مرکز توانبخشی قربانیان شکنجه، تعداد مراجعان به این مرکز نشان داد که تنها یک مرکز با امکانات محدود نمیتواند پاسخگوی نیاز موجود باشد، چرا که تنها شکنجه شدگان نبودند که نیاز به درمان داشتند بلکه بخش بزرگی از پناهندگان از عارضه " تراوما" رنج میبردند که هیچ مرکز تخصصی برای درمان آنان وجود نداشت. با توجه به این مساله بود که بیمارستانها مراکز ویژه ای برای این گروه از آسیب دیدگان روحی را گشودند که بتوانند با ارائه روشهای مدرن درمان ،آن ها را درمان کنند. من از روز اول ماه مه 2010 در "درمانگاه ویژه پناهندگان مبتلا به تراوما"3 درجنوب جزیره شیلاند مشغول به کار شدم. تصور من این بود که بدون شک با توجه به پیشینه شخصی خودم و آشنائی که با فرهنگ های مختلف دارم خواهم توانست مرهمی بر زخمهای انسانهائی بگذارم  که روحشان مورد هجوم قرار گرفته است، ولی دیری نپائید که زیر لب زمزمه کردم " که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها"4. بگذارید با تعریف واژه " تراوما" در روانشناسی مساله را آغاز کنیم. تراوما واژه ای است یونانی به معنی جای زخم که در جراحی استفاده میشود. در واقع هر عمل جراحی پس از بهبود اثری از خود بر جای میگذارد که یاد آور آن خواهد بود. این واژه را روانشناسی از جراحی در واقع امانت گرفته است و در مفهومی دیگر به کار میبرد. تراوما در روانشناسی آسیبی است که از یک ضربه نا خواسته روحی به جای میماند. برای مثال می توان از عوارض بعد از یک تصادف، تجاوز و یا مورد حمله افراد نا شناس قرار گرفتن به عنوان تراوما نام برد. البته اتفاق های طبیعی مثل زلزله و یا سونامی هم می توانند سبب شکل گیری تراوما در افراد بشوند. بدون شک هیچ نیروئی در این جهان توان آنرا ندارد که آنچه را که روی داده است تغییر دهد. پرسش بعدی این است که روانشناسی چه میتواند انجام دهد؟ در نگاه نظری به این مساله ،هدف روانشناسی درمان نیست بلکه جلوگیری از مسلط شدن تراوما بر روح فرد است، چرا که در صورت پیش آمدن چنین حالتی فرد از یک زندگی عادی محروم خواهد شد و تراوما همچون بختکی بر زندگی او مسلط خواهد شد. فردی که اسیر این بختک شود همواره با هراس و کابوس زندگی میکند، توان تمرکز بر زندگی روزمره را از دست میدهد و دچار بی خوابی مفرط میشود. در یک کلام زندگی فرد فلج میشود. در روند گفتگو با فرد دچار تراوما روانشناس تلاش میکند که فرد بر تراوما مسلط شود و بتواند از تسخیر جان حویش توسط این بختک جلوگیری کند. فرد باید فرا بگیرد که با گذشته و آنچه که برای او پیش آمده است زندگی کند بی آنکه گذشته مانع زندگی امروز او شود. بدون شک در نگاه نظری همه چیز آسان به نظر میرسد ولی در واقعیت و  به کار گیری آن، مساله پیچیده تر از آن است که تصور میشود، چرا که هر انسانی اگر چه از نطر زیست شناسی همانند انسانهای دیگر است ولی زندگی از او شخصیتی یگانه ساخته است که تنها متعلق به شخص خود اوست و همین یگانه بودن است که کار را پیچیده میکند. هیچ انسانی خود محل و زمان تولد خود را انتخاب نمی کند، این یک اتفاق است که زهرا در سال 1979 در شهر بصره چشم به این جهان میگشاید و در همان زمان دختری در بیمارستان کپنهاک به دنیا می آید. دو جامعه متفاوت در واقع دو امکان متفاوت در پیش پای هریک از این دو نفر میگذارد. زهرا در خانواده ای سنتی و جامعه ای مستبد زندگی را آغاز میکند. جامعه ای که گروهی خاص قدرت سیاسی را قبضه کرده اند و مردم را چونان افرادی صغیر تحت قیمومیت خود گرفته اند، در این جامعه زهرا هیچ وقت  به عنوان یک شهروند از حقوق شهروندی برخوردار نمیشود، او به عنوان یک زن باید مطیع سنتهای خانوادگی نیز باشد و بپذیرد که پدر و برادرانش قیم او هستند و حق دارند که برای آینده او تصمیم بگیرند. شرایط اجتماعی حاکم بر زندگی زهرا امکان رشد فردیت را در او، در نطفه خفه میکند. دختر دیگری که همزمان با زهرا در کپنهاک چشم به جهان میگشاید تمامی آنچه را که زهرا از آن محروم است در اختیار دارد که بتواند شخصیتی مستقل و آزاد در او شکل بگیرد. رشد شخصیتی هر یک از آنها در محیط فرهنگی زادگاهشان شکل میگیرد.  فرهنگ واژه کلیدی حل معمای روابط انسانی است. انسان موجودی است تاریخی ـ فرهنگی، او همزمان ساخته فرهنگ و سازنده فرهنگ است. انسان از لحظه ای که قدم به این جهان میگذارد وارث آن فرهنگی است که پیشینیان برایش ساخته اند و در چهار چوب این فرهنگ به او امکان میدهند که رشد کند و زندگی کند و آن شود که جامعه از او انتظار دارد. هسته مرکزی هر فرهنگی جهان بینی حاکم در آن فرهنگ است که حهان را تبیین میکند و روابط اجتماعی حاکم در جامعه بر مبنای آن هسته مرکزی تعریف میشوند. در جامعه ای که فرعون قادر مطلق است و اطاعت از او بر تمامی بندگان واجب است، جهان این گونه تبیین شده است که فرعون به مقام الوهیت رسیده است و دیگران تنها در رابطه با بندگی او وجودشان معنی پیدا میکند. در چنین جامعه ای صحبت از آزادی فردی به گفتاری مالیخولیائی شبیه خواهد بود که بدون شک به مرگ خواهد انجامید. یکی از کارکردهای عمده هر فرهنگی تعریف روابط انسانی است، این فرهنگ است که تعیین کرده است که پدر و برادران زهرا حق دارند برای او تصمیم بگیرند، حقوق شهروندی برای زهرا واژه ای ناشناخته است. حقوق فردی و داشتن عقیده شخصی در ذهن او جائی ندارند. در چنین فرهنگی، فردیت  به رسمیت شناخته نمیشود و کودکان با این هدف تربیت میشوند که پاسدار نظام موجود باشند.  
  این که من دیگری را فارغ از جنسیت، موقعیت اجتماعی و اعتقاداتش هم نوع خود بدانم آموزه ای است فرهنگی  که به من آموخته میشود و بدون شک این آموزه زائیده یک فرهنگ استبدادی نیست، بلکه آموزه ای است که یک فرهنگ مدارا گر به ما می آموزد. در یک فرهنگ استبدادی دایره مدارا و پذیرش دیگرگونی افراد به شکلهای مختلف محدود میشود. افراد به خودی و غیر خودی تقسیم میشوند، این تقسیم بندی میتواند بر مبنای نژاد، مذهب، ایدئولوژی و یا وابستگی طبقاتی باشد، فاجعه ای  که در طول تاریخ شکل گرفته است و همچنان ادامه دارد.  و این آغاز فاجعه است، حذف انسانیتِ انسان. در تاریخ معاصر جهان بر پائی کوره های آدم سوزی، با به کارگیری همین مکانیسم ساده روانشناسی شکل گرفت. با تعریف کمونیستها به عنوان خائن و یهودیان به عنوان یهودی، انسان بودن آنها را حذف کردند و همین مساله هر جنایتی را بر علیه آنها مشروعیت بخشید. جنایتی عظیم با یک تقسیم بندی ساده آغاز شد، روشی به ظاهر پیش پا افتاده ولی فاجعه بار که همچنان در گوشه کنار دنیا به کار گرفته میشود. هوتوها در رواندا در طول چند ماه یک میلیون توتسی را میکشند، مسیحیان، شیعیان، فالانژها، دست راستی ها... در لبنان یکدیگر را قتل عام میکنند. طالبان هر کسی را که کافر تشخیص دهند از دم تیغ میگذرانند. تمامی این جنایت ها با یک کج فهمی کوچک آغاز میشود و آن اینکه من به خود اجازه میدهم که معیار انسان بودن من باشم و دیگرانی که در تعریف من از انسان جای نگیرند حق زیستن ندارند، چرا که انسان نیستند و این به من این اجازه را میدهد که  انجام هر جنایتی را بر علیه آنان برای خودم وظیفه ای "انسانی" بدانم. این جنایات قربانیان فراوانی میگیرد، تعداد زیادی کشته میشوند و گروهی از مهلکه میگریزند و جان خود را نجات میدهند.در میان بازماندگان کم نیستند، زنانی که مورد تجاوز قرار گرفته اند، کودکانی که شاهد قتل عزیزان خود بوده اند و یا زندانیانی که مورد آزار جسمی و روحی قرار گرفته اند. بخشی از بازماندگان  با هزار مشقت خود را به کشور امنی میرسانند تا بتوانند به دور از وحشت زندگی را ادامه دهند. این بازماندگان شاهدان زنده مرگ انسانیت هستند که هر یک با روایت خود از آنچه که بر سر آنان آمده است داستان به قتل رسیدن انسانیت را روایت میکنند. این راویان در برزخی به سر میبرند که ساخته انسانهای دیگر است. این راویان برزخیان روی زمینند. آنان در برزخی به سر میبرند که انسانهای دیگر برای آنان ساخته اند برزخی که روانشناسی به آن نام "تراوما" داده است
برزخی به نام تراوما
از جمله رفتگان این راه دراز 
باز آمده ای کو که به ما گوید راز؟
خیام چون شاهدی از زندگی پس از مرگ ندارد در چند و چون آن زندگی شک میکند، اما در وجود برزخ تراوما و چگونگی زندگی در آن جای شک نیست، چرا که ساکنان این برزخ زنده اند وبسیاری از آنان روایت های خود را چندین و چند بار بیان کرده اند. با رنگی پریده برای اولین بار روبروی من زنی نشسته است در سالهای نخست پنجاه سالگی ، هیچ گونه آرایشی بر چهره ندارد و رگه های خاکستری موهایش، شاهدان رنجهائی هستند که متحمل شده است. از فرارش به ایران میگوید و اینکه چگونه توانست فرزندانش را از چنگال نیروهای ددمنش متعصب نجات دهد. او که زمانی دختر یکی یک دانه پدرش بوده است، اینک مادری است درد کشیده، که سالهای زیادی را در وحشت فرود بمب ها  بر روی آشیانه اش در میهن خود با این امید زندگی کرده است که روزی صلح پیروز خواهد شد. این دختر یکی یک دانه پدر که از معدود زنانی بوده است که دوران دبیرستان را به پایان رسانده بوده است با این امید که بتواند به میهنش و مردمش خدمت کند، اینک زنی است در آغاز نیمه دوم زندگیش و پناهنده در کشوری که هزاران کیلومتر از میهنش  فاصله دارد. او سالهای زیادی در ایران برای تامین زندگی فرزندانش در خانه خیاطی و گلدوزی کرده است. او مسیر پر رنجی را طی کرده است تا فرزندانش را به سرزمینی امن رسانده است و اینک که از آینده فرزندانش آسوده خاطر شده است، خوابش به کابوس تبدیل شده است. اگر چه نگران جان فرزندانش نیست ولی ارواحی مرموز زندگی را به کامش زهر کرده اند. او زنی است که هر شب از وحشت  دیدار مجدد با مردانی با ریشهای سیاه بلند که برادرش را در برابر چشمان او میکشند نمیتواند بخوابد. وحشت از مردانی متعصب که  "در رویای ِ شان هر شب زنی در وحشت ِ مرگ از جگر بر می کشد فریاد"5. هر چند امروز او در سرزمینی زندگی میکند که امنیت او تامین است ولی نه مغز و نه جسم او هنوز نپذیرفته اند که زندگی میتواند بدون وحشت از کشته شدن نیز وجود داشته باشد. مهمانان نا خوانده و نا خواسته ای بی اذن ورود، به حریم خانه او وارد میشوند، آنها هر موقع که میخواهند وارد میشوند و آرامش او را به هم میریزند. مردانی با ریشهای بلند و چهره های کریه که بوی گند پاهایشان تمامی اتاق نشیمن را پر میکند، در برابر او رژه میروند. آنان اشباحی هستند که به چشم دیگران نمی آیند ولی برای او آنان آنقدر واقعی هستند که حتی بوی گند دهانشان را نیز حس میکند. برای او مفهوم زمان و مکان در هم ریخته است و زندگی در یک پیوستگی زمانی پیش نمیرود. گذشته بختکی است که بر حال چنگ انداخته است تا آرامش را بزداید. یک چهره، یک شئی، یک حرکت، یک بو، یک صدا و یا یک کلام میتواند رابطه او را با زمان حال قطع کند و ذهن را نه در شکلی اختیاری که در حالتی هذیانی و پریشان گونه به گذشته ببرد. برای او که یکی یک دانه پدرش بوده و در خانواده ای بزرگ شده است که احترام به دیگران و محبت به انسانها بنیانهای اخلاقی خانواده بوده اند، واقعیتهای زندگی تمامی زیربنای فکری اش را در هم ریخته است. هجوم غار نشینان به تمدن آنچنان وحشت آفرین بوده است که او دیگر به هیچ ارزشی باور ندارد. هر انسانی میتواند گرگ دیگری باشد. زندگی شاید میتوانست امید بخش تر از این باشد اگر این فاجعه به یک منطقه کوچک جغرافیائی محدود میشد. در عراق، لبنان و جمهوری سابق یوگوسلاوی فاجعه به شکلهای دیگری تکرار شده است. زنی که برای نجات فرزندش تجاوز سربازان را به جان خریده است و هرگز نتوانسته است دردش را با کسی تقسیم کند. مردی که در نوجوانی در جنگهای داخلی اسیر شده است بی آنکه طرفدار هیچ گروهی باشد و تنها به خاطر وابستگی قومی اش مورد تجاوز قرار گرفته است و همچنان مبهوت است و درک نمیکند که چرا دنیا جای امنی نیست. برای او پذیرفتن مسئولیت پدر شدن به کابوسی همیشگی تبدیل شده است. مادری در آغاز چهل سالگی ، با یاد پدرش میگرید. آخرین تصویری که از پدرش در ذهن او مانده است نگاه مردی است که نیمه شب توسط مامورین دیکتاتور حاکم، به سمت در خروجی خانه برده میشود و او چشم از فرزندان خود بر نمیگیرد، سعی میکند با نگاهش فرزندانش را که به صف ایستاده اند دلداری دهد. پدر هرگز به خانه باز نگشت و آن دختر پنج ساله امروز در آغاز چهل سالگی پذیرفته است که پدرش دیگر زنده نیست، چرا که اگر زنده بود بدون شک پس از سقوط دیکتاتور برای یافتن فرزندانش از هیچ کوششی دریغ نمیکرد. او تمام دوران کودکی اش را با این رویا زندگی کرده است که روزی پدرش باز خواهد گشت. او همچنان آخرین نگاه پدر را به یاد دارد که گوئی به او امید میداد که به زودی باز میگردد. پدر هرگز بازنگشت و دختر خردسال در محیطی رشد کرد که اعتماد به انسانها میتوانست مرگ آور باشد. او که همیشه آرزو داشت که معلم بشود از کلاس پنجم ناچار شد که مدرسه را ترک کند، چرا که او فرزند یک خائن بود.هیچ کس جرات نداشت که با خانواده آنها رفت و آمد کند، آنها همچون جزامیان مطرود شده بودند و حتی نزدیک ترین وابستگان آنها نیز مخفیانه با آنها دیدار میکردند. کودکی او با وحشتِ از دیگر آدمها آغاز شد و با این وحشت بزرگ شد ،که انسانها میتوانند انسانهای دیگر را نابود کنند. زن جوان دیگری که بیشترین سالهای جوانی اش را در اسکاندیناوی به سر برده است، از اعتماد به نفس عاری است. او خود را ناتوان و کوچک حس میکند. تا هفت سالگی در یکی از کشورهای بالکان زندگی کرده است، جائی که پدر هر از چند گاهی مادر را در زیر ضربات کمر بند سیاه میکرد و بچه ها نظاره گران ثابت این خشونت بودند، و گاهی پدر آنها را وادار میکرد که در جرم او شریک شوند. مردی زندگی زناشوئی اش را از دست داده است، چرا که پس از گذشت سالها اشباحی با خنده های وقیح به اتاق خواب او هجوم آوردند تا او فراموش نکند که آنگاه که در نو جوانی زندانی آنان بود، چگونه از جسم او برای ارضاء شهوت خود استفاده کردند. جنگجوی دیگری که بازمانده جنگهای داخلی است،  هر شب با کابوس جسدهائی که در زیر پایش افتاده اند واو بی توجه به آنها، پای بر سرهاشان میگذارد و میگریزد از خواب میپرد و تا صبح با فرو دادن نیکوتین در ریه های خود تلاش میکند از این کابوس رهائی یابد. چهره تکیده مردی که ده سال از سن واقعی اش بزرگتر به نظر میرسد، در واقع چهره پدری است که خستگی از کار را بهانه میکند که از وظیفه بازی با تنها پسرش شانه خالی کند.او چندین سال با انتخاب کار شبانه توانسته است خود را از چشم خانواده و دیگران پنهان کند، تا اینکه کارش را از دست میدهد و نا چارا خانه نشین میشود. بیکاری آغاز هجوم اشباح را به ارمغان می آورد، او که با پنهان کردن خود در سنگر کار شبانه توانسته بود سالها این اشباح را از خود براند، اینک تنها و بی دفاع مورد هجوم آنها قرار گرفته است. در پشت جبهه او و چند تن دیگر از دانش آموزان را در تعطیلات تابستان جهت جمع آوری اجساد کشته شدگان اعزام کرده بودند. بوی جنازه ها، صدای گوش خراش شلیک توپ ها و تانکها، بدنهای مثله شده و جنازه های تلنبار شده در بیابان، با تاریک شدن هوا وجود او را تسخیر میکنند. افسر مسئول، او را به دلیل کوتاهی در انجام وظیفه به باد کتک میگیرد. ضرب و شتم افسر برایش کمر بند پدر را تداعی میکند که هفته ای چند بار بر جانش مینشست و کمر بند پدر دستهای سنگین صاحب دکانی را که در کودکی در آنجا کار میکرد به خاطرش می آورد، دستهائی که برای کوچکترین خطا صورت کودکانه او را سرخ میکرد و آنگاه سکوت و اشکی که نمیتوان پنهان کرد. اشکی که نه به خاطر تنبیه جسمی، که به خاطر وقاحت صاحب دکان در سوء استفاده جنسی از کودک بر گونه مرد جاری میشود، مردی که برای بازی با پسر خود به خودش اعتماد ندارد.  اینان تنها چند نمونه از خیل انسانهائی هستند که در این برزخ گرفتارند، انسانهائی که در ظاهر هیچ مشکل خاصی ندارند ولی در درون آنها وحشت لانه کرده است. اشباحی موهوم، خواب و آسایش آنها را از آنها ربوده اند و زندگی را برای آنها به کابوسی دهشتناک تبدیل کرده اند. برزخی که برای این انسانها بوجود آمده است، ساخته و پرداخته ذهن آنان نیست بلکه نتیجه عمل انسانهای دیگری است که زندگی را برای آنها به برزخی غیر قابل تحمل تبدیل کرده اند. نه علم پزشکی و نه روشهای روانشناسی هنوز راهی برای درمان این قربانیان جنایت های انسانی ندارد، و تنها میتواند مرهمی باشد بر زخم دل این قربانیان، هرچند در بیشتر موارد این زخم آنچنان چرکین شده است که با اولین نیشتر چرک وخون از آن جاری میشود. اگر با دقت به پیرامون خود بنگریم شاید باشند کسانی که با این بختک کریه دست به گریبانند. باشد روزی فرا رسد که انسان دیگر گرگ انسان نباشد.

عباس مودب
16 نوامبر 2012
مالمو
1ـ در اینجا واژه تراوما در واقع جایگزین Posttraumatic stress disorder (PTSD) شده است
در سال 1985 مرکز بین المللی توان بخشی قربانیان شکنجه(IRCT) رسما در دانمارک آغاز به کار کرد

Klinik For Traumatiserede Flygtninge-3
4ـ حافظ
5ـ شاملو

لینک مقاله در زمانه: https://www.radiozamaneh.com/52107